داشتن یک گردان بسیجی آرزوی افسربعثی



فرمانده اردوگاه آمد، سرباز عراقی قفل در آهنی آسایشگاه را که باز کرد، همه دسته‌جمعی با صدای بلند، صلوات فرستادیم.


اصرار بر امر حق به نوعی حقیقت وجودی آدم‌های الهی شده را معنا می کند، بسیجی های در بند اسارت زندان های حزب بعث عراق هیچگاه از آنچه که آنها را به عنوان یک بسیجی خمینی معنا می کرد، در هیچ شرایطی عقب نشینی نکردند.

خاطره ائی که می‌خوانید حکایتی شگفت را از همین بسیجی های خمینی در کشاکش بلا و سختی ها در زندان های عراق معنا می کند:

در زندان‌ ملحق، با آن دیوارهای بلند، فقط می‌توانستیم قسمتی محدود از آسمان را ببینیم. روزها سخت و طاقت‌فرسا می‌گذشت. دیگر زمان را از دست داده بودیم؛ فقط می‌دانستم که پنج، شش ماهی از تبعید به ملحق گذشته است.

توی آسایشگاه پس از شهادت دهقان، بچه‌ها مدام صلوات می‌فرستادند. صلوات دسته‌جمعی از نگاه عراقی‌ها شلوغ‌کاری محسوب می‌شد. آن‌ها برای تنبیه اسرا درِ آسایشگاه را قفل زدند و چند سطل زباله دادند برای دستشویی، غذا و آب هم محدود شد.

هوا گرم و شرجی و فضا سنگین و نفس‌گیر شده بود. روز سوم، اسرا بی‌حال و بی‌رمق شده بودند. روز چهارم، سرباز عراقی آمد و گفت: اگر بچه‌های سر به‌راهی شده باشید، قفل در باز می‌شود؛ قرار است فرمانده بیاید و برای شما حرف بزند.

فرمانده اردوگاه آمد، سرباز عراقی قفل در آهنی آسایشگاه را که باز کرد، همه دسته‌جمعی با صدای بلند، صلوات فرستادیم.

فرمانده اردوگاه که یک افسر بلندپایه ارتش عراق و بسیار آدم خشک و منضبطی بود، اول خشکش زد و بعد خندید و گفت: شما به‌خاطر همین شلوغ‌کاری، سه روز زندانی شدید و سختی کشیدید؛ اما قفل که باز شد، دوباره شلوغ کردید؟!

بعد دو قدم جلو آمد و مکث کرد و با لحن خاصی گفت: من اگر یک گردان نیروی رزمی مثل شما بسیجی‌های خمینی داشتم، اسرائیل را نابود می‌کردم. بچه‌ها همه فریاد کشیدند: الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...

فرمانده بعثی هم دیگر چیزی نگفت و راهش را کشید و رفت.

* غلامعلی نسائی

شهدازنده اندبه چه معنا میباشد؟

گرچه حیات برزخی برای همه انسانها است ولی کسانی که در راه خدا به شهادت می رسند از مرحله بالا و مرتبه شدیدتری از این نوع زندگی برخوردار و در عالم برزخ توانایی توجه به عوالم دیگر و از جمله دنیا را دارا می باشند و لذا از احوال اهل دنیا با خبر بوده بر آنها اشراف دارند .

شهدا

در دو آیه از قرآن کریم به صراحت زنده بودن شهداء مطرح شده است:

آیه اول: «وَ لَا تَقُولُواْ لِمَن یُقْتَلُ فىِ سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتُ بَلْ أَحْیَاءٌ وَ لَكِن لَّا تَشْعُرُون»(1) و به كسى كه در راه خدا كشته شده مرده مگویید بلكه اینان زنده هایى هستند ولى شما درك نمى كنید.

آیه : «وَ لَا تحَْسَبنََّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فىِ سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون»(2) البته نپندارید كه شهیدان راه خدا مرده اند بلكه زنده به حیات ابدى شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود.

آنچه در این زمینه قطعی می باشد این است که مراد زنده بودن جسم شهداء نیست زیرا همه می دانیم که جسم آنها مانند جسم دیگران متلاشی و از بین می رود . و اما در اینکه مراد از حیات و زنده بودن شهداء چیست، اقوال متعددی وجود دارد:

قول اول: مراد از حیات شهداء حیات حقیقى نیست بلکه منظور باقی ماندن نام نیک و جاودان ماندن یاد و خاطره آنها در میان مردم و جامعه است.

گرچه این دیدگاه، دیدگاهی مادی بوده و بر اساس نفی آخرت استوار است ولی در عین حال بعضی از مفسرین آن را در میان معانی احتمالی مطرح کرده اند .

مرحوم علامه طباطبایی این قول را نقل و چهار اشکال اساسی به آن وارد نموده است؛ از جمله اینکه در ادامه آیه ، از حیات شهید به «لكِنْ لا تَشْعُرُونَ» - ولى شما نمی فهمید - تعبیر شده است در حالی كه موضوع نام نیك را همه مى فهمند.

ثانیاً خداوند اوصافى مانند روزى گرفتن و شاد بودن از نعمت هاى او را براى شهید ذكر كرده است كه از ویژگی هاى حیات واقعى است و نه مقولاتى از قبیل باقى ماندن نام نیك. (3)

در نتیجه این قول به هیچ وجه قابل اثبات و پذیرش نیست.

باید توجه داشت که تمامی شهداء نیز در یک مرتبه نبوده و دارای یک مرحله از حیات برزخی و اخروی نیستند و با توجه به مجاهدتها و نیز مرتبه اخلاص و عوامل دیگر از مراتب مختلف برخوردار می باشند و به همین دلیل جایگاه شهدایی مانند : حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) وحضرت ابالفضل (علیه السلام) از دیگران بالاتر بوده و در نتیجه از بالاترین نوع حیات جاودان بهره مندمی باشند و اشراف تام و کاملی بر تمامی عوالم دارند

قول دوم: بعضی از مفسرین این زندگی شهداء را نوعی حیات غیبی و خاص و درحد زندگی دنیوی وبه صورت نامرئی می دانند. البته گروهی از همان مفسران به دلائلی این نوع زندگی را مخصوص شهدای بدر و احد می دانند .

ما دلیل واضح و توضیح کاملی نسبت به این قول نداشته و راهی برای اثبات آن نداریم .

قول سوم: منظور از حیات و زندگى براى شهید، حیات برزخى است كه ارواح در عالم پس از مرگ دارند و نه زندگى جسمانى و مادى. حیات برزخى همان عالم قبر است كه مردگان در آنجا تا قیامت معذّب یا متنعّم خواهند بود.

این نوع حیات به وسیله حواس انسان قابل درك نیست چرا كه حسّ انسان از درك ماوراء حیات مادى و جسمانى عاجز است و حتّى چه بسا آن را فناء و نابودى بپندارد؛ و به همین دلیل خداوند در اینگونه از آیات برای توجه دادن و آگاه کردن مۆمنین به اثبات این نوع از زندگی می پردازد.(4)

گرچه این نظریه مورد پذیرش مفسرین بزرگی مانند علامه طباطبایی قرار گرفته و آن را به عنوان مراد از آیات مذکور مطرح نموده اند؛ ولی با یک اشکال روبرو شده است و آن اینکه:
پاداش اعمال

اگر منظور از زندگی در این آیات زندگی برزخی و بعد از مرگ است انحصار آن نسبت به شهید نابجا و نادرست خواهد بود زیرا حیات بعد از مرگ برای همه بوده و تمامی انسانها پس از مرگ در برزخ زنده می باشند و بر اساس عملکرد خود در دنیا در ناز و نعمت و یا عذاب خواهند بود .

در پاسخ به این اشکال باید گفت با توجه به ادامه این آیات و روایات متعدد، گرچه حیات برزخی برای همه انسانها است ولی کسانی که در راه خدا به شهادت می رسند از مرحله بالا و مرتبه شدیدتری از این نوع زندگی برخوردار و در عالم برزخ توانایی توجه به عوالم دیگر و از جمله دنیا را دارا می باشند و لذا از احوال اهل دنیا باخبر بوده بر آنها اشراف دارند .

خداوند در ادامه آیه دوم می فرماید: «فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَئهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشرُِونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُواْ بهِِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیهِْمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُون»(5) آنان به فضل و رحمتى كه از خداوند نصیبشان گردیده شادمانند و به آن مۆمنان كه هنوز به آنها نپیوسته اند و بعداً در پى آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند كه از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم مخورند.

در این قسمت از آیه شریفه از اطلاع شهداء از دوستان و یاران خود در دنیا و اِشراف آنها بر احوال و سرنوشت آنها خبر می دهد؛ لذا به نظر می رسد خداوند به شهداء مرتبه ای بالا از حیات اخروی را اعطاء نموده و در این آیات نیز از آن خبر می دهد .

منظور ازحیات و زندگى براى شهید، حیات برزخى است كه ارواح در عالم پس از مرگ دارند و نه زندگى جسمانى و مادى. حیات برزخى همان عالم قبر است كه مردگان در آنجا تا قیامت معذّب یا متنعّم خواهند بود

البته باید توجه داشت که تمامی شهداء نیز در یک مرتبه نبوده و دارای یک مرحله از حیات برزخی و اخروی نیستند و با توجه به مجاهدتها و نیز مرتبه اخلاص و عوامل دیگر از مراتب مختلف برخوردار می باشند و به همین دلیل جایگاه شهدایی مانند: حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و حضرت ابالفضل (علیه السلام) از دیگران بالاتر بوده و در نتیجه از بالاترین نوع حیات جاودان بهره مند می باشند و اشراف تام و کاملی بر تمامی عوالم دارند.(6)

نکته دیگری که باید مد نظر داشت این است که شهداء یک گروه از کسانی هستند که واجد چنین حیاتی می باشند و به جهت اهمیت و لزوم توجه دادن مۆمنین به این مطلب در راستای تشویق شدن آنان برای جهاد و استقبال از شهادت و نیز تسلی اقوام و دوستان شهداء، از دارا بودن این نوع حیات از طرف شهداء، سخن به میان آمده است؛ ولی چنین موهبتی منحصر به آنها نبوده و لذا افراد دیگری همچون انبیاء و اولیاء و علماء ربانی نیز از این نوع حیات و آثار آن برخوردار بوده، هر یک به فراخور خود دارای مرتبه ای از آن می باشند و چه بسا مرتبه ای بالاتر از جایگاه بیشتر شهدا را نیز داشته باشند؛ چرا که به عنوان مثال درباره علماء نقل شده است: «إِذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ وَ وُضِعَتِ الْمَوَازِینُ فَتُوزَنُ دِمَاءُ الشُّهَدَاءِ مَعَ مِدَادِ الْعُلَمَاءِ فَیُرَجَّحُ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ عَلَى دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ »(7) یعنی هنگامی که روز قیامت می شود خداوند همه مردم را در یک سرزمین جمع می کند و به سنجش اعمال آنان می پردازد ، پس خون شهداء و مداد علماء را با یکدیگر مقایسه می کند و مداد علماء نسبت به خون شهداء سنگینی می کند - به این معنی که مداد علماء دارای فضیلت بیشتری است - ؛ در نتیجه چنین علمایی مرتبه ای بالاتر از شهید - مراد شهید معمولی است نه امثال حضرت سید الشهداء (علیه السلام) و دیگر شهدای خاص و بلند مرتبه - را دارا خواهند بود .



پی نوشت ها:

(1) بقره /154

(2) آل عمران/169

(3) تفسیر المیزان ،ج 2، ص 341

(4) تفسیر المیزان ،ج 2، ص 343

(5) آل عمران/170

(6) برای مطالعه در زمینه مقامات امام حسین (علیه السلام) به کتاب کامل الزیارات مراجعه نمایید.

(7) بحارالانوار، ج2،

راه قدس ازکربلا


مطلب زیر ، نوشته ای است از شهید سید مرتضی آوینی در وصف رزمندگان هشت سال دفاع مقدس.

جبهه‌های نبرد ما امروز جایگاه تحقق تاریخ آینده‌ی كره‌ی زمین است و آنچه این عهد را بر گرده‌ی ما استوار می‌دارد، پیمانی ازلی است كه پروردگار متعال از انسان گرفته است و الحق رزمندگان ما، این راهیان تاریخ، چه خوب از عهده‌ی ادای پیمان بر آمده‌اند. دوربین فیلمبرداری بسیار ضعیف‌تر از آن است كه بتواند حقیقت این نبرد را ثبت كند. آن حقیقت شگرفِ تحقق نهایی اراده‌ی حضرت حق كجا می‌تواند در تصاویری محدود بگنجد؟ بین عكس و صاحب عكس چه رابطه‌ای است؟ اگر این فیلم‌ها بتواند سخنی از حقیقت تاریخ بگوید، در همین حد است و نه بیش‌تر.

رزمنده‌ای داخل سنگر نشسته و برای پدر و مادرش نامه می‌نویسد:

مادر جان، شیرت را بر من حلال كن؛ همان شیری كه دهه‌ی اول محرم با اشك‌های شوری كه برای تنهایی حضرت زینب می‌ریختی، درهم می‌آمیخت و در كام من می‌نشست و جانم را با مهر حسین (ع) پیوند می‌زد.

پدر جان، دست‌های پینه‌بسته‌ات را از دور می‌بوسم. كاش اینجا در كنار هور كه تا افق‌ گسترده است و اكنون رنگ آسمان ابری را به خود گرفته است بودی و این تلاش عظیم را می‌دیدی؛ این بچه‌های جهادی را كه «یا علی»گویان پل‌ها را جا به جا می‌كنند و عكس امام را به نشانه‌ی اینكه در قلبشان جای دارد بر سینه آویخته‌اند. و آن دیگران را كه لاینقطع با هلی‌كوپتر از راه می‌رسند و قدم در آن جاده‌ای می‌گذارند كه به سوی نور، به سوی مطلع عشق گسترده است. و پدر جان، من یقین دارم كه این همان طریق وسطایی است كه نه به چپ گرایش دارد و نه به راست.

به‌راستی آن اشتیاقی كه این بچه‌ها را به تلاش وا می‌دارد از كجا آمده است؟ تو همیشه به من می‌آموختی كه تنبلی كلید همه‌ی بدی‌هاست و من نمی‌فهمیدم كه چه چیزی باعث می‌شود تا یكی تنبل باشد و دیگری نباشد. این بچه‌ها با تنبلی میانه‌ای ندارند. تو گویی جان آنان رودی است كه به دریای عظیمی از شور و اشتیاق و اراده و عزم و تصمیم و صبر وصل است كه تمامی ندارد، و تو می‌دانی كه این تلاش عظیم برای چیست.

غروب شده است. بعضی از بچه‌ها دارند برای یك تك شبانه آماده می‌شوند، و هنوز آن تلاش عظیم ادامه دارد. یكی از بچه‌ها اذان می‌گوید و آوای ملكوتی اذان در آن غروب زیبایی كه صبح عدالت جهانی و طلوع حق را در پی دارد، با چه احساس شگفت‌آوری همراه است. آدم حس می‌كند كه با همه‌ی تاریخ پیوند خورده است.

صبح، بعد از زیارت عاشورا و خواندن دعای فرج، پای سفره‌ی حضرت زهرا (س) نشستیم. بچه‌ها سفره‌های جبهه را سفره‌ی حضرت زهرا می‌خوانند و من، نمی‌دانم چرا، اما با تمام جانم این حقیقت را احساس می‌كنم. نان خشك و پنیر و خرما. این سفره‌ها شبیه همان سفره‌ای است كه شما با خود به سر زراعت می‌بردید و من هنوز یاد آن را در خاطر دارم. سفره‌ی قناعت. و من درس قناعت را برای نخستین بار از شما آموختم.

پدر جان، سفره‌ی این بچه‌ها هم با سفره‌های دیگر خیلی تفاوت دارد. تفاوتش در اینجاست كه این سفره‌ها سفره‌ی قناعت است، سفره‌ی حضرت زهراست و ما میهمان او هستیم. نانش طعم و بوی همان نانی را دارد كه از تنور خانه‌مان بیرون می‌آید، تا آنجا كه فكر كردم شاید از همان نان‌هایی است كه شما برای جبهه فرستاده‌اید.

كاش اینجا بودی و آرزوهایت را فرا رویت می‌دیدی. پدر جان، مگر تو همواره آرزوی‌ حضور در صحرای كربلا را نداشتی؟ مگر نبود كه وقتی نام حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه را می‌شنیدی، انگار كه اسم خودت را می‌شنوی، اشك از چشمانت سرازیر می‌شد؟


كاش اینجا بودی و آرزوهایت را فرا رویت می‌دیدی. پدر جان، مگر تو همواره آرزوی‌ حضور در صحرای كربلا را نداشتی؟ مگر نبود كه وقتی نام حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه را می‌شنیدی، انگار كه اسم خودت را می‌شنوی، اشك از چشمانت سرازیر می‌شد؟

دشمن ما وابسته به سلاح‌های جور واجوری است كه به قیمت نوكری‌اش به او داده‌اند، اما مۆ‌من وابسته نیست. هر نوع وابستگی مۆ‌من را از وصول به حق باز می‌دارد و همچون غل و زنجیری كه بر دست و پای زندانیان می‌بستند، او را به زمین می‌چسباند و قدرت قیام را از او می‌گیرد. مۆ‌من اگر وابستگی داشته باشد نمی‌تواند قیام كند و عصر ما عصر قیام است.

دشمن مرتباً با هواپیما حمله‌ور می‌شود و از سلاح‌های شیمیایی هم استفاده می‌كند. و پدر جان، من به یاد سگ‌های آبادی می‌افتم كه وقتی حمله‌ور می‌شدند، اگر نمی‌ترسیدی، هرگز جرأت جلو آمدن را نداشتند و به كوچك‌ترین تكان دست تو پا به فرار می‌گذاشتند؛ واگرنه، اگر از آنها می‌ترسیدی، جرأت می‌یافتند و حمله می‌كردند. اسرائیل سرزمین‌های ما را همین‌گونه اشغال كرده و روش‌های صدام نیز همان‌گونه است.

پدر جان، من انگیزه‌ی این تلاش عظیم را همیشه در می‌یافتم، اما امروز، امروز كه فیلمبردارهای جهاد تلویزیون آمده بودند و ما ماسك‌هایمان را امتحان می‌كردیم، بیش‌تر از پیش دریافتم كه این رود عظیم شور و اشتیاق و اراده و عزم و تصمیم به چه دریایی اتصال دارد و ریشه‌ی این تلاش در كدام خاك بارور نشسته است. آنها فیلم می‌گرفتند و از ما می‌پرسیدند كه چه آرزویی دارید. من به دلم رجوع كردم و دیدم... شما خود می‌دانید، نیاز به گفتن نیست. (نه برادر، این آرزوی تو تنها نیست، آرزویی است كه ریشه در جان همه‌ی مسلمین دارد.)

پدر جان، من این رسالت را به سنگینی بر گرده‌ی خویش احساس می‌كنم كه خداوند ما را برای تحقق همین اهداف به صحنه‌ی حیات كشانده است. امروز من در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها طلیعه‌ی آزادی قدس و تحقق این وعده‌ی تخلف‌ناپذیر قرآن را به‌روشنی می‌بینم. همه به‌حق می‌گویند «راه قدس از كربلاست.» معنای این سخن چیست؟ وقتی پای صحبت پدران و مادران شهدا بنشینیم در می‌یابیم.

قدس مظهر جراحتی است كه بر قلب امت اسلام وارد شده است و این جراحت را جز به‌ خون نمی‌توان شست. امروز وعده‌های قرآن بیش از پیش به تحقق نهایی خویش نزدیك شده است و امت اسلام دریافته است كه چگونه باید برای آزادی قدس اقدام كند.

اكنون صدام و حزب بعث عراق بزرگ‌ترین سدی است كه در برابر وحدت منطقه‌ی اسلامی و قیام همگانی برای آزادی قدس قرار دارد. «راه قدس از كربلا می‌گذرد» بدین معناست كه تا ما این سد را از سر راه برنداشته‌ایم، هرگز نمی‌توانیم به نجات قدس بشتابیم. بله پدر جان، برای آزادی قدس راهی جز این وجود ندارد. صدام دشمن خداست و برای وصول به توحید باید او را از میان برداشت.
راه‌ قدس‌ از كربلا‌

خط مقدم منطقه‌ی عملیاتی والفجر هشت‌

در خط، رزمندگان اسلام، این راهیان كربلایی سیدالشهدا در قرن پانزدهم هجری قمری، با تمام وجود معنای این سخن را دریافته‌اند و می‌دانند كه باید برای قیام در برابر دشمن از وابستگی‌ها گذشت و از سختی‌ها نهراسید.

قدس جلوه‌ی بركت خدا و پله‌ی نخستین معراج انسان است و مسلمین برای دستیابی به اهداف نهایی اسلام چاره‌ای ندارند جز اینكه بر قدس شریف دست یابند، و راه قدس نیز از كربلاست كه می‌گذرد. حضرت امام امت، ادام الله ظله الشریف، همواره بر همین معناست كه تأكید می‌ورزد. وظیفه‌ی ما عمل به تكلیف است، هر چند كه این به از بین رفتن همه‌ی ما بینجامد _ كه البته اینچنین نخواهد شد.

این فریاد درست در زمانه‌ای بلند شده است كه شیطان حاكمیت خویش را بر كره‌ی زمین كامل می‌انگاشت و بشر غربی به پایین‌ترین مراتب هبوط خویش در لجن حیوانیت رسیده است. اكنون خداوند بار دیگر توبه‌ی بشریت را پذیرفته است و این انسان‌های از خود گذشته، این بهترین بندگان خدا، هر یك به مثابه دژ مستحكمی هستند كه راه بر شیطان و جنود او بسته‌اند.

معنای باطنی «راه قدس از كربلا می‌گذرد» نیز همین است. راه ما به سوی قدس كه معرج نخستین معراج تكامل انسان است، راهی كربلایی است و راه كربلایی راهی است كه با تحمل مشقات و از خود گذشتگی همراه است.

این جوانان هر یك جلوه‌ای از ابوالفضل عباس (ع) و قاسم و علی‌اكبر و عون و جعفر هستند و تحقق آرزوهای خویش را در كربلا می‌بینند و خدا دعای آنان را مستجاب كرده است. اینها با آن غفلت‌زده‌های خسته و كسلی كه در شهرها و این سوی و آن سوی پراكنده‌اند و هیچ چیز آنان را به صحنه‌های عظیم تحقق تاریخ فردا پیوند نمی‌زند خیلی تفاوت دارند. این تفاوت از كجا آمده است؟ تو گویی جان آنان رودی است كه به دریای عظیمی از شور و اشتیاق، اراده و عزم و تصمیم و صبر وصل است كه تمامی ندارد. آنان از مرز خواسته‌های حیوانی وجود خویش گذشته‌اند و با مرگ خو گرفته‌اند و به حیات جاودانی عشق در جوار رحمت حق رسیده‌اند.

در عصری اینچنین، در روزگاری كه بشر بنده‌ی اهوای خویش است و بت خویشتن را می‌پرستد، ظهور این جوانان چه معنایی دارد؟ اینان طلیعه‌دار عصر توبه‌ی بشریت و نمونه‌ای از انسان‌های آینده هستند و آینده‌ی انسان آینده‌ای الهی است. آنان ابراهیم‌وار هجرت كرده‌اند و اسماعیل‌گونه سر به قربانگاه سپرده‌اند تا انسان به خلیفه‌ی اللهی و امامت رسد و این است معنای باطنی این سخن كه راه قدس از كربلا می‌گذرد. راه قدس با كاهلی و تن‌آسایی و دل به جیفه‌ی بی‌مقدار دنیا بستن میانه‌ای ندارد. راه قدس مرد جنگ می‌خواهد و مرد جنگ نیز كربلایی است و كربلایی، مرد میدان عشق است و از سختی‌ها و مشقات و سرباختن‌ها و جان دادن‌ها نمی‌هراسد.

برای دریافت حقیقت آنچه در جبهه‌های نبرد می‌گذرد باید این‌همه را در مجموعه‌ی تاریخ جهان نگریست، و باید این نكته‌ی بسیار شگفت را دریافت كه چگونه این وقایع تاریخ آینده‌ی كره‌ی زمین را به جانب تحقق وعده‌های قرآن می‌كشاند. سوره‌ی «اسرا» را بخوان و خصال یاوران مهدی را بنگر، و حال بدین راهیان امروزی كربلا كه به مقتضای انتظار عمل كرده‌اند و به جبهه‌ها شتافته‌اند نگاه كن. چه می‌بینی؟ آری برادر، وقت آن رسیده است كه یك بار دیگر نشانه‌ی تحقق وعده‌های الهی را در آنچه می‌گذرد ببینیم و با یقینِ بیش‌تر پای در راهی نهیم كه از كربلا به سوی قدس می‌رود.

حمله ی خلبان ایرانی به اجلاس عدم تعهد



در نهایت خلبان شهید «عباس دوران» پذیرفت که این مأموریت را بر عهده بگیرد و در نهایت به رغم حضور همه نیروهای هوایی و ضد هوایی ارتش عراق، او موفق شد برنامه از پیش تعیین شده را به طور کامل اجرا کند.
به گزارش شیعه آنلاین، در سال 1982 دیکتاتور سابق عراق «صدام حسین» برای برگزاری اجلاس عدم تعهد در بغداد پایتخت عراق برنامه ریزی کرد تا بتواند عراق را کشوری امن نشان دهد زیرا در آن زمان جنگ تحمیلی علیه ایران، اوضاع داخلی عراق را ناامن کرده بود.

از همین رو برای برگزاری چنین اجلاسی برنامه ریزی کرد اما جمهوری اسلامی ایران می دانست اگر رژیم بعث در برگزاری اجلاس موفق عمل کند، شاید به پیروزی این کشور علیه ایران منجر شود لذا تصمیم گرفته شد که با حمله هوایی به بغداد فضای داخلی عراق ناامن شود و فرصتی مناسب برای برگزاری چنین اجلاسی به وجود نیاید.

اما صدام با مستقر کردن قدرتمند ترین نیروهای هوایی و جنگنده های خود در بغداد، اعلام کرد که نخواهد گذاشت جنگنده های ایران به مقر اجلاس نزدیک شوند. صدام گفت: اگر کسی بتواند این کار را بکند، من به او جایزه خواهم داد. جایزه تعیین شده، حقوق یک سال کامل همه نیروهای هوایی ارتش عراق اعلام شد.

جمهوری اسلامی ایران که تصمیم خود را گرفته بود، به نیروی هوایی ارتش دستور داد که عملیاتی را آماده کند. در نهایت خلبان شهید «عباس دوران» پذیرفت که این مأموریت را بر عهده بگیرد و در نهایت به رغم حضور همه نیروهای هوایی و ضد هوایی ارتش عراق، او موفق شد برنامه از پیش تعیین شده را به طور کامل اجرا کند.

عملیات ظهر روز 21 جولای 1982 آغاز شد. شهید «عباس دوران» 31 ساله به همراه «منصور کاظمیان» عملیات خود را با یک فروند جنگنده F4 فانتوم آغاز کرده و راهی بغداد شدند و توانستند همه موانع ارتش عراق را با موفقیت پشت سر بگذارند و در نهایت پالایشگاه "الدوره" در بغداد را بمباران کنند اما پس از انجام عملیات، نیروهای هوایی ارتش عراق با یک فروند موشک "Roland 2 SAMs" جنگنده آنان را مورد هدف قرار دادند.

کاظمیان از جنگنده خارج و به پایین پرید و به اسارت نیروهای عراقی درآمد اما شهید دوران به عملیات ادامه داد و در عملیات استشهادی جنگنده خود را به هتل "الرشید" که مقر برگزاری اجلاس جنبش عدم تعهد بود زد و منفجر شد. فردای آن روز قرار بود اجلاس بغداد برگزار شود اما محل برگزاری آن از بغداد به نیولهی انتقال یافت.

گفتنی است شهید «عباس دوران» سال ۱۳۲۹ در شهر شیراز دیده به جهان گشود. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند. وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۹ به خدمت مقدس سربازی می رود و بعد از بازگشت، به دلیل علاقه ای که به یادگیری فن خلبانی و خدمت به میهن داشت، در این مسیر قرار گرفت.

نامه ی یک زن به شهیدمفقورالاثرش

نامه یک زن به همسر مفقودالاثرش

حجت عزیز! حالا دیگر جنگ تمام شده است، تعدادی از هم رزمانت که با تو بر خاک های جنوب به سجده عشق، پیشانی ساییده بودند از سفر بازگشتند اما گویا تقدیر آن است که من، هم همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر!. خیلی ها با دو چشمان خود انتظار یک نفر را می کشند اما من با دو چشمانم که حالا دیگر اشکی برایش نمانده انتظار دو نفر را می کشم. یعنی بابا و تو!
سردار شهید حجت الله نعیمی


سردار شهید حجت الله نعیمی

ولادت: شهریور 1344 فیروزکلا- آمل

شهادت: تیر 1367 جزیره مجنون



امروز اگر حقایق ظریفی از خصوصیات فرماندهان نسل دفاع مقدس به نسل سوم ارائه شود به سختی آن را باور خواهند کرد و دلیل اصلی اش همان است که معادل چنین خصوصیاتی را کمتر در بین مدیران و رؤسای کنونی مشاهده کرده اند.

تصاویر مطلب، سردار حجت الله نعیمی؛ فرمانده اطلاعات عملیات لشکر خط شکن 25 کربلا را نشان می دهد که علاوه بر فرماندهی یکی از حساس ترین واحدهای لشکر، ظرف و لباس رزمندگان را می شوید و نیز از غذا درست کردن برای فرزندان روح الله ابایی که ندارد که هیچ بلکه افتخار هم می کند:
جمله به یاد ماندنی سردار شهید حجت الله نعیمی:

چگونه وقتی در عزاداری های سالار شهیدان شرکت می کنید، افسوس می خورید که ای کاش در کربلا بودید و به یاری امام مظلوم می شتافتید. بدانید که الان همان زمان است و امام حسین نیازمند یاری شماست.

سوگند به خون شهدا هرگز عهدی را که با خدای بسته ام اگر در آتش بسوزم و خاکستر شوم نخواهم شکست و هرگز از هدف مقدس خود دست بر نمی دارم و قسم به آن کس که جان من در قبضه اوست ،هزار مرتبه در میدان پیکار به خاک و خون غلتیدن از مردنی که بر روی بستر صورت گیرد گوارا تر و شیرین تر است.
برگی از خاطرات شهید:

به آیه«وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً » .اعتقاد کامل داشت و قبل از هر عملیات شناسایی سفارش می کرد که برای کور شدن چشمان دشمن این آیه را بخوانیم. روزی در هورالعظیم در گشت و شناسایی وارد آبراهی شدیم که برای ما آشنا نبود و حتی حجت هم آنجا را نمی شناخت. هوا روشن بود و ما آرام آرام در این آبراه به جلو می رفتیم. ناگهان در بیست متری سنگر کمین عراقی ها سر در آوردیم و دیگر نتوانستیم حرکت کنیم همانجا بدون حرکت ایستادیم چون اگر حرکتی می کردیم متوجه موقعیت ما می شدند. حجت به نیروها توصیه کرد آیه وجعلنا را آرام تلاوت کنند. بعد از تلاوت این آیه شریفه بدون اینکه نیروهای دشمن متوجه حضور ما شوند از منطقه دور شدیم. «همرزم شهید»
سردار شهید حجت الله نعیمی

گویا تقدیر این است که من، هم همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر!

نامه جانسوز همسر سردار شهید حجت الله نعیمی : گویا تقدیر این است که من، هم همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر!

اما من با دو چشمانم که حالا دیگر اشکی برایش نمانده انتظار دو نفر را می کشم. یعنی بابا و تو!

اشاره: نامه ای که تقدیم کاربران محترم می شود، دل نوشته ای است تکان دهنده از همسر سردارشهید حجت نعیمی(فرمانده اطلاعات و عملیات محور 1 لشكر ویژه 25 كربلا) که عظمت صبوری زنان ایران اسلامی را به تصویر می کشد که چگونه در مقابل سختی ها، صبر را همانند اسوه ی مقاومت حضرت زینب (س) در پیش گرفتند:

آقا حجت! سلام، اگر بگویم از روح و جسمت خبر ندارم حرف صوابی نزده ام! چون بارها وقتی به دیدنم می آیی از مکانی سبز و هودج های نور سخن می گویی! و گلخنده بر لبانت نقش بسته است! و من می دانم که روح ستبرت از ملکوت به دیدارم می آید! و جسم مطهرت الان سبزینه هورالعظیم است. اگر چه پس از تو یارانت، هم رزمانت به من گفته اند که آب های هور گهواره شهادت تو گشتند! اما با خودم می گویم نکند روح و جسم ات در کنار هم باشند و روزی چشمان پرانتظارم به دیدنت سبز شود.

آقا حجت! خودت هم می دانستی که تو، گلی سرخ از گل های بهشتی! بارها تو را می دیدم که چگونه می خواهی درب زندگی که در آن حبس بودی را با شهادتت باز کرده به ملکوت سفر کنی...!

حجت جان! تو رفتی و آن چه که برایم باقی گذاشتی، گل واژه های خاطراتت هست که تسلای دلم می باشد اگر چه هنوز رفتنت را باور ندارم و هر روز تنگ غروب، نگاهم را به در خانه می دوزم که شاید تو را با آن لبخند همیشگی ات ببینم که از غربت درآمدی و پای بر عمق وجودم گذاشتی

شوهرم! یادم نمی رود که چگونه بر قبله گاه عشق تمام قامت می ایستادی و نماز شب می خواندی. آن قدر سجده های آخر تو طولانی می شد که من گمان می بردم خوابت برده است! و حتی یک بار از سر عطوفت بر این حالت معنوی تو آن قدر در تعجب شدم که وقتی شانه هایت را تکان دادم به جای تکان خوردن شانه هایت، دستانم لرزید!

ناگهان صدای العفو العفو تو مرا بر سرزمین جایم میخکوب کرد!

آقا حجت! همرزمانت از شجاعت تو برایم زیاد گفته اند. آن ها به من گفته اند که تو چون کوه، در مقابل دشمن می ایستادی! نه تنها هرگز خسته نمی شدی بلکه خستگی را خسته می کردی!

همدم عزیزم! آن روز که با تو بر سفره عقد نشستم و به این سنت نبوی پای بند شدم می دانستم که عروس تو در دنیا من نیستم بلکه عروس واقعی تو شهادت است! اما چه کنم با این که می دانستم تو اهل ملکوتی اما مهرت، محبت ات آن قدر در خانه دلم نشست که همان لحظات کوتاه و معنوی با تو بودن را، برای ذخیره آخرتم غنیمت دانستم.

دلبندم! اگر تو پرواز کردی به حقت رسیده ای و من از این که تو به حقت رسیده ای خوشحالم!

هر وقت یاد تو را در سرزمین دلم زنده می کنم برای این که در دل بی قرارم تسکینی بیابم برمزار هم رزمانت یعنی حاج حسین بصیر و محمد حسن طوسی می نشینم و از آن ها با اشک دیدگانم از تو سراغ می گیرم، چون معتقدیم شهیدان را شهیدان می شناسند!
سردار شهید حجت الله نعیمی

نعیمی عزیز! دلم برای مهربانی های تو تنگ شده است و دلم برای به یاد خدا بودن تو پرپر می زند! اگر چه سفارش های تو را که همیشه به من می فرمودی: بعد از رفتن من مبادا احساس تنهایی کنی و صبر پیشه کنی که خدا صابران را دوست دارد را اصلاً فراموش نکرده ام!

حجت عزیز! حالا دیگر جنگ تمام شده است، تعدادی از هم رزمانت که با تو بر خاک های جنوب به سجده عشق، پیشانی ساییده بودند از سفر بازگشتند اما گویا تقدیر آن است که من، هم همسر *1 مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر*2 !.

خیلی ها با دو چشمان خود انتظار یک نفر را می کشند اما من با دو چشمانم که حالا دیگر اشکی برایش نمانده انتظار دو نفر را می کشم. یعنی بابا و تو!

بابای عزیزم و آقا حجت دلاور! به هر دوی شما می گویم: خیالتان راحت باشد. هرگز از هیچ چیز و هیچ کس گلایه ای نداریم چون شما را قربانیان راه خدا می دانیم و مطمئن هستیم که با خوب کسی معامله کردیم! خریدار شما خدا بود و بس!

این ها را گفتم امّا قلب کوچک من هم چون از جنس ماده است و برای ماده ظرفیتی محدود قائل شده اند، چه کنم که آسمان دلم ابری است! بگذارید با همین کتیبه ها، ابرهای باران زای دلم را از آسمان وجودمان بزداییم. بابای عزیزم و یار دلبندم حجت جان! گاهی اوقات آن قدر نبودتان در من اثر می کند که با خود می گویم ای کاش قطره آبی بودم و به هور ملحق می شدم تا از آنجا سراغتان را بگیرم، بگویم که امان از فراق و امان از جدایی!

حجت جان! تو رفتی و آن چه که برایم باقی گذاشتی، گل واژه های خاطراتت هست که تسلای دلم می باشد اگر چه هنوز رفتنت را باور ندارم و هر روز تنگ غروب، نگاهم را به در خانه می دوزم که شاید تو را با آن لبخند همیشگی ات ببینم که از غربت درآمدی و پای بر عمق وجودم گذاشتی.

به امید روزی که بیای

همسر چشم انتظارت ...

چگونه وقتی در عزاداری های سالار شهیدان شرکت می کنید، افسوس می خورید که ای کاش در کربلا بودید و به یاری امام مظلوم می شتافتید. بدانید که الان همان زمان است و امام حسین نیازمند یاری شماست

*****
سردار شهید حجت الله نعیمی

سردار شهید حجت الله نعیمی پس از عملیات کربلای 1 به عنوان مسئول اطلاعات و عملیات محور 1 لشکر 25 کربلا منصوب شد. در شهریور ماه 1366 به اصرار خانواده تصمیم به ازدواج گرفت. پس از برگزاری مراسم عقد، حجت اللّه به جبهه های نبر عزیمت کرد. در همین ایام در یکی از مناطق عملیاتی پسر عمه اش مفقودالاثر شد. یکی از همرزمانش می گوید: بعد از این حادثه وقتی که به حجت اللّه گفته می شد کی عروسی می کنی؟ می گفت: تا پیکر پسر عمه ام را پیدا نکنم مراسم عروسی را بر پا نخواهم کرد. حجت اللّه پس از شهادت سردار طوسی مسئول اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا به اصرار همرزمانش بخصوص شهید گلگون مسئول محور 2 اطلاعات و فرماندهی اطلاعات و عملیات لشکر 25 را پذیرفت. به دنبال آن در عملیات والفجر 10 مسئولیت کل شناسایی را به عهده داشت.

سردار حجت اللّه نعیمی پس از سالها حضور مستمر در جبهه های جنگ به شهادت رسید. پیکر او نیز سالها در مناطق عملیاتی باقی ماند تا اینکه توسط گروه تفحص شهدا در عقبه جزیره مجنون شناسایی شد و به زادگاهش "آمل" انتقال یافت. جنازه این سردار شهید چون گمنام بود غریبانه تشییع و به خاک سپرده شد

در بهار 1367 به مرخصی رفت تا مقدمات برگزاری مراسم ازدواج را فراهم کند. در همین زمان از لشکر 25 کربلا از وی خواسته شد در اسرع وقت خود را به منطقه جنگی برساند. مرخصی خود را نا تمام گذاشت و به مناطق جنگی بازگشت. دشمن شروع به تک های سنگین در جبهه ها کرده بود. حجت در هنگام حملات سنگین دشمن در مناطق شلمچه و جزیره مجنون حضور داشت. پانزده روز قبل از پذیرش قطعنامه 598 از سوی جمهوری اسلامی ایران در 27 تیر 1367، در نبردی سنگین با دشمن بعثی در جزیره مجنون با تمام توان جنگید. دشمن در این منطقه از گلوله های شیمیایی استفاده کرد و منطقه را آلوده ساخت.
سردار شهید حجت الله نعیمی

در فیلمی که از سوی کویت به ایران ارسال شده بود، حجت را نشان می داد که با زیرپوش راه راه که همیشه می پوشید و همان چفیه نصف شده در عقبه جزیره مجنون به اسارت دشمن در آمده است. اما بعدها عراقی ها او را در همان عقبه جزیره مجنون به شهادت رساندند.

سردار حجت اللّه نعیمی پس از سالها حضور مستمر در جبهه های جنگ به شهادت رسید. پیکر او نیز سالها در مناطق عملیاتی باقی ماند تا اینکه توسط گروه تفحص شهدا در عقبه جزیره مجنون شناسایی شد و به زادگاهش "آمل" انتقال یافت. جنازه این سردار شهید چون گمنام بود غریبانه تشییع و به خاک سپرده شد.
سردار شهید حجت الله نعیمی

گوشه ای از وصیت نامه شهید

سوگند به خون شهدا هرگز عهدی را که با خدای بسته ام اگر در آتش بسوزم و خاکستر شوم نخواهم شکست و هرگز از هدف مقدس خود دست بر نمی دارم و قسم به آن کس که جان من در قبضه اوست ،هزار مرتبه در میدان پیکار به خاک و خون غلتیدن از مردنی که بر روی بستر صورت گیرد گواراتر و شیرین تر است. پس شما از بابت من نگران نباشید و این مایه شکر و افتخار برای من و شماست که در این راه به درجه شهادت برسم.



پی نوشت :

*1:پیکرسردار شهید حجت الله نعیمی سالها در مناطق عملیاتی باقی ماند تا اینکه توسط گروه تفحص شهدا در عقبه جزیره مجنون شناسایی شد و به زادگاهش "آمل" انتقال یافت. پیکر مطهر این سردار شهید چون گمنام بود غریبانه تشییع و به خاک سپرده شد.

*2: شهیدحاج عزیز اللّه باقری پدر همسر مکرمه شهید، همزمان با عملیات کربلای 1 در یک عملیات ایذایی درهور العظیم به شهادت رسیدو مفقودالاثر شد

روحش شاد و یادش گرامی

شهیدطوسی

با بالنده ترین حضور مازندران در دفاع مقدس با نام سردار شهید محمد حسن طوسی پیوند خورده و سپاه کربلای مازندران مرهون حماسه آفرینی های ایشان و یکایک رزمندگان و سرداران سروقامت سپیدروی بلند نظریست که همچون خورشید، آسمان بی کران افتخارات مازندران را تابناک نگه داشته اند.

سردار شهید طوسی که از طوسکلای شهرستان نکا و از خانواده ای روستایی،زحمتکش و مذهبی برخاسته و به عضویت سپاه نکا در آمده بود، در فاصله زمانی کوتاهی و به واسطه بروز لیاقت ها و شجاعت های ویژه اش در انجام مدبرانه و شجاعانه ماموریتهای محوله، به سپاه مرکز استان یعنی ساری منتقل شده و فرماندهی واحد عملیات را بعهده گرفت و پس از گذشت چند ماه به منطقه ۳ سپاه مازندران و گیلان واقع در چالوس رفته و به سمت فرماندهی عملیات منطقه منصوب شد نهایتاً با گذشت زمانی کوتاه تر، از آنجا نیز عازم جبهه ها شده و فرماندهی واحد اطلاعات عملیات لشکر به ایشان واگذار شد و در ادامه همین روند تصاعدی که با اثبات لیاقت ها و بروز قابلیت ها و استعدادهایش همراه بود، جانشینی و قائم مقامی لشکر 25 کربلا را نیز به عهده گرفت و با همین سمت آسمانی شد و به وجه الله نظر کرد.

فرماندهان بزرگ دفاع مقدس در اظهارات واضح و مطول به بیان تقش کلیدی سردار شهید طوسی پرداخته و همزمان از میزان اعتماد خود به ایشان و نمرات عالی وی در تمامی آزمون ها ستوده و او را در ردیف شهیدان بزرگی همچون باکری، خرازی، کاظمی و غیره قرار داده و در سوگش گریستند.

سرداران شهید حاج بصیر، نوبخت، مهرزادی، ابو عمار، بردبار،زندی، سبزعلی، خنکدار و ..... و نیز سرداران در قید حیات قربانی، کمیل، شالیکار، رحیمیان و .... همه و همه که از افتخارات بزرگ مازندران هستند، در برابر عظمت ایثار و نقش آفرینی های ویژه سردار شهید طوسی انگشت حیرت گزیده و تنها او را گل سرسبد گلهای پرپر خطه گل پرور مازندران می دانند.

سردار شهید طوسی که دو برادر دیگر شهیدش یعنی محمد حسین و ابراهیم را نیز با خود همسفر کرده با پدر رزمنده اش نیز همسنگر بوده و انصافاً از خانواده ای برخاست که کلکسیون افتخارات و آلبوم مباهات ارزشی در منطقه اند و می توان گفت که رزم و ایثار در گوشت و خون یکایک اعضاء خانواده ایشان بوده و شهادت،سرنوشت قطعی چنین خانواده ایثارگری بوده است.

ورود سردار شهید طوسی به جبهه های نبرد، آغاز بالندگی های مازندران و مکمل توانایی ها و استحقاق های اولیه رزمندگان مازندرانی در جبهه ها بوده و نقطه عطفی در نقش آفرینی های ویژه لشکر ۲۵ کربلا در سرلوحه عملیاتهای فوق سنگین و پیشقراولی در تعیین کننده ترین مراحل استراتژی های نظامی ما در دفاع مقدس بود.

سردار شهید طوسی که قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا و فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشکر تا هنگام شهادت بوده، بزرگترین عامل موفقیت های نظامی این لشکر در تمامی ماموریت های عملیاتی محسوب شده و در همه صحنه ها با بهره گیری از ویژگیهای ایمان به خدا، اعتقاد به ولایت فقیه، شجاعت و روحیه شهادت طلبی، میدان دار بلا منازع عرصه های خطر بوده و بخاطر درایت بالایی که به تجربه و به کرات در عمل نشان می داد، اعتماد بالای فرماندهان عالی تر را به خود جلب کرده و با چنین اعتمادهای تعیین کننده ای، ضریب ریسک پذیری قرارگاههای عملیاتی نیز به شدت ارتقاء می یافت.

سردار شهید طوسی که در اخلاق حسنه، زبانزد و اسوه ای تمام عیار برای یکایک رزمندگان بوده، بزرگترین موفقیت خویش را در تواضع و پرهیز از ذخارف دنیا و اطاعت پذیری محض از ولی امر مسلمین یافته و با صبر و حوصله و توکل الهی، راه سعادت خویش را آهسته و آرام طی می کرد و بدون آنکه کمترین دغدغه ای برای دنیا و جاذبه های مادی اش داشته باشد، خود را وقف خدای خویش کرده و "الهه ای" را بجای آن یگانه "اله" خویش نمی شناخت و نهایتاً نیز ذوب در ولایت و فناء فی الله شد.

نگارنده که توفیق رفاقت خانوادگی و دوستی مختصر با آن سردار بزرگ منش داشته،با گذشت سالها متمادی از این جدایی و فراق و ارائه مطالب و اشعار متعدد در باره ایشان، هنوز به آرامش قلبی و کفایت ذهنی نرسیده و با باور خلاء شدید عاطفی و سازمانی و یادآوری تمامی خاطرات گذشته با وی، همواره نسبت به آن بزرگوار احساس دین کرده و به هر مناسبتی عاشقانه از ایشان می گوید و او را دلنوازانه می ستاید.

یادش گرامی، نامش بلند، خاطره اش ماندگار و راهش پر رهرو باد!

وصیت نامه شهدا2

وصیت نامه شهید سید جمال دربان فلك

ای امت حزب اللهی! اسلام مكتب انسان سازی است و انقلاب اسلامی با رهنمودها و رهبری صحیح امام امت (خمینی بت شكن) می رود تا جهانی شود و تمامی ابرقدرت ها را نابود كند و انقلاب را به صاحب اصلی اش امام زمان (عج) تحویل دهد پس بر همه شما وظیفه شرعی است كه در هركجا كه باشید از اسلام و جمهوری اسلامی دفاع كنید..... از ولایت فقیه و روحانیت مبارز اطاعت و پشتیبانی كنید كه هردو ضامن پیروزی و پشتوانه اسلام هستند".

وصیت نامه شهید صفر علی داوودی

"مادرم سلام این فرزندت را از كردستان غریب و مظلوم بپذیر، اینجا كسی را جز خدای بزرگ و ملائك نداریم مادرم برای ما دعا كن".

وصیت نامه شهید ولی الله چراغچی مسجدی

مسلم و تسلیم هستم و شهادت می دهم به خداوند "حی لا یموت واحد، رحمان و رحیم و .... محمد (ص)، بهترین برگزیده از یك صد و بیست و چهار هزار رسولش و علی (ع) وصی بر حقش و یازده فرزند علی (ع) از فاطمه (س) كه همگی برحقند و اما تنها حجت خدا مهدی(عج) است كه به انتظار فرمان ظهورش (نگران از انسانیت) نشسته است.

قال الحسین (ع) "ان الحیاه عقیده و الجهاد و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الكافرین"

درود خدا به امام عزیزم كه ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاك كردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهداء باد كه به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را .

وصیت نامه شهید سید كریم حسینی

بارالها به جبهه آمدم تا تكلیف خود را ادا كنم و از من راضی باشی، اما افسوس كه نتوانستم مأموریت خود را به نحو احسن انجام دهم كه به تو نزدیكتر شوم و از من راضی باشی. همسر عزیزم از بچه ها به خوبی نگهداری كن و آنها را در راه فراگیری علم و دانش یاری نما و مرتب آنها را به مساجد ببر تا فرد مفیدی برای جامعه ی ما باشند.

خدایا! تو را به حسین قسم می دهم كه ما را از فیض شهادت محروم نفرما، پدر و مادرم از شما می خواهم كه بعد از شهادت من برای من گریه نكنید، بلكه به مظلومیت آقا اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا فكر كنید دوستان و آشنایان و دانش آموزان شما را به شهدای كربلا قسم می دهم كه یك لحظه از فرهنگ جهاد و شهادت و امر به معروف و نهی از منكر غافل نباشید

وصیت نامه شهید بهرام حق نجات

خدایا از تو می خواهم كه مرا یاری كنی تا در راه تو قدم بردارم همانطور كه خداوند می فرماید هركسی در امور بر خداوند توكل نماید.او برایش كافی است و حال اگر بنده گام در راه جهاد با كفار گذاشت هرگونه سرنوشتی كه پروردگارش برای او تعیین نماید تفاوتی ندارد ما می رویم تا وظیفه خود را انجام دهیم و نتیجه آن برای ما مهم نیست كه چه بر سر ما خواهد آمد انشاالله كه خداوند قبول نماید.

وصیت نامه شهید حسین حدادی

سلام بر مهدی (عج)

سلام بر نایبش امام خمینی ،سلام بر شهیدان و درود بر تمام مسلمین جهان، مادر وپدر عزیزم اگر شهید شدم برایم گریه نكنید چون من خود می خواستم و وظیفه ام بود. خدا من را به شما داد وظیفه شما بود كه مرا تربیت كنید و كردید ،پس ناراحت نباشید .پیام من به ملت ایران این است كه با گروهك های منافق بجنگید و نابودشان كنند و راه شهیدان را ادامه دهند. پیام من به دولت این است كه امام و شخصیت های مملكتی را از هر نقطه حفظ كنند تا ریشه آمریكا كنده شود . تمام ملت باید گوش به فرمان امام باشد زیرا كه نائب امام زمان است .امیدوارم كه تا به حال گناهی كرده ام خدا مرا ببخشد و مرا جزء یاران امام زمان گرداند....

عاشقم عاشق روی مهدی

شیفته ام شیفته روی مهدی

ای صبا از سر كوی مهدی

برمشامم برسان بوی مهدی

وصیت نامه شهید بهنام خرم بخت

"خدایا! تو را به حسین قسم می دهم كه ما را از فیض شهادت محروم نفرما، پدر و مادرم از شما می خواهم كه بعد از شهادت من برای من گریه نكنید، بلكه به مظلومیت آقا اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا فكر كنید دوستان و آشنایان و دانش آموزان شما را به شهدای كربلا قسم می دهم كه یك لحظه از فرهنگ جهاد و شهادت و امر به معروف و نهی از منكر غافل نباشید، كه اگر خون شهدای كربلا و پیام زینب (س) نبود، امروز اسلام و قرآن در عالم پیشرفت نمی كرد در پایان از همه شما حلالیت می خواهم و از شما تقاضا دارم كه امام عزیز را تنها نگذارید..."

وصیت نامه شهید محمود خادم سیدالشهدا

... باور كنید كه شهادت از عسل شیرین تر است اگر در بطن كلمه شهادت بروید متوجه خواهید شد كه چقدر كشته شدن در راه خدا شیرین است. برادرم احمد روح من در انتظار فداكاری توست تو مانند یك مسلمان واقعی زندگیت را وقف خدمت به اسلام كن.

کاپشنی که هرکس می پوشیدشهیدمیشد

سیدعلی کاپشنی داشت که بعد از شهادتش دست به دست بین رزمندگان می‌چرخید، هر کسی که این کاپشن را می‌پوشید به شهادت می‌رسید، شهید علمدار هم یکی از این رزمندگان جانباز بود.

سردار شهید «سیدعلی دوامی» به سال 1346 در بیست و یکم ماه مبارک رمضان در ساری متولد شد و 21 سال بعد در منطقه عملیاتی شلمچه، در لباس سربازی نهضت حضرت روح الله با مسئولیت جانشین فرماندهی گردان مسلم‌بن عقیل از لشکر 25 کربلا در بیست و یکم ماه مبارک رمضان به شهادت رسید.

«فاطمه نیک‌دوز» مادر شهید سیدعلی دوامی خاطراتی را از تنها پسرش که در «شلمچه» کربلایی شد، را روایت می‌کند:

کودکی شهید سیدعلی دوامی

* کارهایی که در زندگی پسرم تأثیر گذاشت

من هرگز علی را تنها رها نمی‌کردم، همیشه همراه من بود، 9 سالش هم که بود در جلسات و مراسم و هیئت‌ها همراهی‌ام می‌کرد، خیلی به علی وابستگی داشتم، روی علی خیلی حساس بودم، نمی‌خواستم اتفاقی برایش بیفتد، همیشه در نمازجمعه‌ها و تظاهرات‌ها همراهی‌ام می‌کرد، مطمئن بودم که همه اینها در مسیر زندگی سیدعلی تأثیر خواهد داشت.

شهید سیدعلی دوامی

* علی‌وار در کوچه‌ها به خانه فقرا سر می‌زد

یادم هست یک سری از خانواده‌های جنگ‌زده را به ساری آورده بودند، من و هر سه فرزندم می‌رفتیم از هر جا که می‌توانستیم برای جنگ‌زده‌ها وسایل تهیه می‌کردیم، لباس، پوشاک و خوراک هم از خودمان و هم از مردم می‌گرفتیم و برایشان می‌بردیم؛ سیدعلی در تمام این مراحل همراه من بود و اینها را می‌دید، او با لذتی خاص این کارها را انجام می‌داد.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هم به مردم کمک می‌کردیم، مثلاً افراد دور یا نزدیکمان را که می‌دانستیم نیازمند هستند، شناسایی می‌کردیم و با کمک افراد دیگر، در سال به مناسبت‌ها و بهانه‌های مختلف شبانه کمک‌ها و وسایل موردنیازشان را درب خانه‌شان می‌بردیم.

افرادی که در وضعیت مالی خوبی نبودند یا در شرایط بد اجاره‌ای زندگی می‌کردند و بسیاری دیگر. به علی می‌گفتم: «امشب می‌خواهیم برویم مهمانی» می‌گفت: «مامان بار سنگین است» می‌گفتم: «بله علی جان!» وسایل را دم در گذاشتیم و می‌رفتیم نمی‌خواستیم صاحب خانه متوجه شود که چه افرادی به او کمک رسانده‌اند.

علی از دوران کودکی در چنین فضایی رشد کرده و تربیت شد. همه اینها روی علی تأثیر مثبتی داشت، همین‌ها باعث می‌شد تا علی پول‌هایش را جمع کرده و به افرادی که می‌دانست نیاز دارند، ببخشید.

شهید سیدعلی دوامی

* کاپشن شهادت سیدعلی دست به دست چرخید

سیدعلی کاپشنی داشت که بعد از شهادتش دست به دست بین رزمندگان می‌چرخید، هر کسی که این کاپشن را می‌پوشید به شهادت می‌رسید؛ شهید سیدمجتبی علمدار در مراسم‌ و هیئت‌ها هم همیشه از سیدعلی می‌خواست که او را هم به حلقه شهدا برساند.

سیدمجتبی علمدار از جانبازان شیمیایی‌مان بود، او هم بعد از پوشیدن کاپشن سیدعلی به آرزویش رسید؛ در حال حاضر هم نمی‌دانم آن کاپشن در کدام شهر و دست کدام یک از رزمندگان است.

* سیدعلی باید به آرزویش می‌رسید

سیدعلی به من می‌گفت: «اگر دوست داری، تو هم می‌توانی بیایی جبهه، مهمانی پیش ما» گفتم :«نه! من اضطراب دارم، آنجا که باشم بیشتر هم خواهد شد؛ همین که از دور، اخبار و عملیات‌ها را دنبال می‌کنم کافی است، آنجا که جز شهادت چیز دیگری نیست».

بعد از پذیرش قطعنامه 598 علی شهید شد، خیلی‌ها می‌گفتند: «کاش علی شهید نمی‌شد» گفتم: «خیلی سپاسگزارم، اگر برای دلخوشی من می‌گویید و دلتان برای من می‌سوزد، سخت در اشتباه هستید من نیازی به این دلسوزی‌های شما ندارم، اگر علی به آرزویش نمی‌رسید، از خدا گله می‌کردم این حرف‌ها تنها درد دل من را زیاد می‌کند».

دیده بانی به نام ممدگره

عقب نشینی گسترده عراق در سال 1361 باعث تغییرخط پدافندی بچه های همدان شد و شهر سر پل ذهاب از امنیت نسبی برخوردار شود. درمیان نیرو های اثر گذار خط مقدم که تلاش آنان بسیار محسوس است، نیروهای دیده‌ بان رزمنده هستند که با شجاعت مثال زدنی پیشانی لشگرها و تیپ‌ها را تشکیل می‌دهند. دیده بانان باید دارای ایمان قوی باشند تا بتوانند ساعت ها در شرایط سخت، جابجایی و فعالیت های نیروهای عراقی را رصدکنند و پیروزی یا شکست نیروها مدیون تلاش آنهاست.

به ‌ارتفاع شهید صفایی رسیدم. دیدم از پایین تا بالای تپه با گونی‌های پر از خاک پله درست کرده‌اند. تعداد گونی‌ها زیاد بود و شاید به دویست هم می‌رسید. از آن جالب‌تر دیدم یک نفر جارو به دست گرفته و خاک‌های روی گونی را جارو می‌کند و پایین می‌آید. خوب که دقت کردم «ممد ‌گره» را شناختم.

همان کسی که اغلب کارهایش خلاف عادت بود. کمی‌نزدیک‌تر رفتم و با صدای بلند سلام کردم. سرش را بالا گرفت، سلام داد و قامتی راست کرد و مرا دید. صدا زد «باز تو پیدایت شد؟ این جا چه کار داری؟»

فریاد زدم «ممد آقا! من آمده‌ام پیش شما کار کنم.»

هنوز حرفم تمام نشده بودکه صدا زد «همان جا بنشین و تکان‌نخور.» به سرعت نشستم. یک گلوله خمپاره 120 آمد و بین ما دو نفر به زمین خورد. گرد و خاک که خوابید، صدا زد «بدو بیا بالا.»

من هم که بدن تیز و فرزی داشتم، با سرعت از پله‌ها بالا رفتم. روی بلندی که رسیدم، نفس نفس زنان از او پرسیدم «ممد آقا، علم غیب داری؟ از کجا فهمیدی گلوله خمپاره به سمت ما می‌آید؟»

گفت که «دیدگاه ما لو رفته و دیده‌بان‌های عراقی از چند دقیقه قبل، این تپه را زیر آتش گرفته‌اند و آرام آرام دارند ارتفاع گلوله‌هایشان را کم می‌کنند تا بیاید روی تپه و بتوانند سنگر را بزنند.»

آنجا روی خط الرأس، یک چاله دایره شکل دیدم که سنگر دیده‌بانی محسوب می‌شد. سمت چپ و راست سنگر هم کانال‌هایی با عمق یک و نیم متر حفر شده بود. ممد از من خواست که بروم توی کانال. سه نفر دیگر به جز ممدگره داخل سنگر بودند. سید‌اصغر صائمین، محمد جهانپور و مجید بادامی. هر سه دیده‌بان بودند و همگی بچه‌ی همدان.

هنوز جا خشک نکرده بودم که خمپاره بعدی روی تپه خورد. محمد لبخندی زد و گفت: «این هم به میمنت ورود توست که اینجا دارد شلوغ می‌شود.»

چند گلوله دیگر اطراف تپه به زمین خورد و بعد ساکت شد. او بلافاصله جارو را برداشت و دوباره شروع کرد به تمیز کردن گونی‌ها.

قبل از اینکه من بیایم، یکی از خمپاره‌ها روی گونی‌ها فرود آمده و خاک‌های داخل گونی را بیرون ریخته بود و او می‌خواست راه‌پله را تمیز کند. برای من عجیب بود. در معرکه‌ای که آدم به تمیزی لباسش هم اهمیت نمی‌داد، او زیر آتش، گونی‌های خاک را مرتب می‌کرد، اما داخل سنگرش دیدنی‌تر بود. آنجا دو جعبه خمپاره 120 بود که از آنها به عنوان کمد وسایل شخصی و محل نگهداری خوراکی استفاده می‌کرد. یک قرآن بود. یک مفاتیح‌الجنان بود. کتاب احکام جبهه بود و زیارت عاشورا. کف سنگر را با پتو فرش کرده و از فرو رفتگی‌های دیواره سنگر هم به عنوان تاقچه استفاده کرده بود.

برخلاف بیشتر سنگرهای خط مقدم، سنگر او تمیز و مرتب بود.

موقع نمازظهر وضو گرفت و جلو ایستاد و سه دیده‌بان دیگر هم به او اقتدا کردند. معمولا در چنین مواقعی نماز را به صورت انفرادی و نشسته می‌خواندیم تا از گزند ترکش‌های دشمن در امان باشیم، اما آنجا محل اعتراض و بگو‌ مگو نبود. همرنگ جماعت شدم و ایستادم و قامت بستم.

نماز را شروع کردیم، در حالی که سرمان از کانال بیرون بود. فاصله ما با خط عراق حدود سیصد چهارصد متر بود و من نمی‌دانم عراقی‌ها ما را می‌دیدند یا نه، اما صدای وزوز گلوله‌هایی که با فاصله از روی سرمان عبور می‌کرد، خوب می‌شنیدم.

راستش حرصم درآمده بود و کمی ترسیده بودم. در آن لحظات، تمرکزی روی نماز نداشتم و با خودم فکر می‌کردم که این بابا عقل درست و حسابی ندارد. آخر اینجا که نباید سر پا نماز بخوانی. گفتم شاید می‌خواهد با این کار دل و جرأت مرا آزمایش کند. ولی بعدها دانستم که این سنت ممدگره است که همیشه و همه جا نماز را باید ایستاده خواند.

بعد از نماز، دور هم نشستیم تا ناهار بخوریم. دوستانش را به من معرفی کرد و برای معرفی من گفت: «این آقا یکی دو بار در قراویز آمد پیش من و اصرار کرد که دوست دارد دیده‌بان شود.»

بعد سرش را چرخاند. در صورتم خیره شد که «شما قبل از اینکه بیایی سپاه، چه کاره بودی؟»

گفتم:«من پاسدار دانشجویم.»

ممد گفت:« اول پاسداری یا دانشجو؟»

من که فکر کردم منظورش تقدم زمان است، فوری جواب دادم: «اول دانشجو.»

سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت «آهان. حالا قضیه فرق کرد. شما اول باید پاسدار باشی. توی پاسداری دانشجویی هم هست.»

من که تازه متوجه منظور او شده بودم، از خجالت خیس عرق شدم. ممد آدم عارف مسلکی بود. دیپلم داشت، اما حرف‌هایش پخته و دلنشین بود. پاسداری در ذهنیت او مساوی بود با از جان‌ گذشتگی و فداکاری در راه دین.

غروب که شد با صدای نه چندان خوبش شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. محمد آن روز دست به دوربین دیده‌بانی نبرد و ندانستم چرا، اما فردا صبح مرا صدا زد که: «می‌خواهم چند تا امتحان از تو بگیرم.»

تا صحبت امتحان به میان آمد، توی دلم خالی شد. می‌دانستم که لازمه دیده‌بانی دانستن ریاضی است. من هم که ازنظر ریاضی پیاده پیاده بودم. حالا اگر ببیند ریاضی بلد نیستم، می‌گوید: «تو چه جور دانشجویی هستی که از ریاضی سر درنمی‌آورد؟»

به روی خودم نیاوردم و آرام آرام ‌به طرفش رفتم. جلوی چشمانش که قرار گرفتم گفت: «حمیدآقا، این جارو را بر می‌داری و پله‌ها را تا پایین تمیز تمیز می‌کنی.»

هم خوشحال شدم و هم جا خوردم که جارو زدن چه ارتباطی با امتحان دیده‌بانی دارد؟ معطل نکردم. جارو را برداشتم و ازکانال خارج شدم. با شناختی که از روحیات ممدگره پیدا کرده بودم، خیلی زود متوجه منظورش شدم. بله، جارو زدن هم یک امتحان است و شاید سخت‌ترین امتحان.

از بالا نگاهی به ردیف گونی‌های چیده شده انداختم. بسم‌الله گفتم و شروع کردم به جارو کشی. همانجا این شعر مولوی در ذهنم دوید که:

داد جارو به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت

گفت کز آتش تو جاروبی برآر

کردم از حیرت سجودی پیش او

گفت بی ساجد سجودی خوش بیار

آه بی ساجد سجودی چون بود

گفت بی‌چون باشد و بی‌خار خار

راوی :حمید حسام

بیقراری یک شهیدبه روایت مادرش

لحظات وداع فرزند با مادر بدون شک از جمله سخت‌ترین لحظات یک زندگی است. جایی که دیگر مادر از فرزند دلبندش دل می‌کند، آنچنانا ن غم انگیز است که چشمان هر خوانندهو نگارنده را پر از اشک می‌نماید:

روحانی شهید مسلم خسروی

آخرین مرتبه اش بود که راهی جبهه می‌شد، تخریبیچی گردان بود و هر بار که حرف جنگ می شد، از شلمچه که می گفت، بغض و بیقراریش فضای خانه را تنگ می کرد. می نشست روضه فاطمه الزهراء(س) را چنان با سوز گداز می خواند، نفس اهل خانه را بند می انداخت.

کاسه آب را که برداشتم، عبایش را زمین گذاشت، کاسه را از دستم گرفت، دستم را بوسید و گفت: مادرم هر بار که آمدم، وقت اعزام که می شد، کوله ام را که بر می داشتم، چفیه را به دور گردنم می انداختی و انتظارت مرا می کشیدی، مانده بودم که با خدا چگونه کنار بیام، دل مادرم را بشکنم یا قید شهادت را بزنم. مادر به گردنم حق داری، اما دیگر آب پشت پایم نریز، چفیه ام را به دور گردنم محکم نکن، کوله ام را تا سر کوچه نیار، به نیاز دل من نگاه کن مادر، پر شده ام از در خواست های مکرر، نمی خواهم دلت را بشکنم، «مادر دلم برای حضرت زهراء(س) تنگ شده» مادر دعا نکن که برگردم، کاسه آب را پشت پایم نپاش، دعا کن که دعای مادر زود مستجاب می شود.

بگو پسرم را سپردم به سیدالشهداء...

بعد سرش را جلو آورد، سرش را محکم و استوار بوسیدم.

توی دلم گفتم برو مادر سپردمت به فاطمه الزهراء(س)...

خندید و رفت...

رادیو مارش جنگ می زد، توی دلم گفت یا فاطمه الزهراء جانم به قربانت، دلم لرزید. مهمان داری...

دور حوض چرخی زدم، انگار مثل کسی که دل انتظار باشد. زنگ حیاط صدا کرد، آرام و بیقرار در را که باز کردم، دلم هوری ریخت، دو تا پاسدار تکیه کرده بودند به دیوار...

سلام کردم و گفتم: بیاید داخل شما هم عین مسلم من هستید.

یکی از پاسدارها دستش تا کتف قطع بود. اون یکی هم یک جورائی. دلم ویران شد، زل زده بودم به دست هاشون، که هردوشون یواشکی دست شان را قایم کردند.

وسط نوحه آهنگران رادیو شروع کرد به حرف زدن، من که خیلی حالیم نمی شد. وسط حیاط کنار حوض، اون برادری پاسدار که دستش تا کتف چوبی بود گفت: مادر مسلم بچه ها عملیات کردند. کربلای پنج...

گفتم: کربلا... دیدند من اصلا بیتابی نمی کنم، قرص و محکم، مثل زینب کربلا...

گفتم: مسلم شلمچه را خیلی دوست داشت. اون پاسدار یکی دیگه شان گفت: مهمانی بچه ها تو کربلای پنج شلمچه است.

گفتم: مسلم خیلی دلتنگ حضرت زهراء بود...

وصیت نامه شهدا1

وصیت نامه شهید محمود احمدی

دست ازاین ماه تابان [امام خمینی] برندارید كه روزنه ی امید مستضعفان جهان و ایران است. پیرو خط امام كه همان خط حزب الله است باشید.

وصیت نامه شهید غلامحسین ارباب رشید

"با مردم برخورد اسلامی داشته باشید، در راه اسلام و قرآن قدم بردارید و مواظب باشید كه شیطان باعث دوری شما از خدا نگردد."

وصیت نامه شهید حسین برهانی

- ای ملت بدانید امروز مسئولیتتان بزرگ و بارتان سنگین است و باید رسالتتان را كه پاسداری از خون شهیدان است انجام دهید و تنها با اطاعت ازروحانیت متعهد و مسئول كه در راس آن ولایت فقیه می باشد و امروز سمبل آن امام بزرگوار امت قادرید این راه را ادامه دهید.

- خواهرانم! در تربیت فرزندانتان بكوشید و حجاب را رعایت كنید، زهراگونه زندگی كنید.....

- سفارشم این است، مردم! به یاد خدا و روز جزا باشید پیرو ائمه اطهار باشید، كه .....

- مردم! امام زمان (عج) را فراموش نكنید. مردم! دنباله رو روحانیت باشید كه چراغ راه هدایتند.....

از امام اطاعت كنید كه عصاره اسلام است، او را تنها نگذارید كه نماینده حجه بن الحسن (ع) است.

10/5/1362

وصیت نامه شهید ناصر بختیاری

...من خودم را لایق نمیدانم كه در جواب ندای هل من ناصر ینصرنی به امام كبیرمان لبیك بگویم... ولی از امام (ره) می خواهم كه مرا دعا كند تا بلكه نزد خداوند مورد قبول واقع شوم و به درجه ای كه در نهایت شهادت است برسم.

...خدایا شكر می كنم كه مرا آزاد آفریدی تا آزاد فكر كنم تا بتوانم بندگیت را به جای آورم.

خدایا! شكر تو را كه مرا پاسدار انقلاب خمینی ات قرار دادی تا اینكه بتوانم خونم را فدای حسینت بكنم.

خدایا! شكر تو را كه مرا از این نعمت انقلاب سرخ خمینی برخوردار نمودی و به آن درجه ای رساندی كه لیاقتش را نداشتم. ...آگاه باشید كه در این برهه از زمان مسئولیت سنگینی بر دوش دارید. شما پاسدار خون های ریخته شده برای اسلام عزیز هستید و باید شما عزیزان پیام خون شهیدان و شعار آنها را با كار و كوشش در راه خدا به جهانیان صادر نمائید، و ثابت كنید كه می توانیم در پناه اسلام غیر وابسته به ابرقدرت ها باشیم و به شعار بهشتی مظلوم و دیگر شهدا تحقق بخشیم و ندای مظلومانه امتمان را به گوش تمام مستضعفان جهان برسانیم تا اینكه لرزه بر اندام پوسیده مستكبران داخلی و خارجی بیندازیم...

و مستضعفین خود تصمیم بگیرند و حاكم روی زمین باشند همانطوریكه كه خداوند به بندگانش وعده داده است:

"و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین..."

تا اینكه مقدمه ای برای ظهور مهدی (عج) و افراشته شدن پرچم لااله الاالله در جهان باشد.

خدایا شكر می كنم كه مرا آزاد آفریدی تا آزاد فكر كنم تا بتوانم بندگیت را به جای آورم.

خدایا! شكر تو را كه مرا پاسدار انقلاب خمینی ات قرار دادی تا اینكه بتوانم خونم را فدای حسینت بكنم.

خدایا! شكر تو را كه مرا از این نعمت انقلاب سرخ خمینی برخوردار نمودی و به آن درجه ای رساندی كه لیاقتش را نداشتم

وصیت نامه شهید مجید پازوكی

"درود بر امام امت، نایب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خمینی كه هرچه داریم از وجود با بركت ایشان است كه اسلام و امت اسلامی را بعد از هزاروچهارصدسال دوباره زنده نمود. قدر امام را بدانید و خالصانه پیروش باشید، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی امانت الهی هستند وظیفة همه ما پاسداری از انقلاب و دستاوردهای آن است. صلاح دنیا و آخرت ما در پیروی از ولایت فقیه می باشد.فعالانه در مسائل انقلاب و اجتماع شركت نمایید. حضور گسترده و آگاهانة مردم ضامن انقلاب و اصول آن است. در نماز جمعه شركت كنید و شعائراسلام را زنده تر كنید".

وصیت نامه شهید مرتضی بهرامیان

از برادران و خواهران می خواهم كه این نهضت را حفظ كنید و در راه صدور آن از هیچ كوششی دریغ نكنید و مگذارید بار دیگر دست جنایتكاران شرق و غرب در شما مسلط گردد و خونهای هزاران شهید از دست برود. در نمازهای جماعت و جمعه با جدیت شركت كنید. با وحدت و اطاعت از مقام رهبری و پیروی از دستورات اسلام و پاسداری جدی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن توطئه های استكبار را خنثی و نقش بر آب كنید.

وصیت نامه شهید محمود دایه علی

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون گمان مبرید كسانیكه در راه خدا كشته می شوند، مرده اند بلكه زنده اند و نزد خدا روزی می خورند. من محمود دایه علی وصیت نامه ی خود را به نام خدا و در راه تداوم انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالیقدر امام امت خمینی روح خدا شروع می كنم، ای مردم مسلمان و مستضعف ایران این انقلاب را به رهبری امام امت ادامه دهید ما ملت ایران خیلی خون داده ایم كه این انقلاب به پیروزی برسد نكند كه از رهنمودهای امام سرپیچی كنید و امام را تنها بگذارید او نایب امام زمان (عج) است. نگذارید خون این شهیدان پایمال شود ما هرچه خون بدهیم انقلابمان پایدارتر می شود، این آمریكائی خائن با كمك منافقین دارند شاخ و برگ این نهال انقلاب را می ریزند ما باید نگذاریم كه این ابرقدرتها، واسطه های داخلی آنها به این انقلاب ضرور زیان برسانند. اگرچه همه را بكشند ما باید تا آخرین قطره ی خونمان را به پای این نهال انقلاب بریزیم و آن را آبیاری كرده و رشدش بدهیم. در زمان امام حسین (ع) امام را تنها گذاشتند حالا كه امام خمینی راه او را می رود ما نباید اورا تنها بگذاریم. از خانواده ام می خواهم كه خط امام را ادامه دهند و از مادرم می خواهم برادرهایم را در بسیج شركت دهد تا اگر روزی به شهادت رسیدم بتوانند ادامه دهنده ی راه من باشند. از برادرهایم می خواهم كه بعد از من اسلحه را به دوش بگیرند و خون خودشان را به پای درخت اسلام بریزند تا درخت اسلام بارورتر گردد. هركس امام را قبول نداشته باشد و سر قبر من بیاید به خون تمام شهیدان خیانت كرده است. پدر و مادرم! ما امروز در زمان امتحان هستیم چون در جبهه وجود دارد حسینی و یزیدی و من راه حسین را انتخاب كرده ام شما هم از فرصت استفاده كنید و به جبهه حسین بپیوندید. در هر كربلائی امام حسینی وجود دارد و حسین امروز با خمینی است. در وجود امام عزیز دقت كنید و با شناخت كامل راه او را ادامه دهید؛ مادرم می دانم كه در انتظار آمدن من هستید و هم اكنون دعا می كنی اما حرف من به برادرانم این است كه یكی یكی به جبهه های حق علیه باطل فرستاده شوند؛ من برای آنها طلب پیروزی بعد از شهادت می كنم. دوستانم در پیروزی ما در این جنگ هیچ شكی نداشته باشید این سخنان را به عنوان یك شهید می گویم كه اگر وحدت خودمان را از دست بدهیم و امام را تنها بگذاریم به خون تمام شهیدان خیانت كرده ایم و خدا شما را نمی بخشد. فقط در خط امام حركت كنید و بدانید بهترین تسلیت برای من انتقام گرفتن خون تمام شهیدان است....

نامه دخترشهیدنهرانی مقدم به پدرش

دختر شهید حسن تهرانی مقدم در همایش دختران نخبه استانداری تهران كه روز سه شنبه برگزار شد، در نامه ای خطاب به پدرش گفت: «پدر خوبم خوب می دانی كه این اولین نامه ای نیست كه برای تو می نویسم و خوب می دانم كه آخرینش هم نخواهد بود، چرا كه بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده است و می توانی با هیچ عجله ای حرف هایم را گوش كنی و درد و دل هایم را بشنوی. درد و دل كردن با تو مثل نشستن بر سر مزارت، مثل بوسیدن قاب عكست، بو كردن گاه به گاه چفیه ات و مثل نماز خواندن روی مهرت شیرین است».

او در نامه به پدرش این گونه ادامه می دهد: «امیدم این است كه هر لحظه مرا می بینی و صدایت كه می كنم، نشسته ای پیش من و گوش می دهی. برای هر كاری كه می خواهم از تو اجازه بگیرم، منتظر نمی مانم كه از ماموریت برگردی یا به چند نفر زنگ نمی زنم تا یكی گوشی موبایل را به تو برساند و من چند كلمه ای با تو حرف بزنم و كافی است كه یك آن تو را صدا كنم، آن وقت لبخند روی صورت قشنگت را تصور می كنم و آرام می شوم. گاهی هم اخم می كنی فكر نكن نمی فهمم، می دانم مراقبم هستی. حتی پیش از آن وقت ها، حواست هست به رفتار مردم، حرف هایشان. تملق و ریا، به همه چیزهایی كه یك عمر روی آنها حساس بودی و همه صفت هایی كه نه من، بلكه هیچ كس در تو ندیده. آخر اگر بگویم من ندیده بودم كه نمی شود. می دانی كه من شاخص خوبی برای معرفی تو نیستم. فقط می دانم كه تو در جنگ بودی و بعد از آن همیشه سركار و به تو لقب پدر موشكی ایران دادند. فقط می دانم كه نام و یادت لرزه به تن دشمنان اسلام می انداخت».

او در ادامه این نامه آورده است: «من آنقدر محو مهربانی، خوبی ها و حرف هایت شده بودم كه از شناختن وجودت غافل شدم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی كه وقت نكردم صورتت را نگاه كنم. آنقدر با انگشتت به آدم های خوب تر اشاره كردی كه حواسم نبود دستت را دنبال كنم و صاحب انگشت را نگاه كنم، آنقدرعكس امام و آقا را از بچگی مقابل چشمانم گرفتی كه بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی ام كیست».

دختر شهید حسن تهرانی مقدم خطاب به پدرش می گوید: «بابای مهربانم راستی هوای آن دنیا چطور است، نمی دانم كه بیشتر توی مهمانی های فرماندهان هستی یا مثل سال های اخیر با جوانان گویا و بی ادعا نشست و برخاست می كنی. هر چه باشد خیالم راحت است كه حالت خوب است و دیگر خروار خروار غصه در چشمانت جمع نمی شود و دیگر لازم نیست بخندی و ما را بخندانی تا حواسم پرت شود از غصه های چشمانت».

«من آنقدر محو مهربانی، خوبی ها و حرف هایت شده بودم كه از شناختن وجودت غافل شدم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی كه وقت نكردم صورتت را نگاه كنم. آنقدر با انگشتت به آدم های خوب تر اشاره كردی كه حواسم نبود دستت را دنبال كنم و صاحب انگشت را نگاه كنم، آنقدرعكس امام و آقا را از بچگی مقابل چشمانم گرفتی كه بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی ام كیست».

«یادم نرفته هنوز كه چطور حسرت می خوردی برای دنیاپرستی بعضی ها. برای میزان حسد، كوتاه بینی و خودبینی بعضی ها. غصه می خوردی برای جوانان، مردم و برای محدودیت قرآن، برای آنانی كه می آمدند در خانه ما و نیاز داشتند و تو هیچ وقت دست خالی برشان نمی گرداندی. نمی دانم كه در حین آفرینشت خدا چه سهمی از سخاوت و كرم در وجودت ریخت كه این چنین لبریز شدی. هیچ وقت نشد كه چیزی از تو بخواهم و تو بتوانی و نه بشنوم. نه تنها من بلكه هیچ كس نشد كه چیزی از تو بخواهد و بتوانی و نه بشنود».

دختر شهید حسن تهرانی مقدم خطاب به پدرش، می گوید: «پدر خوبم چقدر دلتنگ صدای قرآن خواندنت هستم و دلتنگ جمعه هایی كه ما را جمع می كردی و برایمان دعای سمات می خواندی. هنوز شهادت گفتن های آل یاسینت در گوشم می پیچید. آن روز بعدازظهر و عصر جمعه 21 آبان 1390 كه خدا آمد، صدایت كرد چه حالی شدی. لابد گفت كه خریدنی شده اید حتما. آن روز تهران لرزید تو لابد گفته ای جان های ناقابل ما فروخته شد به شخص خدا. فرشتگان شاهد ایستاده بودند و گروه به گروه همخوانی می كردند و آوایشان همه جا پیچیده است. مراسم باشكوهی بوده است، حیف كه نشد بیایم و چون زینب حسین (ع) بر پیكر بی سرت بوسه بزنم و رو كنم و بگویم ربنا تقبل منا... ».

یادگاری ازهرعملیات

                                      فرمانده‌ای که از هر عملیات یک یادگاری داشت

جای سالم در بدن نداشت، دور هم که جمع می‌شدیم، به شوخی می‌گفتیم: «حاج حسین این زخم کدام عملیاته؟»، می‌گفت: «کربلای 5»؛ در عملیات مهران آن قدر به بدنش ترکش خورده بود که تقریباً از همه جای آن خون می‌ریخت.

شهید «حسین محمدیانی» فرمانده محور عملیاتی تیپ یکم لشکر 5 نصر، 29 دی ماه 1335 در سبزوار متولد شد؛ حسین از سال 1360 به سپاه ملحق شد و در هشت سال جنگ تحمیلی در عملیات‌های آزادسازی خرمشهر، چزابه، رمضان، محرم، مسلم بن عقیل، خیبر، بدر، والفجر هشت، کربلای 5 و کربلای 10 حضور داشت.

شهید «حسین محمدیانی» عاقبت در تاریخ 12 آذر ماه 1370 به علت عوارض شیمیایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از حمل به زادگاهش در مصلی سبزوار به خاک سپرده شد.

خاطراتی از شهید «حسین محمدیانی» در کتاب «وقت قنوت» آمده است:

تصویر سمت راست شهید حسین محمدیانی

شهید حسین محمدیانی، غیر از جراحت اصلی‌اش که باعث شهادتش شد، تقریباً جای سالم در بدن نداشت، دور هم که جمع می‌شدیم، به شوخی می‌گفتیم: «حاج حسین این زخم کدام عملیات است؟»

می‌گفت: «کربلای 5.»

ـ این زخم؟

ـ عملیات...

در عملیات مهران این قدر به بدنش ترکش خورده بود که تقریباً از همه جای آن خون می‌ریخت.

وقتی در خدمت حاج حسین بودیم، معمولاً شب‌ها درِ حمام را می‌بست و برای استحمام می‌رفت؛ در ذهن خودم گمان می‌کردم که اینها نمی‌خواهند با نیروهای عادی باشند، چون به هر حال فرمانده هستند و غرور دارند.

اولین تصویر نشسته از راست شهید حسین محمدیانی؛ شهید برونسی نفر سوم نشسته است

یک بار مسئله را با خودش در میان گذاشتم و پرسیدم: «مگر شما غیر از بقیه هستید؟ چرا با بقیه حمام نمی‌روید؟»؛ او گفت: «وقتی حمام می‌روم، خیلی به من نگاه می‌کنند، پهلوها، پشت، دست و پایم پر از جای ترکش است و جای بخیه و زخم؛ چون بچه‌ها خیلی نگاه می‌کنند راحت نیستم، می‌ترسم احساس غرور یا تکبر به من دست بدهد».

شهیدباقری

خدمت مامان جون سلام برسان و بگو این عکس را برای تو فرستادم که فقط بخندی و دیگر هیچ؛ هر نتیجه‌ای غیر از این بگیری راضی نیستم.

شهید «غلامحسین افشردی» معروف به «حسن باقری» پس از گذراندن دوره آموزشی در «جلدیان» (پادگانی در سیزده کیلومتری شمال پیرانشهر آذربایجان غربی) به ایلام اعزام می‌شود؛‌ او با ارسال عکس خود در لباس سربازی، با قلمی آمیخته با طنز، در نامه‌ای خطاب به خواهرش به بهانه شرح این عکس،‌ روایتی روان و صمیمی از اوضاع و احوال خود ارائه داده است. شهید باقری در این نامه که در کتاب «روایت زندگی حسن باقری» منتشر شده، چنین نوشته است:

****

عکسی که شهید باقری در دوران سربازی برای مادرش فرستاد

روز دوشنبه 27، 6، 57 هجری شمسی، در تپه خرگوشان که گردشگاه کوچکی است در شمال غربی و گوشه ایلام؛ از اینجا شهر، قشنگ معلوم است و خب، شهر هم شهر کوچکی است؛ ‌جایی است شبیه شاه‌گلی تبریز به مقیاسی خیلی کوچک که فقط یک تپه کوچک است. فقط یک خیابان بن‌بست روی آن ساخته‌اند که وسایل و یا کسی می‌آید بالا، باید از همان‌جا برگردد. مثل تبریز نیست که از یک طرف بروی و از طرف دیگر برگردی؛‌ باری، عکاس آمد با دوربین پولاروید فوری؛ من که قصد نداشتم با لباس مقدس سربازی عکس بگیرم. بچه‌ها گرفتند و من هم با جریمه یکصد ریال تمام برای این بابت، به دریافت یک عکس نائل آمدم.

اول خودم از قیافه به قول طرف، ‌میخم خنده‌ام گرفت؛ تا چه رسد به دیگری ولی گفتم هر چه بادا باد. اما تشریح تمثال مبارک غلامانه که اولین تمثال گرفته شده در خدمت است:

الف ـ پوتین‌ها که پشت گل‌های میمونی و شاه‌پسند پنهان شده، بندهایش باز بود و هر کجا می‌رفتم آن هم خودش را پشت سرم می‌کشید که مبادا عقب بماند.

ب ـ شلوار به زور و مدد کمربند، بند شده؛ چون دور کمرش دو برابر دور کمر من است؛‌ البته کمربند اولی زیر کمربند ثانی که اسمش فانوسقه است، پنهان شده و روی فانوسقه هم یک جیب فانوسقه است. داخل آن دو خشاب 8 تیری فشنگ وجود دارد که بر ابهت مطلب می‌افزاید. البته خود فانوسقه هم دولاست و دیگر جا ندارد کوچک شود؛ گاهی مانند کمربند اسلحه کمری تگزاسی‌ها آویزان می‌شود. از این جهت هم شبیه غربی‌ها می‌شوم و گاهی بر اثر خورد و خوراک فراوان و چرب تنگ می‌شود؛ زیرا دنیا و زندگی پستی و بلندی زیادی دارد.

ج ـ پیراهن که دیگر شاهکار این لباس است؛ گشاد و باد و پف کرده که فکر کنم تمام ژاندارمری ایلام را بگردند همانند این پیراهن یافت می‌نشود و باز سراغ خودم می‌آیند؛‌ چون همه داده‌اند کوچک کرده‌‌اند و یا لباس دوخته‌اند و فقط من شجاع و بی خیال و لر هستم که همچنین مانده‌ام. البته آن سینه باز همچون خورشید هم باید طبق قوانین نظام پوشیده باشد اما کار ما از این حرف‌ها گذشته است به همین مناسبت وقتی به فرمانده گروهان گفتم گواهینامه دارم و وقتی دید چهار سال سابقه دارد گفت همین خوب است نگه داریمش ولی قدری سر و ضعش را درست کند! ما هم به علامت تصدیق سری تکان دادیم که صحیح است، احسنت!

البته خصوصیت دیگر این تازه پیراهن، شسته نشدن آن از زمان دوخت آن تاکنون است و از آینده هم کسی نمی‌تواند که خبر دهد. البته به جمله معترضه بگویم که یک دست دیگر از این لباس‌های جالب داشتم که بالاخره به ضرورت زمان و مکان داده‌ام خیاط پادگان کوچکش کند به اجرت ده ریال تمام. البته چون او هم تقریباً به مثل من است، اندازه نگرفته و گفته برو به اندازه‌های خودم برایت درست می‌کنم و من هم خوشحال از اینکه حوصله اندازه گرفتن نداشتم، قبول شده انگاشتم.

د ـ و از ریش و کلاه که دیگر هیچ. قریب سه ماه می‌شود که محاسن مبارک بلند شده و کم کم می‌توان عمامه گذاشت و سربازان و درجه‌داران و افسران گرامی را موعظه و ارشاد نمود. نمی‌نماید که من ملا باشم یا سرباز اما کلاه هم همان کلاه قضمیت است که ارتش داده. البته همه، کلاه شخصی خریده‌اند ولی من تاکنون به همین اکتفا نموده‌ و به طریق درویشی روزگار گذرانده‌ام. ولی باز هم به ضرورت زمان و مکان باید مبلغی معادل یک صدوپنجاه ریال از خزانه ملت برای خرید بُرک پرداخت نمود که این کج و معوج است و تازه شسته‌ام و جلوی آفتاب خشک کرده‌ام که به منزله همان اتو شده است، اما باز هم پستی و بلندی‌اش در عکس مشخص است.

ه ـ تفنگ را هم که دیگر نگو؛ هر کس ببیند خواهد گفت پلاستیکی است و اوله و فلان ندارد؛‌ اما غافل از اینکه اسلحه‌ای است بسیار مهم و سالم که حتی آمریکایی‌ هم هست و برای اینکه کسی نترسد بقیه‌اش را پنهان ساختیم و همین مقدار را هویدا پسندیدیم.

و ـ البته شایسه است که هر نظامی اتیکت داشته باشد که نام و شهرتش مشخص باشد و بحمدالله والمنه فامیلی‌ام را مطابق شهرت تو درست نوشته‌اند. اما اسم را نگو، گفته اسم قشنگ غلامحسین بزرگ است؛ لذا به حضرتش اکتفا نموده و غلامش را راه نداده‌اند. بعد هم دیدند تا برادر بزرگ‌تر هست کوچک‌تر را می‌نویسند. لذا مرقوم داشتند حسن افشردی. ما هم به روش حجب و حیا چیزی نگفتیم و سر به مقابل افکندیم.

زـ پشت سر، رستوران تپه خر گوشان است، البته خیلی کوچک است و خوردنی‌های زیادی دارد. از جمله شربت و کیک و چای و قهوه و کافی میت! والسلام. از غذا و فلان اصلاً خبری نیست اما چون اینجا آب لوله‌کشی ندارد و قبلاً هم مشروب داشته، تمام وسایلش احتیاط دارد. لذا نمی‌توان دلی از عزا درآورد و فعلا باید در عزا بود تا آینده چه شود.

اما پشت سمت راست عکس، کوه‌های اطراف ایلام است که پوشیده است از تک درخت‌ها و چون زیاد است به صورت انبوه جنگلی دیده می‌شود. خوشبختانه اینجا درخت‌ها می‌گذارند که جنگل دیده شود و مانند شمال نیست که درخت‌ها جلوگیر رؤیت جنگل باشند.

بگذریم. این نامه هم باعث شد که امروز که چهارشنبه 26 ، 9 ، 57 [است] به ظهر برسد و خود غنیمتی است. مهم نیست که اگر حوصله‌ات نگیرد که همه‌اش را بخوانی یا نخوانی. مهم این است که وقت من گذشته و با تو حرف زده‌ام. هرچند که جوابم را بدهی یا نه، ولی من جواب خویش گرفته‌ام. خدمت مامان جون سلام برسان و بگو این عکس را برای تو فرستادم که فقط بخندی و دیگر هیچ. هر نتیجه‌ای غیر از این بگیری راضی نیستم.

خدمت حاج آقا و محمد خان‌الدوله و احمد افندی هم سلام این جانب را طی تشریفات معروض دارید. فعلاً قرار شده در خود ایلام راننده شوم. ان‌شاالله که راحت تر از نگهبانی باشد و داخل شهر است. لااقل قبل از ظهر و شب را انسان می‌تواند برای نماز به مسجد برود و امثال این کارها. ناجوری‌اش هم این است که جیم شدن ندارد. خب، چه می‌توان کرد. خدمت همه فامیل و دوستان سلام برسان. من که امری ندارم، اگر تو هم نداری من هم چیزی به نظرم نمی‌رسد بنویسم. ان‌شاالله در پناه حضرت حجت باشید والسلام.

کربلای4

          عکسی که نصفش در آسمان است(کربلای 4)

نیمه ی اول دی ماه، مصادف است با سال گشت عملیات «کربلای چهار». به همین مناسبت یادی می کنیم از شهدای مظلوم و غریب این عملیات.چند روزی به عملیات کربلای4 مانده بود. .عکس زیر یادگاری است که چند روز قبل از عملیات مزبور برداشته شده است. شصت و چهار نفر در این عکس دیده می شوند. جنگ که به پایان رسید، فقط سی و دو نفر از این بچه ها، در این دنیا ماندگار شده بودند که اکثر آن ها در همین عملیات «کربلای چهار» خلعت شهادت پوشیدند. شهیدانی که در عکس می بینید عبارتند از:

مجید پیله فروشها، پرویز اسفندیاری، مهرداد خانبان، علی جاویرمهر، فلاح انبوهی، شالباف، رضا وهابی، ابراهیم کرمی، محمدرضا کبیری، حسین اسماعیلی، محسن امامقلی، قاسم جمالی، حسین عبادی، مجید روغنی، محمود احمدی، عبادی، داوود خلیلی، رضا پیله فروشها، رحیم صحراکارنیا، احمد اللهیاری، سید باقر علمی، محمد کیامیری، علیرضا جوادی، اکبر اسدی، اصغر مافی، اسماعیل مرندی، سید علی حسینی، امیر باقریان، محسن زرینی، صادق صالحی، جعفر سقائیان، پرویز اسفندیاری. عباس عطاری

روحمان با یادشان شاد
شادی روحشان صلوات

حجاب ازنگاه شهدا

حجاب از نگاه شهدا

«از خواهران گرامى خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زیرا كه‏حجاب خون‏بهاى شهیدان است.»

(شهید على روحى نجفى)


« خواهران ما در حالى كه چادر خود را محكم برگرفته‏اند و خود را هم چون فاطمه و زینب حفظ مى‏كنند... هدف‏دار در جامعه حاضرشده‏اند.»

(رییس جمهور شهید محمد على رجایى)


«اى خواهرم: قبل از هر چیز استعمار از سیاهى چادر تو مى‏ترسد تاسرخى خون من.»

(شهید محمد حسن جعفرزاده)


«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكارى شما رشد پیدا كردم.»

(شهید غلامرضا عسگرى)


شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوى‏معنویت و صفا مى‏كشاند.»

(شهید على رضائیان


خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان: بى‏اعتنایى شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.»

(شهید على اصغر پور فرح آبادى)


به پهلوى شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى‏دهم كه، حجاب را حجاب‏را، حجاب را، رعایت كنید.»

(شهید حمید رستمى)


خواهرم: حجاب تو مشت محكمى بر دهان منافقین و دشمنان اسلام مى زند.»

(شهید بهرام یادگارى)

چادرلذت پروازرادوچندان کرد

فاطمه فتحی نژاد كه 17 سال بیشتر ندارد اولین دختر خلبان بسیجی است كه پس از 14 ساعت آموزش توانسته است با جایروكوپتر به تنهایی پرواز كند كه این موضوع در نوع خود بی نظیر است. این دختر بسیجی دوشنبه یكم آذرماه با دو پرنده پالگرد و هواپیمای فوق سبك برای نخستین بار پرواز عملیاتی باشگاه هوایی سپاه تهران بزرگ ( جایگزین یگان هوایی) را در آسمان تهران به نمایش گذاشت.


*شما با چادر پرواز می كنید؛ از این كار به دنبال القای مفهومی هستید؟خیلی ها معتقدند چادر مانع پرواز است ولی من با پرواز با چادر مهر باطل بر این عقیده زدم. دختر ایرانی با حجاب برتر نیز قادر به پرواز است. چادر یك اعتقاد است كه خاطر حضور در عرصه های خاص اجتماعی نباید كنار گذاشته شود. حجاب چادر لذت پرواز را دوچندان می كند.

*به نظر شما یك دختر جوان و مسلمان ایرانی برای موفقیت چه نكاتی را باید رعایت كند؟
دختران جوان باید با ایمان و توكل به خدا، طبق گفته مقام معظم رهبری مبنی بر لزوم حضور خانم ها در تمام عرصه ها، سعی كنند در جایگاه های مختلف اجتماعی حضور داشته باشند. پشتكار و امید نیز آنها را در حصول اهدافشان یاری می كند.

حجاب و عفاف گوهر ناب

حجاب و عفاف گوهر ناب

شهید

شهیدی که برای حفظ معبر دهانش را پر از گِل کرده بود

وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود

میدان رزم حق علیه باطل بود، رزمندگان اسلام گاهی با صحنه‌های به یاد ماندنی مواجه می‌شدند که تمام فداکاری‌ها در آن صحنه‌ها ماندگار می‌شد، یکی از همین صحنه‌ها روایت رزمنده‌ای در کتاب سوره‌های ایثار است از شهیدی که دهان خود را پر از گِل کرد تا مبادا صدای ناله‌اش موجب لو رفتن معبر شود.

* دهانش را پر از گِل کرده بود تا معبر لو نرود

برای شروع عملیات «کربلای 4» به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غوّاصان خط ‌شکن به خط دشمن زدیم؛ به هر ترتیبی بود خط دشمن را شکستیم و پاکسازی کردیم، وقتی برای آوردن مجروحان و شهدا وارد معبر شدیم، دیدیم که شهید «سعید حمیدی‌اصیل» هر دو پایش قطع شده و پیکر مطهرش در گوشه‌ای از معبر افتاده است اما آنچه که ما را به تعجب وا داشت، این بود که دهان شهید پر از گِل شده بود.

بعدها متوجه شدیم که وقتی به پاهای سعید ترکش خورد و قطع شد، برای اینکه صدای ناله‌اش بلند نشود و باعث لو رفتن معبر نشود، دهان خود را پر از گِل کرده بود.

شهیدان «سعید و علی حمیدی‌اصیل» برادرانی بودند که در عملیات «کربلای 4» آسمانی شدند.

* چند سؤال شهید از مردم

در بخشی از وصیت‌نامه شهید «سعید حمیدی‌اصیل» که از نیروهای گردان غواصی اهواز و شهر ملاثانی استان خوزستان بود، آمده است: آن کس که از منزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود.

آن چرا که می‌خواهم بنویسم، با اینکه تکرار مکررات است ولی دریغ نمی‌کنم چون «ان الذکری تنفع المومنین».

تا کی می‌خواهید به خاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید؟! در حالی که فرزندان شما در جبهه‌ها از جان خود می‌گذرند؛ تا کی می‌خواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید؟! تا کی می‌خواهید بدون رعایت حجاب در خیابان‌ها راه بیافتید؟! در حالی که رزمندگان در جبهه‌ها از گناهانی که در خلوت مرتکب شده‌اند، نیمه‌های شب ناله می‌کنند.

مبادا به جبهه‌ها نیاید و مصداق این آیه شوید: «ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض» دل خود را به دنیا خوش نکنید که دنیا جای افراد مؤمن نیست، ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید، همان گونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.

ماخون دلها خورده ایم.....!!!

ما خون دلها خورده ایم ، قرارمان برای نسل نوجوان و جوان این نبود!

من آنروز یک عشق داشتم ؛ پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز از گل و لای و خاک سنگرها بر لباسهای ساده ام لذت می بردم و بعضی ها امروز از شلوارهای لی خاک نما و پاره پوره خارجی!

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ، بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند ودیگران راهم بسوزانند!

من در شب قبل از عملیات بر دستانم حنا می زدم تا در جشن پیروزی یا شهادت شرکت کنم ، بعضی ها امروز بر چهره شان هفت قلم مواد آرایشی خارجی می زنند تا به نامحرم بگویند : من های کلاسم ، نگاهم کنید!

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ، بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست !چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است!

من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ، بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم شارژ بفرست!

من آنروز مشامم از بوی دود و باروت پر بود و برای رسیدن به هدفم ، از آن لذت می بردم ، بعضی ها امروز از بوی الکل در انواع ادکلن های خارجی!

من آنروز خشاب و اسلحه ام را برای نابودی دشمن در بغل گرفته بودم و بعضی ها امروز سگ های نجس تزئینی گران قیمت را!

من آنروز در جبهه ، اوقات فراغتم را در چاله هایی ، قرآن و دعا می خواندم ، اسغفار می کردم و لذت می بردم ، بعضی ها امروز در چت رو م ها به دنبال عشق ناشناس و گمشده ساعتها به بطالت ، پرسه می زنند و روم عوض می کنند!

من آنروز در هنگام عملیات ، در گوشی بیسیم ، یا زهرا(س) و یا حسین(ع) می گفتم و بعضی ها امروز در گوشی خود ،از نفس ، عشق ، ناز و فدایت شوم به نامحرم و ناشناس!

من آنروز در خط ، یک دست لباس خاکی داشتم وبا آن احساس غرور ، زیبایی و عزت کرده و شکر خدا می گفتم ، بعضی ها امروز لباس های رنگارنگ خارجی و صورتی تزئین شده اما خود انگاره ای زشت که هیچگاه با تغییر مد ،از خودشان راضی نمی شوند!

من آنروز با ذکر استغفرالله وقت می گذراندم و بعضی ها امروز با دگمه های بیجان موبایل برای اس ام اس های عاشقانه جدید و یا کلیدهای کیبورد برای ارسال پی ام های عمومی دعوت به دوستی با نامحرمان در چت روم ها!

من آنروز باد گیرم را تا روی دست و پا می کشیدم تا شیمیایی نشوم و برای دفاع توان داشته باشم، بعضی ها امروز شلوار و مانتوی کوتاه را انتخاب کرده اند که رهگذران را هم آلوده کنند!

من آنروز در خط مقدم حتی مراقب عطسه هایم بودم که حضور گروهانم را به دشمن راپرت ندهم ، بعضی ها امروز بی واهمه در خیابان قه قه می زنند و با بزک وآرایش و البسه رنگارنگ ، جلب تو جه نامحرم کرده و می گویند : مرا نیز به حساب آورید ، آدمم!

من آنروز قبل از عملیات از حلالیت خواهی از همرزمانم و بعد از عملیات ، از شکر خدا و یاد دوستان شهیدم صحبت می کردم و بعضی ها امروز از پایان سریال های عاشقانه فارسی وان و من و تو و مارک نوشیدنی های سر میز آنها!

من آنروز بعد از عملیات از بلندگوهای گوشه و کنار خط ، بهر نبردی بی امان ... را می شنیدم ، و بعضی ها امروز با سیستم گوش خراش ماشین بابا ، آهنگ های رپ با الفاظ رکیک به محارم!

من آنروز از اطلاعات شخصی خود و دسته و گروهانم مراقبت می کردم تا دشمن از آن سوء استفاده نکند ، بعضی ها امروز حتی مشخصات و عکس های شخصی و خانوادگی شان را بی پروا در فیس بوک و توئیتر منتشر کرده تا نامحرمان و بیگانگان هم آن را ببینند!

من آنروز در خط مقدم ساعت ها بیدار می ماندم تا دشمن غافلگیرمان نکند بعضی ها امروز ساعتها برای ملاء عام و مد نمایی ، خود را تزئین می کنند تا با کار کم بهای خود ، نامحرمان را غافلگیر کنند!

من آنروز به شوق شرکت در عملیات یا به یاد همسنگران شهیدم اشک می ریختم و قصد انتقام از دشمن را داشتم ، بعضی ها امروز برای شکستهای عشقی شان افسرده اند و قصد انتقام از تمام آدمها و زمین و زمان را دارند!!

من آنروز سرنگ ضد شیمیایی بر بدن خود شلیک می کردم ، بعضی ها امروز ، گونه بر رخ خود تزریق میکنند تا مبادا حقیر باشند ، و شاید بیشتر به چشم نامحرم بیایند!

من آنروز خواب را بر چشمانم حرام می کردم تا ذلیل حمله غافلگیرانه دشمن نشوم ، بعضی ها امروز خواب را با نگاه به مانیتور کوچک موبایل برای اعلام تعهد باطل به نامحرم ، بر خود حرام کرده اند!

نه ! این قرارمان نبود ! ما رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم و تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی ! رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ، تو هم مراعات کن ! بر گرد و اندکی بیاندیش ؛ ... ما خون دلها خورده ایم

جایزه ضدانقلاب برای سرشیرکوهستان

جایزه‌ای که‌ ضد انقلاب برای سر «شیر کوهستان» گذاشت

یک بار، یک کُرد آمد پیش مهدی خندان و گفت: «یک مطلبی را می‌خواهم به شما بگویم، اما قول بده که من را نکشی» مهدی گفت: «نترس بگو». مرد 50 هزار تومان از جیبش در آورد و گفت: «این پول را به من داده‌اند تا تو را بکشم»،

شهید «مهدی خندان» در سال 1340 در روستای «فاران» از توابع لواسانات کوچک همزمان با روز عاشورای حسینی به دنیا آمد؛ وی، دوران ابتدائی را با موفقیت به پایان رساند و در 10 سالگی همراه پدر به کار کشاورزی می‌پرداخت.

مهدی در سال 1357 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته فنی اتومکانیک شد و با اوج‌‏گیری انقلاب اسلامی در صف مبارزان روح‌‏الله(ره) قرار گرفت؛ پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم در نهاد جهاد سازندگی مشغول خدمت شد و برای مدتی نیز در حزب جمهوری اسلامی فعالیت کرد.

مهدی در تابستان سال 1359به‌ ‏عنوان عضو فعال بسیج به پادگان امام حسین (ع) رفت، سپس راهی کردستان شد؛ با آغاز جنگ تحمیلی، او 6 ماه در جبهه غرب ماند، سپس به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و مدت 4 ماه به حفاظت از بیت امام (ره) پرداخت.

شهید خندان فرماندهی گردان و جانشینی تیپ عمار لشکر 27 محمد رسول‌‏الله(ص) را بر عهده گرفت و سرانجام این سردار دلاور ایران اسلامی در روز اربعین حسینی مصادف با 29 آبان 1362 در عملیات «والفجر 4» در ارتفاعات «کانی‌‏مانگا» به شهادت رسید.

شهید «مهدی خندان» در جبهه غرب و در کوهستان چنان رشادت و شهامت از خود نشان داده بود که مردم به او لقب «شیر کوهستان» داده بودند، همین موضوع باعث شده بود که ضدانقلاب در کردستان برای سر او جایزه تعیین کنند.

یکی از همرزمان مهدی می‌گوید: «یک بار، یک کُرد آمد پیش مهدی و گفت: یک مطلبی را می‌خواهم به شما بگویم، اعتراف کنم اما قول بده که من را نکشی» مهدی گفت: «نترس بگو».

آن کُرد 50 هزار تومان از جیبش در آورد، روی میز گذاشت و گفت: «این پول را به من داده‌اند تا تو را بکشم»، مهدی سرش را روی میز گذاشت و گفت: «من یک سر بیشتر ندارم و آن را هم در راه خدا می‌دهم».

آن مرد در حالی که گریه می‌کرد، صورت مهدی را می‌بوسید.

حاج همت

اباصلت بیات گفت:دوربین دردستم بود حاج همت ادامه داد:«خبرنگارهستی؟»گفتم:«بله اگراجازه بدهیدیک عکس ازشماهمبگیرم»حاج همت گفت«اینهمه بچه های خوشتیپ خوب دراین جبهه است.چرامی خواهی ازمن عکس بگیری؟»درحالی که حاج همت تبسمی زدندآن عکس بسیارزیباراازوی گرفتم که جزوتصاویربرجسته دفاع مقدس است.

حجابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

روی پنجره اتوبوسی جمله ی قشنگی ازیک شهیدخوندم:

خواهرم سرخی خونم رابه سیاهی چادرت به امانت می گذارم پس امانت دارباش

شلمچه

سرزمين لاله‌ها
روي زمين دنبال آسمان نگرديد؛ هر چه هست آن بالاست.
عمليات كربلاي چهار تمام شده بود و هنوز خاطره شهادت بسياري از بچه‌ها از اذهان نرفته بود كه بايد رزمندگان و مردم شهد شيرين پيروزي را مي‌چشيدند. يكي از فرماندهان عمليات كربلاي پنچ مي‌گفت: تمام جوانب را بررسي كرديم. شناسايي منطقه كار راحتي نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهم‌تر بود. شلمچه دروازه بصره بود. از اين نقطه مي‌توانستند به دشمن نفوذ كنند. دشمن محكم‌ترين مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسي منطقه وقت مي‌برد. دشمن در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمي بود با سنگرهاي بتوني. پشت آن تانك‌ها مستقر بودند و به خوبي بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعيجي بود. خط پنجم هم قرارگاه تاكتيكي دشمن و مركز توپخانه بود و تازه اين، همه ماجرا نبود.
19 دي ماه ۱۳۶۵ بود. ساعت يك و نيم شب. دشمن اين‌طور استدلال كرده بود كه فعلا ايران بعد از عمليات ناموفق كربلاي چهار، قادر به انجام عمليات جديدي نيست. نيروهاي عراقي كم‌كم به سمت فاو رفته بودند تا در باز‌پس‌گيري آنجا حضور داشته باشند. اينجا بود كه رزمنده‌ها زمان را به دست گرفتند. حمله نيمه‌شب بسيجي‌ها در شرق بصره، دشمن را گيج كرده بود. دشمن غافلگير شده بود. رمز مقدس «يا زهرا (س)» داشت كار خودش را مي‌كرد.
شكست‌هاي متعدد، دشمن را به اين نتيجه رسانده بود كه به جاي حالت تهاجمي، حالت تدافعي بگيرد. به همين دليل، دست به كار شد و در شلمچه، موانع وسيعي به شكل «ن» ساخت كه دهانه باز آنها به عرض سيصد متر به طرف ايران قرار داشت. ارتفاع اين موانع، به هفت متر مي‌رسيد. ساخت اين نوني‌ها كار را براي ما دشوار ساخته بود. تسلطي كه عراق از اطراف اين گودال به رزمنده‌هاي ايراني داشت، امكان هر تحركي را از آنها مي‌گرفت و ما براي فتح هر يك از اين موانع، شهداي بسياري را تقديم كرديم؛ اما بالاخره ايمان و اراده رزمندگان از سد تمامي موانع گذشت.
خيلي‌ها زير رگبار گلوله فقط «هدف» را مي‌ديدند و بهانه‌اي براي برگشتن نمي‌آوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، اين كه رزمنده‌ها سرعت عمل را به دست بگيرند. در صورت تسلط بر اين منطقه ايران مي‌توانست برتري خود را در جنگ ثابت كند.
ارتش عراق شكست را باور نداشت. روزنامه Observer چاپ پاريس نوشت: «براي اولين بار از آغاز جنگ تاكنون، ناظران و كارشناسان غربي درباره امكانات دفاعي عراق دچار ترديد شده‌اند.»
هفته‌نامه نيوزويك هم نوشت: «تهاجم ايراني‌ها در نزديكي بصره، حداقل يك چيز را درباره جنگ ايران و عراق تغيير داده و آن اين كه براي اولين بار طي چند سال گذشته اين احتمال را كه يك طرف حقيقتا بر ديگري پيروز شود مطرح ساخته است.»
خيلي‌ها شلمچه را با غروبش مي‌شناسند و نذر مي‌كنند كه غروب به شلمچه برسند. نجواي غروب شلمچه با بقيه ساعات روز فرق مي‌كند. فقط بايد يك بار امتحان كرد.
شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. كمي آن طرف‌تر حسينيه شلمچه قرار دارد، با نشانه‌هاي پر رنگ پايداري... تانك‌هاي به گل نشسته، مين‌هاي خنثي نشده، كلاه و قمقمه‌هاي سوراخ‌شده و نخل‌هاي بي‌سر.
اصلا مي‌خواهم بگويم دريچه‌هاي آسمان، توي خاك شلمچه است.