امام زمان

http://up.cm30.ir/up/masafdevil/shabeke/01958d039ca14efabe138d3b4dcb5c6c.jpg

شفای چشم

شفای چشم

در اردوگاه موصل 4، برادری بود به نام عبدالله كه چشم درد او به مرور زمان آن قدر شدید شد كه عینك ته استكانی می‌زد. بیش از 80% بینایی خود را از دست داد. دوستش یاسر مددكار چشم پزشك عراقی بود.
یك روز یاسر عبدالله را به درمانگاه برد. اما پزشك بعد از معاینه گفت: « این چشم دیگر برای تو چشم نخواهد شد حتی اگر متخصص‌ترین جراح آن را عمل كند ... »
این چشم دیگر برای تو چشم نخواهد شد حتی اگر متخصص‌ترین جراح آن را عمل كند ...

عبدالله مدتی بعد به زیارت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف شد و خدمت آقا عرض كرد: « آقاجان! من تا حالا شفای چشم و رفتن به ایران را از شما نخواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه‌ام این بود كه اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده كه به وظیفه‌ی خود عمل كنم. امروز به بركت عنایت شما داریم به ایران می‌رویم و من با این چشم راهی ندارم جز این كه دست گدایی پیش این و آن دراز كنم و این برای من سخت خواهد بود. اگر این‌جا بمیرم، برایم خیلی راحت است. شما را قسم می‌دهم به حق مادرتان زهرا (س) كه نظری بفرمایی تا من بتوانم بینایی چشم را از شما بگیرم كه محتاج كسی نباشم. »
عبدالله پیشانی بر روی مهر گذاشت و اشك ریخت. لحظاتی بعد چشمانش روشن شد و به بركت نام حضرت زهرا (س) توانست به راحتی حتی نوشته‌های ریز را ببیند. دوباره به پزشك عراقی مراجعه كرد. او با مشاهده‌ی چشم عبدالله با صدای بلند گفت:‌ « یا عیسی بن مریم! این چشم‌ها توانایی چشم‌های سالم یك جوان 15 ساله را دارد ... »
منبع: كتاب درهای همیشه باز

 

دعای کمیل در اسارت

زيباترين‌ صوتي‌ كه‌ در عمرم‌ شنيده‌ام‌ صداي‌ ملكوتي‌ و مناجات‌ دلنشين‌ يكي‌ از برادران‌ درون‌ سلول‌ زندان‌ استخبارات‌ بغداد بود.
در اين‌ سلول‌هاي‌ تاريك‌ و وحشتناك‌، لامپهاي‌ قرمزي‌ بر ديوارهاي‌ سرخ‌ رنگ‌ سلول‌ خودنمايي‌ مي‌كرد و صداي‌ خنده‌ها و عربده‌هاي‌ مستانه‌ و وحشيانه‌ي‌ شكنجه‌گران‌ بعثي‌ به‌ همراه‌ فريادها و ناله‌هاي‌ زندانيان‌ شرايطي‌ رقّت‌بار و هولناك‌ ايجاد كرده‌ بود.
با شنيدن‌ نوايي‌ ملكوتي‌ كه‌ از ته‌ دل‌ و با سوز عشق‌ اداء مي‌شد موجي‌ از اميد بر دلم‌ نشست‌. نداي‌ "الهي‌ و ربّي‌ من‌ لي‌ غيرك‌ اسئله‌ كشف‌ جرمي‌ و نظر في‌ امري‌، الهي‌ هبالي‌ كما الانقطاع‌ اليك‌ و ..." دلهاي‌ افسرده‌ي‌ زندانيان‌ را حياتي‌ تازه‌ مي‌بخشيد و باعث‌ تقويت‌ روحيه‌ي‌ برادران‌ مي‌شد. گويي‌ گمشده‌اي‌ را يافته‌ باشيم‌، به‌ ياد جمله‌ي‌ "اَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب‌" (تنها با ذكر خدا قلبها آرام‌ مي‌گيرد) افتادم‌.

موذن در اسارت


در روز 21 بهمن‌ سال‌ 1362 به‌ دستور فرمانده‌ عراقي‌ اردوگاه‌ تمام‌ مؤذّنان‌ و بچه‌هاي‌ حزب‌ اللهي‌ شناسايي‌ شدند.
به‌ هنگام‌ غروب‌ و در وقت‌ نماز، بعد از گرفتن‌ وضو و تلاوت‌ چند آيه‌ از قرآن‌ و گفتن‌ اذان‌، نماز را خوانديم‌. بعد از اتمام‌ نماز، سرباز عراقي‌ اردوگاه‌ پشت‌ پنجره‌ آمد و ارشد آسايشگاه‌ را صدا زد و گفت‌: چه‌ كسي‌ مؤذّن‌ است‌؟
ارشد آسايشگاه‌ نيز مرا صدا زد و وقتي‌ به‌ كنار پنجره‌ رفتم‌، او پرسيد: تو مؤذّن‌ هستي‌؟ گفتم‌: بلي‌. گفت‌: چرا اذان‌ گفتي‌ و چرا با صداي‌ بلند اذان‌ گفتي‌؟ مگر نمي‌داني‌ فرمانده‌ با شنيدن‌ اذان‌ ناراحت‌ مي‌شود؟
جواب‌ دادم‌: ما مسلمانيم‌ و از شنيدن‌ صداي‌ اذان‌ بايد خشنود بشويم‌. او كه‌ از جواب‌ من‌ ناراحت‌ شده‌ بود تهديد كرد تنبيه‌ سخيت‌ خواهيم‌ شد. فردا صبح‌ لباسهاي‌ زيادي‌ پوشيدم‌ و خود را آماده‌ي‌ كتك‌ خوردن‌ كردم‌. وقتي‌ لگد به‌ ديوار مي‌كوبيدند و در همان‌ حال‌، فرمانده‌ عراقي‌ اردوگاه‌ ما را تهديد مي‌كرد و مي‌ترساند. من‌ آخرين‌ نفر بودم‌. چون‌ نوبتم‌ رسيد مرا به‌ طبقه‌ي‌ دوم‌ بردند و فلك‌ كردند و سپس‌ به‌ داخل‌ سيم‌ خاردار انداختند.
وقتي‌ مرا با سر و صورت‌ خونين‌ به‌ داخل‌ آسايشگاه‌ آوردند فرمانده‌ گفت‌: ما اين‌ مؤذن‌ را اين‌ بار مي‌بخشيم‌ ولي‌ دفعه‌ي‌ ديگر او را مي‌كشيم‌. آن‌ روز ساير برادراني‌ را كه‌ قبلاً شناسايي‌ كرده‌ بودند تنبيه‌ نمودند كه‌ در نتيجه‌ي‌ آن‌ پرده‌ي‌ گوش‌ دو نفر پاره‌ شد.

بیمه کردن عمر توسط نماز در اسارت


اردوگاه‌ نهروان‌ در آتش‌ گرماي‌ تابستان‌ مي‌سوخت‌. آب‌ كمياب‌ و هر چه‌ بود ديوار و سيم‌ خاردار و زمين‌ لخت‌ آفتاب‌ خورده‌ بود. با عده‌اي‌ از اسرا تازه‌ وارد اردوگاه‌ شده‌ و در آستانه‌ي‌ نماز ظهر بوديم‌. اسرا به‌ هر صورت‌ ممكن‌، علي‌رغم‌ كمبود آب‌، وضو گرفتند و نماز جماعت‌ را با شكوه‌ و وقار تمام‌ با وجود بدنهاي‌ مجروح‌ و شكنجه‌ ديده‌ و گرسنگي‌ كشيده‌ اقامه‌ كردند.
آنها تاب‌ ايستادن‌ نداشتند اما نماز را علي‌رغم‌ همه‌ي‌ تهديدات‌ بجاي‌ آوردند. بعثي‌ها حيرت‌زده‌ بودند كه‌ اسراي‌ ايراني‌ چگونه‌ با اين‌ همه‌ رنجها و دردها بدون‌ هراس‌ به‌ نماز ايستاده‌اند. با يورش‌ اوليه‌ بعثي‌ها امام‌ جماعت‌ را با ضرب‌ شلاِ بردند ولي‌ فوري‌ يكي‌ از بچه‌ها جايگزين‌ شد و نماز ادامه‌ يافت‌. اسرا همچون‌ تن‌ واحدي‌ خود را فراموش‌ كرده‌ بودند و تنها با خداي‌ قادر متعال‌ راز و نياز مي‌كردند و ضربات‌ مشت‌ و لگد بعثي‌ها تأثيري‌ نداشت‌.
نماز كه‌ پايان‌ يافت‌، تازه‌ متوجه‌ درد جاي‌ مشت‌ و لگد بعثي‌ها شديم‌ و آرزو كرديم‌ كاش‌ اين‌ نماز ساعتها طول‌ مي‌كشيد، زيرا لحظاتي‌ عرفاني‌ بود كه‌ ما در آن‌ جسم‌ خود را فراموش‌ كرده‌ بوديم‌. گرما مثل‌ شلاِ روي‌ صورت‌ و پوست‌ بدنمان‌ فرود مي‌آمد. هجوم‌ بعثي‌ها و تشنگي‌ و گرسنگي‌ و كابل‌ و شلاِ با هم‌ در آميخته‌ بود و با پذيراي‌ مفصل‌ روانه‌ي‌ آسايشگاه‌ شديم‌.
موقع‌ نماز بي‌آنكه‌ هماهنگي‌ قبلي‌ صورت‌ گرفته‌ باشد و بي‌هيچ‌ رهبري‌ و برنامه‌اي‌ اسرا برخاستند و براي‌ نماز شب‌ آماده‌ شدند و فضاي‌ رعب‌انگيز و كاذبي‌ كه‌ عراقي‌ها ساخته‌ بودند درهم‌ شكست‌. اگرچه‌ پي‌آمد آن‌ روز بعد به‌ جان‌ خريديم‌ ولي‌ ذكر دعا و توسل‌ مثل‌ فرشته‌ي‌ نجات‌ به‌ ياريمان‌ آمد و ما را در مقابل‌ تهيدات‌ بيمه‌ كرد.

به رنگ خون شهید

 

حفظ روحيه و جلوگيري از افسردگي و انفعال، از مهم‌ترين اهداف هر اسير در ايام اسارت بود؛ هدفي كه با توجه با كمبود امكانات و محدوديت‌هاي موجود، دست‌يابي به آن بسيار سخت مي‌نمود. در اين ميان آموزش و هنر، دو راه بسيار مناسب جهت پر كردن ساعت‌هاي طولاني و كسالت‌آور ايام اسارت بود.
بچّه‌ها براي تهيّه امكاناتي اندك جهت برگزاري كلاس‌هاي آموزشي، وانمود مي‌كردند كه به نقاشي علاقمند هستند و از نماينده‌هاي صليب سرخ مي‌خواستند تا براي آنها كاغذ نقاشي و مدادرنگي بياورند. آنها هم بعد از مدت‌ها توانستند مسئولان عراقي را مجاب كرده و امكان استفاده از كاغذ و مدادرنگي را براي ما فراهم كنند. بعد از اينكه كاغذ و مدادرنگي در اختيار بچّه‌ها قرار گرفت، علاوه بر نقاشي، استفاده‌هاي بسياري در زمينه امور آموزشي از آنها كردند و جهت تقويت روحيه جمع، نقاشي‌هاي بسيار زيبايي در رابطه با جنگ كشيدند. بعضي از اين نقاشي‌ها به دست عراقي‌ها افتاد و آنها با نشان دادن نقاشي‌ها به صليب سرخ گفتند كه اسرا از وسايل نقاشي استفاده سياسي مي‌كنند و به همين دليل سهميه كاغذ و مداد اسرا قطع شد. مدتي گذشت و بچّه‌ها به صليب سرخ قول دادند كه ديگر چنين نقاشي‌هايي نكشند و صليب‌سرخ دوباره براي ما مدادرنگي و كاغذ آورد؛ اما با تعجّب ديديم كه جعبه‌هاي مدادرنگي فاقد مداد قرمز است. علّت را جويا شديم و نماينده‌هاي صليب به ما گفتند: عراقي‌ها مداد قرمز را ممنوع كرده‌اند، چون به رنگ خون شهيدان است و شما در نقاشي‌هايتان خون شهيد را با مداد قرمز نقّاشي مي‌كنيد. آنجا بود كه به قدرت خون ريخته شده شهيد پي برديم؛ قدرتي كه دشمن حتي از ديدن نقاشي آن واهمه داشت.

آموزش دراسارت

در طي چهار- پنج سال اول اسارت، كاغذ و قلم جزء وسايل ممنوع بود، استفاده از آنها از نظر عراقي‌ها يك نوع فعاليت سياسي محسوب مي‌شد. به همين جهت، براي آموزش شديداً مشكل داشتيم و فقط در زمينه‌ي قرآن و احكام كار مي‌كرديم. يك برادر با صفاي روحاني داشتيم كه اسمش علي‌رضا بود، من با اين بنده‌ي خدا هر روز بعدازظهر در محوطه‌ي اردوگاه قدم مي‌زديم. او سوره‌هايي را كه حفظ بود، برايم مي‌خواند و من هم در حد توان، چيزهايي را كه ياد گرفته بودم، به ديگران مي‌گفتم. در آسايشگاه، هر سه- چهار نفر دور هم مي‌نشستيم و تجويدكار مي‌كرديم يا احكام شرعي را مي‌گفتيم. بعد از مدتي، كلاس آموزش قرآن ، تجويد، قرائت و تفسير هم تشكيل شد، و بچه‌ها به فراخور حال خود در اين كلاس‌ها شركت مي‌كردند. بعد از اينكه داشتن دفتر و خودكار آزاد شد، و صليب‌سرخ برايمان كتب درسي آورد، در برنامه‌ي آموزشي ما تحول بزرگي ايجاد گرديد.
بين ما همه تيپ آدمي بود، مهندس، دانشجو، طلبه، ورزشكار، و ....هركس هم در هر زمينه كه مي‌توانست، كار مي‌كرد. كلاس‌هاي زبان‌انگليسي، فرانسه، عربي، آلماني و كلاس‌هاي رياضي، شيمي و ... داشتيم. «مرتضي» چند سالي در كشور فرانسه درس خوانده بود تا اينكه به خاطر ايمان و تعهّدش، او را اخراج كرده بودند. او اولين كلاس زبان فرانسوي را راه‌اندازي كرد كه بچه‌ها شديداً استقبال كردند، البته تمام اين كلاس‌ها دور از چشم عراقي‌ها و مخفيانه تشكيل مي‌شد. علي‌رغم اينكه داشتن كاغذ و قلم آزاد شده بود، اما عراقي‌ها مي‌گفتند اجتماع بيش از دو – سه نفر ممنوع است. هر وقت هم كلاس لو مي‌رفت، بچه‌ها سعي مي‌كردند اول استاد را فراري بدهند، بعد خودشان را، چرا كه جرم استاد به مراتب از شاگردها بيشتر بود. دشمن خيلي سعي مي‌كرد استادان را شناسايي كند. هركس را هم كه در اين جريان مي‌گرفتند، مي‌گفتند:«دگه دگه»، ما با شنيدن اين اصطلاح مي‌فهميديم كه بايد خود را براي تحمل حداقل صد ضربه كابل و شلاق آماده كنيم.
در مدّتي كه در كمپ شش بوديم، حتي براي برادران اقليّت‌هاي ديني نيز كلاس مي‌گذاشتيم. تعداد اندكي از اسرا سواد خواندن و نوشتن نداشتند كه آنها نيز با همت خودشان و تلاش استادان، با سواد شدند. با تشكيل اين كلاس‌ها، از انحراف و ناراحتي‌هاي روحي بچه‌ها جلوگيري مي‌شد، در ضمن، اوقات فراغت و بيكاري هم به بطالت نمي‌گذشت.
وقتي كه آزاد شديم، تعداد زيادي از بچه‌ها به راحتي با زبان‌هاي خارجي صحبت مي‌كردند. بعضي، كل قرآن، بعضي نيمي از قرآن و بعضي هم چند جزء قرآن را حفظ كرده بودند و عده‌اي كه بي‌سواد بودند، تا سطح سوم‌راهنمايي بالا آمدند.


داوطلبان شهادت


آن روزها در اردوگاه شماره هيجده بعقوبه، حدود پنج هزار نفر انسان به نام اسير جنگي در اتاق‌هاي آهني زندگي مي‌كردند. كه در ميان اين عزيزان، مردي روحاني با نام حاج محمد، توجه همه‌ي عراقي‌ها را به خود جلب كرده بود و يك لحظه از او غافل نمي‌شدند. اين مرد خدا در قفس شماره‌ي پنج بود، همان جايي كه من نيز بودم. حاج محمد لاغراندام ولي محكم و سرشار از اراده از ديار شهر يزد بود. او از همان روزهاي اول با حرف‌هاي پدرانه خود به ما روحيه مي‌داد و ما هرچه سؤال شرعي داشتيم، از او مي‌پرسيديم.
بعد از اينكه عراقي‌ها متوجه شدند حاج محمد در بين بچه‌ها از محبوبيت خاصي برخوردار است، بر آن شدند تا او را مورد آزار و شكنجه قرار دهند. به همين خاطر در طي دو سال، آن مرد مهربان را بارها به اتاق شكنجه بردند و ساعت‌ها او را كتك زدند تا دست از تبليغ و صحبت با بچه‌ها بردارد. ناگفته نماند اتاق شكنجه، اتاقي بود كوچك كه در داخل آن چهار لوله‌ي آهني به زمين كوبيده بودند و بچه‌ها را به آن مي‌بستند و آنها را با چوب و كابل مي‌زدند تا بتوانند بدين وسيله از آنها اعتراف بگيرند.
حاج آقا محمد، زبان عربي را خيلي خوب حرف مي‌زد و بارها شاهد بوديم كه افسران عراقي با او صحبت مي‌كردند و او را مورد اهانت قرار مي‌دادند. اما حاج آقا با آن جسم نحيف، از فولاد محكم‌تر بود. خداوند او را حفظ كند.
يكي ديگر از كارهاي بزرگ حاج محمد، ارتباط با بچه‌هاي قفس‌هاي ديگر بود. بعد از چند ماه در مجاورت اردوگاه ما تعدادي اسير جديد آورده بودند كه هيچ كس از احوال آنها خبر نداشت، زيرا بايد براي ارتباط با آنها از هفت‌خان رستم عبور مي‌كرد. حاج آقا محمد توسط يكي از بچه‌ها كه كارهاي برق اردوگاه را انجام مي‌داد، اطلاع پيدا كرد كه آنها وضع بسيار بدي دارند و متوجه شد كه غذاي آنها در آشپزخانه‌ي ما آمده مي‌شود. پس به فكر نقشه‌اي حساب شده افتاد. در هنگام بردن غذا از آشپزخانه، دو نفر با يك ديگ بزرگ وارد قسمت ما مي‌شدند و غذاي قفس خود را تحويل مي‌گرفتند و بعد غذا را بين بچه‌ها تقسيم مي‌كردند. اين بهترين زمان ممكن براي خبر گرفتن از احوال اسراء جديد بود.
به همين خاطر حاج محمد، نامه‌هايي مي‌نوشت و آنها را به كساني كه ديگ غذا را مي‌بردند، مي‌داد و آنها نيز به همين شكل جواب نامه‌ها را پس مي‌آوردند. بعد از مدتي ما فهميديم كه آن عزيزان از اسراي سال‌هاي قبل هستند و رنج و درد زيادي را تحمل كرده‌اند و متوجه شديم كه قبلاً در اردوگاه تكريت، زادگاه صدام بوده‌اند. بعد از جريان نامه‌ها، حاج آقا تصميم گرفت دو نفر از بچه‌هاي قفس خودمان را با كساني كه ديگ غذا را مي‌آوردند، عوض كند تا بهتر از احوال آنها جويا شويم و ما نيز فرصتي يافتيم با دو نفر از اسراي قديمي هم‌صحبت شويم. كساني كه براي اين كار داوطلب مي‌شدند، مي‌دانستند كه اگر عراقي‌ها متوجه شوند، هر چهار نفر آنها را به اعدام محكوم مي‌كنند؛ اما همه اردوگاه منتظر بودند تا حاج آقا از ميان آنها 2 نفر را انتخاب كند. همه از جان گذشته بودند تا شايد بتوانند كمكي به برادران دربند خود بنمايند.

وفاداری اسرا به امام

ساعت 5 صبح روز 21 بهمن سال 1361 عمليات والفجر مقدماتي بود كه فهميديم در محاصره دشمن قرار داريم. ناگهان همه چيز تغيير كرد. عده‌اي از فرماندهان گردان‌ها و گروهان‌ها در همان ساعات نخست به شهادت رسيدند. ما فقط مي‌توانستيم از جاده‌اي كه قبلاً پاكسازي شده بود، به عقب برگرديم كه اين جاده هم توسط مزدوران بعثي عراق بسته شده بود. هيچ راهي جز مقاومت در برابر آنها نداشتيم. مقاومت كرديم و از هر طرف به دشمن حمله‌ور شديم؛ تا اينكه به شياري از بيابان كه به وسيله آب درست شده بود، رسيديم. 60 نفر از گردان‌هاي مختلف بوديم كه همان‌جا پنهان شديم تا از ديد دشمن در امان بمانيم. ولي همچنان دشمن ما را زير نظر داشت و هر لحظه محاصره بر ما تنگ و تنگ‌تر مي‌شد. همه يك سخن بر زبان داشتند و آن هم يااباعبدالله بود ( آمده بودند تا جانشان را فدا كنند ) همچنان مقاومت كرديم تا ساعت 11 صبح شد ناگهان صداي تانك‌هاي دشمن به گوش رسيد كه عرصه را بر ما تنگ مي‌كرد. اما همه يك فرياد بر زبانشان جاري بود و آن هم الله‌اكبر خميني رهبر. كم‌كم دشمن به ما نزديك شد. در اين مدت از 60 نفري كه داخل شيار بوديم، تقريباً 20 نفر به شهادت رسيدند؛ گلوله‌هاي آر . پي . جي و فشنگ‌هايمان تمام شده بود. ديگر اسلحه‌اي به جز گفتن الله اكبر نداشتيم. دشمن فريادهاي ما را مي‌شنيد و جرأت نزديك شدن به ما را نداشت و ما همچنان ادامه مي‌داديم. الله اكبر الله اكبر فرمانده گروهان كه از وضعيت محاصره كاملاً مطلع شده بود و هيچ راهي را جز اسارت زينب‌گونه براي بچه‌ها نمي‌ديد، لب به سخن گشود و چنين گفت: « عزيزان، شما دين خود را نسبت به امام خود اداء‌ كرديد اكنون كه ما وسيله‌اي براي جنگيدن نداريم و تقريباً در محاصره كامل دشمن هستيم و خداوند متعال اسارت را براي ما مي‌پسندد، پس همگي اطاعت از او را واجب دانسته و به اين امر راضي باشيم. »
يكي از عزيزان رزمنده كه جزء گروهان ما نبود، چنين گفت: « من به اسارت بعثي‌ها درنمي‌آيم؛ اين‌ها كساني بودند كه پيغمبر ما را اذيّت كردند و خون به دل علي (ع) نمودند. من بايد چند تن از اين‌ها را بكشم.»

نماز رهایی ساز

روزهاي اول اسارت، نماز خواندن ممنوع بود. بعداً كم‌كم عراقي‌ها اجازه دادند كه به صورت فردي نماز خوانده شود. تا يك سال به همين شكل بچه‌ها نماز مي‌خواندند ولي حاج محمد، دل به دريا زد و اعلام كرد هركه دارد سفر كرب و بلا بسم الله.
بايد نماز به صورت جماعت خوانده شود. روز بعد، اين كار را كرد و نماز ظهر را به جماعت برپا كرد و خودش هم پيش‌نماز شده بود. اين خبر به گوش عراقي‌ها رسيد و خيلي زود با چوب و چماق در قفس (1) ما حاضر شدند. البته صبر كردند تا نماز تمام شود. بعد حاج محمد را با خود بردند به همان اتاق زيبا ! ( اتاق شكنجه ).
چند روزي كه او نبود، انگار پدرمان را از ما گرفته بودند هيچ‌كدام از بچه‌ها حال خوبي نداشتند تا اينكه حاج محمد قهرمان باز آمد. اما از قبل محكم‌تر و راسخ‌تر. بعد از چند روز استراحت، حالش دوباره بهتر شد. يادم هست كه ايام محرم بود و نزديك تاسوعا و عاشورا. شب‌ها مراسم عزاداري و سينه‌زني داشتيم و بچه‌ها با صداي بلند حسين حسين مي‌گفتند. عراقي‌ها يك شب واقعاً وحشت كرده بودند؛ چرا كه تمام اردوگاه يك‌پارچه نداي يا حسين سر مي‌داد. آنها از ترس، تعداد زيادي تانك و نيرو به داخل اردوگاه آوردند. چرا كه فكر مي‌كردند ما در و ديوارها راخراب خواهيم كرد. بعد از چند روز قرار شد كه بچه‌هاي قفس ما به همراه حاج آقا به قفس‌هاي ديگر بروند و نماز جماعت ظهر را برپا كنند. بايد از جان مي‌گذشتيم تا چنين فرماني را اجرا كنيم. همه يك‌دل و يك‌صدا به سوي ديگر قفس‌ها رفتيم و در يك ظهر روحاني حدود سه هزار نفر نماز جماعت را با حاج آقا محمد خوانديم.
عراقي‌ها از اين جريان بسيار ناراحت شده و با اسرا درگير شدند و درگيري‌ها به اوج خود رسيد و در همين اثناء يكي از بچه‌هاي تهران، تير خورد و شهيد شد. مدتي گذشت و تبادل اسرا آغاز شد. يك روز افسران عراقي به داخل اردوگاه آمدند و بعد از خواندن اسامي تعدادي از اسراء، آنها را با خود بردند. اسم حاج محمد نيز جزو اسامي خوانده شده بود. وقتي سؤال كرديم آنها را كجا مي‌بريد، گفتند: به ايران؛ اما چند روز بعد از اينكه هيأت صليب‌سرخ براي تبادل اسراء آمد، متوجه شديم كساني را كه قبلاً از ما جدا كرده بودند، به محل ديگري برده و به بند كشيده‌اند. اين خبر همه را ناراحت كرد و بچه‌ها به عراقي‌ها گفتند: يا آن تعدادي را كه با خود برديد با ما مي‌آيند و يا ما نمي‌گذاريم ماشين‌ها حركت كنند. اين خبر به گوش نيروهاي صليب‌سرخ هم رسيد و پيگيري براي يافتن محل نگهداري آنها آغاز شد تا اينكه بچه‌ها را در داخل يك زيرزمين تاريك پيدا كردند و آنها نيز همراه ديگر اسراء آزاد شدند. رهايي آنها شيريني آزادي را براي همه ما دوچندان كرد.
(1) عراقي‌ها اردوگاه‌ها را به چند بخش تقسيم مي‌كردند و بر اساس ديدگاه‌هاي خود، اسراء را در آن قسمت‌ها نگهداري مي‌كردند.


لحظه های انتظار

دو سال از اسارتمان مي‌گذرد و ما همچنان در خانه‌هاي آهنين با ديوارهاي بتني و گل‌هايي از سيم‌ خاردار زندگي مي‌كنيم. به اميد اينكه روزي به آغوش وطن بازگرديم و بتوانيم خاطرات اسارت را بازگو كنيم. تا شايد نسل آينده قدر اين انقلاب را بيشتر بداند. چرا كه زندگي در اسارت را كمتر كسي مي‌تواند در طول عمر خود تجربه كند.
من در آن شهر زيبا به قول عراقي‌ها در قفس شماره پنج زندگي مي‌كردم. مرداد ماه سال 1369 بود و ايران و عراق در حال تبادل اسرا بودند. در روزهاي تبادل، ما همه نگران بوديم؛ چرا كه صليب‌سرخ هيچ وقت اردوگاه ما را نديده و اسامي ما در ليست صليب ثبت نشده بود. يك روز يكي از دوستانم به من گفت: « هادي آيا اتوبوس به اين اردوگاه خواهد آمد؟ »
گفتم: « به كوري چشم صدام بله، اين همه سيم ‌خاردار خجالت‌زده كنار مي‌روند و مات و مبهوت رفتن ما را نظاره خواهند كرد.»
دوستم گفت: « به اميد خدا شايد روزي با هم به وطن برگرديم.»
بعد از چند روز نوبت تبادل اسراي اردوگاه ما شد و اتوبوس‌ها آمدند. آن هم نه يكي، شايد چهل اتوبوس. اسرا خوشحال به هر سو مي‌دويدند و صداي خداحافظ خداحافظ از هر طرف به گوش مي‌رسيد. يكي از دوستان كه نامش علي بود سراغ من آمد و با گريه گفت: « بالاخره اتوبوس ما هم آمد.»
او همان علي، از بچه‌هاي خوب استان همدان بود؛ يك هفته بعد از ازدواج به جبهه آمده و اسير شده بود و ما با هم در قفس بوديم. من و علي دمي در آغوش يكديگر گريه كرديم و بعد هم لبخند را با اشك‌هايمان گره زديم و از هم خداحافظي كرديم. اتوبوس‌ها يكي‌يكي پر مي‌شد و بعد از ساعت‌ها انتظار به سوي وطن حركت كرديم. نمي‌دانم چرا بچه‌ها در اتوبوس سكوت كرده بودند، شايد غمگين بودند شايد هم شاد و شايد مضطرب. هيچ كس حرفي نمي‌زد. كاروان اُسرا كم‌كم به خط مرزي نزديك مي‌شد. در نزديكي مرز، اتوبوس‌ها براي آمارگيري توقفي دوساعته داشتند. من در اين دو ساعت به خيلي چيزها فكر كردم. در مقابل ما زنجير دژباني عراق قرار داشت. با خودم گفتم: « آيا ما از اين بند عبور خواهيم كرد؟ شايد دولت عراق دستور بدهد كه اتوبوس‌ها برگردند و تبادل انجام نشود.»
افكار مختلف به سرم هجوم مي‌آورد. خلاصه بدجايي بود مثل پُل صراط؛ يك طرف بهشت و آن طرف جهنم.
عاقبت بعد از انتظاري طولاني، اتوبوس‌ها روشن شده و به راه افتادند. باز هم سكوتي سنگين بر فضا حاكم بود. كابوس بازگشت به قفس، بر دل همه سايه انداخته بود. در دو طرف خط مرزي سرعت‌گيرهاي زيادي ساخته بودند. اتوبوس‌ها يكي‌يكي از خط مرزي مي‌گذشتند. وقتي نوبت به ماشين ما رسيد و شروع به حركت كرد، احساس كردم كه انگار قلبم ايستاده است. از سرعت‌گير اول گذشتيم و وارد دومي شديم؛ باز هم سكوت بود و من مي‌دانستم كه همه بچه‌ها در اين فكر هستند كه اين چند لحظه طولاني آيا خواهد گذشت؟ آيا اين آزادي است؟ وارد سومين و آخرين سرعت‌گير شديم. چرخ جلو اتوبوس از روي مانع گذشت. باور كردني نبود. چگونه مي‌شود از آن همه سيم خاردار و درب‌هاي آهنين با ده‌ها قفل اين‌گونه پر گشود و رها شد.
حالا نوبت چرخ عقب اتوبوس بود شايد اين حركت چند ثانيه‌اي براي هر كدام از ما، سال‌ها به طول انجاميد. اما واقعاً اتوبوس از سرعت‌گير گذشت و وارد خاك وطن عزيزمان ايران شد. راننده عراقي بعد از عبور از آخرين سرعت‌گير، پايش را روي پدال گاز فشار داد و اتوبوس با سرعت به سوي وطن آمد و آن‌گاه كبوتران زخمي كه تا چند لحظه پيش در گوشه‌اي خزيده بودند، نواي الله اكبر و صلوات سر دادند و از ته دل گريه كردند.
شوق آزادي، سيل اشك را روان ساخته بود تا درد و رنج سال‌ها اسارت و غربت را از ته دل‌هاي خسته آنها بزدايد و جلايي دوباره بخشد، جان‌هايي را كه هنوز آماده جان‌فشاني براي وطن بودند.


آمپول ضد شورش

در ايام تاسوعا و عاشورا هر سال بعثي ها بخاطر اينكه جلوي عزاداري ما را بگيرند ميامدند و به ما آمپول تزريق مي كردند به طوري كه بچه ها از درد و تب مي افتادند و بعثي ها به خيال خام خود با اين كار جلوي عزاداري ما را مي خواستند بگيرند. بچه ها اسم اين آمپول را گذاشته بودند آمپول ضد شورش. البته ناگفته نماند كه عشق امام حسين تمام اين درد و رنج ها را از بين مي برد و بچه ها با همان حال عزاداري مي كردند. (آزاده محسن غيور)

لاله ای درکویراسارت

دوستم مي‌گفت:
سحر خواب ديدم كه رفتيم كربلا براي زيارت. « محمد » هم با ما بود. همه‌ي ما دور ضريح امام حسين (ع) مي‌چرخيديدم؛ اما ضريح دور « محمد» مي‌چرخيد.
همان لحظه از خواب پريدم و چشمم به « محمد » افتاد كه نشسته نماز شب مي‌خواند. شروع كردم به گريه كردن. براي خودم گريه مي‌كردم. بعد هم وضو گرفتم و عزم كردم كه مثل او هميشه نماز شب بخوانم.
دوست ديگرم مي‌گفت:
قبل از محرم سال 1369 « محمد » به بعضي از دوستان كه مي‌رسيد، مي‌گفت: « هر وقت به ايران برگشتيد، سلام مرا به پدر و مادرم برسانيد و قبر امام عزيز را از طرف من زيارت كنيد ! »
شب قبل از شهادتش به يكي از همشهريان گفته بود:
« به ايران كه برگشتيد، به پدر و مادرم بگو، همان‌طور كه در شهادت برادرم صبر كرديد، در شهادت من هم صبور باشيد؛ هر چند كه سخت است. مي‌دانم كه مدت‌ها صبر كرديد تا مرا دوباره ببينيد؛ اما مرا نخواهيد ديد. »
در يك روز گرم تابستان سال69، چند روز مانده به محرم، ساعت 3 بعدازظهر، در حالي كه محمد به همراه اعضاء تيم خود عازم ميدان كوچك فوتبال بود؛ با توجه به سلامت و سرحالي كه داشت، بعد از پانزده دقيقه از شروع بازي در گوشه‌اي نشست و گفت: « سرم گيج مي‌رود.»
و بعد با خارج شدن چند قطره خون از بيني‌اش به روي زمين افتاد. محمد را به سرعت به بهداري اردوگاه انتقال دادند. بعد از پخش خبر، همه‌ي اردوگاه در سكوتي غمبار فرو رفت. همه دلشان مي‌خواست برايش اتفاقي نيفتاده باشد؛ اما « محمد صابري »، جوان دوست داشتني خيبري، شهيد شده بود.
همه بچه‌ها ازدحام كرده بودند و اشك مي‌ريختند. به رغم مخالفت بعثي‌ها، پيكر محمد روي دست‌هاي اسيران غريب قرار گرفت. بچه‌ها او را با لااله الّا الله و اشك، تشييع كردند. آنجا قفسي بود كه جسم محمد و دوستانش را هفت سال در خود جا داده بود.
وقتي او را بردند، چشم‌ها به زمين خيره شد و دل‌ها در آسمان خاطرات دوست‌داشتني پرواز كرد. هنگام آمار، سكوتي سنگين اردوگاه را دربر گرفته بود، كه ناگهان از بلندگوي اردوگاه آيات قرآن پخش شد. قاري مشهور، شيخ بدوي، آيات سوره‌ي مباركه حديد را تلاوت كرد:
« ما اصاب من مصيبه في الارض و لا في انفسكم الّا في كتاب من قبل ان نبرأ‌ها ان ذلك علي الله يسير.»
به ناگاه صداي هق‌هق گريه، سكوت را شكست.
پس از آن، كسيه‌ي انفرادي محمد را كه باز كردند، وصيت‌نامه‌ي كوچكي به دست آمد. او نوشته بود:
« ... اسارت در راه عقيده، عين آزادي است. »
يادش گرامي و راهش پررهرو باد.

كولي گرفتن از نگهبان

يك بار دو نفر از بچه ها بر سر كولي گرفتن از سرباز عراقي شرط بندي كردند. يكي از آنها مدعي بود كه مي تواند از او سواري بگيرد و ديگري مي گفت كه سر يك بسته سيگار شرط مي بندم كه نمي تواني! در همين وقت سرباز مذكور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وي پرسيد: تو قوي تري يا من؟

سرباز عراقي بادي به غبغب انداخت و خنديد وگفت: البته من! تو با اين بدن ضعيف و لاغر مردني و تغذيه كم اصلاً زوري نداري و من از تو خيلي قوي ترم. برادر بسيجي به وي گفت: اگر راست مي گويي كه زورت زياد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را مي چرخانم تا ببينيم زور چه كسي بيشتر است؟ سرباز عراقي با نگاهي مردد كمي درباره اين پيشنهاد فكر كرد و سپس پذيرفت كه او را پشت سر خود سوار كند و دور آشپزخانه بگرداند. نوبت به برادر بسيجي كه رسيد، او بظاهر قدري تلاش كرد و سپس گفت كه متاسفانه نمي تواند آن هيكل گنده را بچرخاند. خبر اين موضوع بسرعت در تمام اردوگاه پيچيد و تا مدت ها اسباب خنده و شادماني ما بود. (آزاده محسن غيور)


خاطره ای از کوچکترین آزاده

 
وقتي وارد سوله شديم، با صحنه عجيبي رو به رو شديم، دختر شانزده ساله تنها و بي پناهي، گوشه سوله بزرگ نشسته بود. همه تاسف مي خوردند كه عراقي ها از زني جوان و زخمي، با اين وضع نگهداري مي كنند. به محض ورود، مادرم به سراغ او رفت و بغلش كرد. نگهبان عراقي فرياد زد:«كسي حق ندارد با او صحبت كند.» اما مادرم جوابش را داد:«به شما ربطي ندارد. اين هم مثل دختر من است و ما همگي اسير شما، مگر مي خواهيم فرار كنيم.» او سبيحه (خديجه) ميرشكاري بود و اهل بستان و به اتفاق شوهرش (شهيد حبيب شريفي) اسير شده بود.

(كوچكترين آزاده ايراني غلامرضا رضازاده)


اسیر شماره 5898

چند روزى از اسارت‌مان گذشته بود كه وارد اردوگاه عنبر شدیم. ظاهر اردوگاه انسان را به یاد زندان‌هاى مخوف مى‌انداخت. آن قدر سیم خاردار و موانع اطراف آن چیده بودند كه هیچ راه گریزى نبود. وحشت انگیز بود. آنجا در واقع یك پادگان بسیار بزرگ نظامى بود. در اطراف چند اردوگاه دیگر هم وجود داشت كه به راحتى مى‌توانستیم آنها را از فاصله دور ببینیم.
نیمه شب پس از عبور از 7 در وارد اردوگاه شدیم. از اتوبوس پائین آمدیم. براى نخستین بار دیدیم كه چند نفر به زبان فارسى صحبت مى‌كنند. اسراى قدیمى بودند كه در بهدارى كار مى‌كردند.
اردوگاه داراى3 بخش (بلوك) بود و هر بخش 8 آسایشگاه داشت كه در 2 طبقه واقع شده بودند. یك بلوك متعلق به نیروهاى بسیج، بلوكى دیگر متعلق به نیروهاى ارتشى و سربازان بودند و در بلوك سوم، طبقه اول بیمارستان و طبقه بالاى آن متعلق به افسران و درجه داران بالاى ارتش بود. در كنار هر ساختمان دو اتاق كوچك هم وجود داشت كه به عنوان آرایشگاه و خیاط خانه از آنها استفاده مى‌نمودیم.
ما زخمى‌ها را وارد بهدارى اردوگاه كردند و به ما گفتند كه هرگونه تماس با اسراى قدیمى و افسران ممنوع است. تقریباً 3 تا از آسایشگاه هاى پائینى پر از مجروح بود كه روى زمین بر روى تشك‌ها خوابیده بودیم. جاى هر كس به اندازه 3 كاشى بود. امكانات بهداشتى و دارو هم بسیار كم بود. بچه‌ها زیاد آسیب دیده بودند.
شكستگى پاهاى بعضى از برادران به علت نبود امكانات، به طور ثابت باقى ماند؛ چون امكاناتى نبود كه آنها را عمل كنند. بیشتر اوقات با یك سرنگ كه آن را مرتب در آب مى‌جوشاندند 30 یا 40 نفر را آمپول مى‌زدند. به طورى كه سرنگ از بس كند شده بود در عضلات نفر آخر وارد نمى‌شد.
در این بهدارى چند نفر از پزشكان ایرانى كه به اسارت در آمده بودند كار مى كردند. شب اول، مسئول بهدارى دكتر مجید جلالوند، اطلاعات مفیدى درباره اسارت و روش زندگى جدید به ما داد. او و همكارانش دارو را به سختى براى بچه ها به دست مى آوردند.
افسران و دیگر اسراى قدیمى هم مقدارى از وسایلى را كه در اختیار داشتند، مثل خرما، شكر، شیر عسلى و حتى پول به ما كمك مى‌كردند. هر كدام از ما در ماه یك دینار و نیم حقوق داشتیم كه معادل 32 تومان آن وقت ایران مى‌شد. با آن پول بخشى از نیازهاى خود را رفع مى كردیم. بیشتر بچه‌ها از حقوق خود مى گذشتند تا پزشكان بتوانند حداقل مقدارى موادغذایى براى مجروحان و بیماران تهیه كنند. مواد خوراكى لازم را از دكانى كه در اردوگاه قرار داشت خریدارى مى‌كردند.
چند روزى در بهدارى بسترى بودیم. یك روز ناگهان دیدیم كه اكیپ صلیب سرخ داخل شد. آنها در فرم‌هاى مخصوصى ما را ثبت نام كردند و به هر كدام از ما یك كارت شناسایى دادند كه شماره اسارت ما روى آن بود. من اسیر شماره 5898 بودم. بعد 2 برگ مخصوص نامه كه فقط مى‌توانستیم در آنها مشخصات خود را بنویسیم به ما دادند، تا آنها را فورى به ایران ارسال كنند و خبر اسارت ما را به خانواده‌هایمان برسانند؛ زیرا حدود 60 روز بود كه خانواده‌ها هیچ اطلاعى از ما نداشتند و ما جزو مفقودین بودیم.

زیارت در اسارت

 

در یکی از روزهای دی ماه 1367 عراقی ها اعلام کردند صدام دستور داده است که اسرا باید به کربلا بروند . تعدادی از بچه های مسئول نشستند با هم مشورت کردند که دشمن می خواهد از این ماجرا استفاده تبلیغاتی بکند و بگوید که با اسرا تعامل انسانی دارد و از خودش چهره ای انسان دوستانه به نمایش بگذارد تا در نهایت این پوششی باشد برای رفتارهای وحشیانه ای که با اسرا داشته است . البته چون ایران اسرای عراقی را به سفرهای زیارتی می برد ، عراق هم می خواست در مقابل یک چنین کار مشابهی را انجام دهد ، ضمن اینکه هیأت سازمان ملل که در سال 63 از اردوگاه های اسرای ایرانی و عراقی بازدید کرده بود در گزارششان رفتار عراقی ها با اسرای ایرانی را خیلی بد توصیف کرده بودند .
در آن زمان رهبر معنوی اردوگاه آقای صالح آبادی بود که با آقایان جمشیدی ، مروتی ، آهنگریان ( ارشد اردوگاه ) و ... نشستند و با هم مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که چون عراقی ها می خواهند از این زیارت استفاده تبلیغاتی کنند ما به کربلا نمی رویم و به عراقی ها هم اعلام کردند که بچه های ما موافق نیستند که به کربلا بروند و علت را هم بهره برداری تبلیغاتی آنان از این زیارت اعلام کردند . برای عراقی ها هم خیلی ثقیل بود چون دستور از بالا بود و حتماً باید اجرا می شد . هرچه عراقی ها اصرار کردند بچه ها زیر بار نرفتند تا اینکه افسر فُضیل که مسئول این امر بود خیلی اصرار کرد که اگر به زیارت نروید بدبخت خوام شد و مرا اذیت خواهند کرد . مسئولین اردوگاه تصمیم گرفتند که پشنهادی مطرح کنند و نقشه ی آن را هم از قبل طراحی کرده بودند . به فُضیل گفتند : ما تحت شرایطی قبول می کنیم به زیارت بیاییم و آنهم اینکه تعهد کتبی بدهی که استفاده تبلیغاتی و فیلمبرداری نشود و عکس صدام را هم به اتوبوس ها نزنند . او هم نمی دانست که بچه ها چه نقشه ای دارند با اینکه خیلی برایش سخت بود ولی قبول کرد . بعد از اینکه تعهد کتبی داد می خواست کاغذ تعهد را داخل جیبش بگذارد که آهنگریان گفت بچه ها اینطوری قبول نمی کنند و من باید کاغذ تعهد را به آنان نشان بدهم و بعد برگردانم . خلاصه ظرف کمتر از یک ساعت بچه ها تعهد کتبی فُضیل را چنان ماهرانه با دست کپی کرده و امضایش را جعل کرده بودند که نمی توانستیم اصل را از فرع تشخیص بدهیم . کاغذ را به فُضیل برگرداندن و او هم با این خیال که فریبشان دادم رفت . بنا بر این بود که هر چهارصد نفر را به زیارت ببرند که تقریباً هر سه آسایشگاه با هم می شد . آن موقع ما در آسایشگاه دو بودیم که در اولین گروه زیارت قرار گرفتیم . وقتی که دیگر بنا شد به زیارت برویم بچه ها در پوست خود نمی گنجیدند و همه هوای کربلا به سرشان افتاده بود . آن بچه هایی که قرار بود در سری های بعدی بروند به آسایشگاه های ما می آمدند و با حال عجیبی می گفتند که از طرف ما هم نائب الزیارة باشيد ، معلوم نیست که ما را ببرند شاید پشیمان شوند . یکسری پارچه و جانماز که می خواستند متبرک شود را به ما دادند . ما را اوایل شب سوار اتوبوس کردند و به راه آهن موصل بردند و آنجا سوار قطار شدیم تا به بغداد برویم . قطارش واگنی و صندلی هایش مثل صندلی های اتوبوس بود که دوبه دو روبه روی هم قرار می گرفت . در هر واگن دو الی سه نگهبان گذاشته بودند که باتوم به دست بودند . در مسیر بعضاً اتفاقات جالبی می افتاد . مثلاً ما چون می دانستیم ما را سامرا و کاظمین نخواهند برد گفتیم لااقل از دور اگر گنبد و بارگاهشان را ببینیم از دور به این امامان سلامی بدهیم . لکن به عراقی ها گفته بودیم که اگر گنبدشان را دیدید به ما نشان بدهید . خدا حمدا... دکامی زاده را رحمت کند می گفت : «10 بار به ما سامرا را نشان دادند . الکی می گفتند اهنُ سامرا ، اهنُ سامرا ( اینجا سامراست ) ، بچه ها با یک حالی بلند می شدند که السلامُ علیک یا امام هادی و امام حسن عسگری که بعد از نیم ساعت یکی دیگه می آمد می گفت اهنُ سامرا » . صبح به بغداد رسیدیم و از بغداد ما را با اتوبوس به سمت نجف حرکت دادند . با دیدن نخلستان ها و بعد هم گنبد و بارگاه امیرالمؤمنین (ع) یواش یواش اشک و ناله ی بچه ها شروع شد . بالاخره سالها فقط اسم کربلا و نجف را شنیده بودند و در شوق دیدار عتبات لحظه شماری می کردند و تقریباً برایشان غیر قابل تصور بود که یک روزی این آرزویشان برآورده شود . آن حس و حال برایمان عجیب بود و اصلاً قابل توصیف نیست . به حرم رسیدیم ، از اتوبوس ها سریع پیاده شدیم . چون مردم در دو طرف ایستاده بودند و نگاه می کردند ، گفتند که سریع داخل بروید . ما دویدیم و رفتیم داخل صحن نشستیم . مثل همان صفهای آماری که در اردوگاه می نشستیم ما را پنج تا پنج تا نشاندند . چند دقیقه ای سکوت حکم فرما شد و کبوترهای حرم بالای سرمان شروع کردند به پرواز کردن که یکدفعه بغض بچه ها ترکید . چهارصد نفر بلند بلند داد می زدند . آنقدر بچه ها گریه کردند که قابل وصف نیست .
مظلومیت و غربت از در و دیوار می بارید و گویا بچه ای بعد از سالها پدرش را پیدا کرده و به او پناه آورده و می خواهد از دست کسانی که در حقش بدی و ظلم کرده اند شکایت کند ، چنین حسی داشتیم. حالات مختلفی بود که باعث شد این بغض چندین ساله سر باز کند و به شکل اشک جاری شود. گفتند که هر کس می خواهد وضو بگیرد ، بگیرد . وضو گرفتیم و داخل حرم شدیم . زمان زیادی نگذاشتند که داخل حرم بمانیم گفتند سریع زیارت کنید که می خواهیم به کربلا برویم . من آنقدر مات و مبهوت بودم که اکنون یک شبهی از کربلا و نجف در ذهنم هست . وقتی وارد شده بودم مثل بقیه طواف نکردم ، مقابل ضریح نشستم .
بعد از زیارت بیست دقیقه ای ما را سوار اتوبوس کرده و به سمت کربلا حرکت دادند ، اتفاقات جالبی هم در این بین افتاد . چون در اردوگاه مدام می گفتند که می خواهند به کربلا ببرند و کسی نمی گفت نجف و کربلا ، بعضی ها فکر می کردند که اینجایی که الآن آمدیم کربلاست . سوار اتوبوس ها که شده بودیم ، هنوز زمزمه ی گریه ها به راه بود که یکی از بچه ها با همان حالت گریه به بغل دستی اش گفت : برادر ، ما را کجا می برند ؟ آن هم با همان حالت گریه گفت : دارند ما را به کربلا می برند . بعد یکدفعه انگار که شوکه شده باشد گفت : پس اینجا کجا بود ؟ گفت : نجف . گفت : من یک ساعت است که دارم می گویم یا اباعبدا... ، چر ا کسی به من نمی گوید .
بالاخره بعد از طی مسافتی به کربلا رسیدیم . اول ما را به حرم سیدالشهدا بردند . بچه ها وقتی پیاده شدند به حالت سینه خیز می رفتند که عراقی ها آمدند و ما را زدند و گفتند که سینه خیز نروید . بعد از زیارت ما را پیاده به صف کردند و از بین الحرمین به سمت حرم حضرت عباس بردند . در راه یکدفعه صدای گریه و ناله بچه ها بلند شد و موجی ایجاد شد که حتی مردمی که در اطراف خیابان بین الحرمین ایستاده بودند نیز با صدای بلند گریه می کردند . خیلی فضای عجیبی بود ، فکر می کنم در آنجا بچه های دیگر نیز مثل من به یاد مصیبت اسرای کربلا افتاده بودند که وارد کوفه و بازار شام شده بودند . بعثی ها هم داد و بیداد می کردند که سرهایتان بالا نباشد ، پایین بیاندازید . حال ما با لباس اسیری و مردم هم در اطراف نگاه می کردند به حرم حضرت عباس رفتیم و زیارت کردیم . بعد از زیارت ما را به سالنی در طبقه بالا بردند و نهار خیلی ساده ای دادند که به دلیل خوردنش در حرم حضرت عباس ، برایمان بسیار خوشمزه بود . بعد هم بعنوان دسر ، هویج را همانطور که از زمین کنده بودند ، نشسته و با حالت گلی برایمان آوردند و گفتند بخورید .
یک بنده خدایی ، از همان خدام حرم که برایمان دوغ می آورد ، آنقدر از دیدن ما خوشحال شده بود که آن پله ها را تند و سریع بالا و پایین می کرد و تند تند برایمان دوغ می آورد و آنهم به این دلیل بود که می خواست با این بهانه بیشتر بچه ها را ببیند .
بعد از نهار به سمت اردوگاه حرکت کردیم . شب ، دیروقت بود که به اردوگاه رسیدیم . وقتی وارد آسایشگاه شدیم دیدیم بچه هایی که مانده بودند ، آسایشگاهمان را تمیز کرده اند و حتی جایمان را پهن کردند ، بطوری که همه چیز برای استراحتمان آماده بود که بعد از این ، دیگر این عمل بچه ها بصورت یک سنت شد و کسانی که زیارت می رفتند بقیه بچه ها یی که می ماندند این کارها را برایشان انجام می دادند .
خلاصه چهار پنج سری از بچه های اردوگاهمان را بردند که در سری آخر درگیری شد . ظاهراً بچه ها در لوله های خودکار پیام هایی را نوشته بودند و برای مردم عراق می انداختند که عراقی ها دیده بودند ، و همچنین عکس صدام را هم که در جلوی اتوبوس چسبانده بودند را پاره کردند و به همین دلیل درگیر شده بودند . کار به بغداد می کشد و هیأتی از بغداد به اردوگاه می آیند تا موضوع را بررسی کنند . بچه ها به آن هیأت می گویند که افسر فُضیل تعهد کتبی داده بود که عکس صدام را به ماشین نزنند . اعضای آن هیأت تعجب می کنند و فُضیل را با آقای محرم آهنگریان که در آن زمان ارشد اردوگاه بود روبرو کردند . فُضیل انکار کرد و گفت اینان دروغ می گویند ، من چنین تعهدی نداده ام ، چون فکر نمی کرد بچه ها از روی آن تعهد کپی گرفته اند . آقای آهنگریان یکدفعه کاغذ تعهد را می آورد و می گوید : اینهم امضای فُضیل ! خلاصه فُضیل را بردند و نمی دانیم که چه بر سرش آوردند .
اما در مورد زیارت این را بگویم که وقتی حاج آقا ابوترابی را – که
در آن زمان در صلاح الدین 5 ( رهبران ) بودند – به کربلا بردند بعد از زیارت به بچه ها گفته بودند : من تا بحال 18 بار به کربلا آمده ام ولی هیچ کدام به اندازه معنویت نداشت . ی این سفری که با لباس اسیری بوده است برایم
ما در آن فضا به یاد شهدا و امام (ره) بودیم و چون شهدا قبل از شهادت در آخرین دیدارشان می گفتند که سلام ما را به سید الشهدا و حرم اباعبدا... برسانید ، احساس می کردیم که حامل آن پیام هستیم و به نیابت از امام و به نیابت از همه مردم زیارت کردیم .
آزاده ناصر قره باغی

فرشته عذاب

عبدالرحمن يكي از نگهبان هاي عراقي بود كه رفتار بسيار عجيبش آزادگان را به شگفت آورده بود به او مي گفتيم: چرا به وضع غذايي ما رسيدگي نمي كنيد؟ پاسخ مي داد: ما به اندازه اي به شما غذا مي دهيم كه در حد اسكلت باقي بمانيد و بتوانيد فقط راه برويد، چون اگر شما ايراني ها سالم باشيد و به شما رسيدگي بشود از همين پنكه هاي سقفي هلي كوپتر مي سازيد و از اينجا فرار مي كنيد! موقع غروب كه مي شد همين عبدالرحمن شكنجه گر يك دشداشه سفيد مي پوشيد و سجاده اي هم پهن مي كرد و مشغول نماز مي شد. نمازش را زيبا مي خواند خيلي هم طول مي داد. يك بار بعدازظهر به اوگفتيم: آخر ما نماز خواندن تو را قبول كنيم يا شكنجه كردنت را؟! بلافاصله گفت: من مامور خدا روي زمين هستم تا شما را شكنجه كنم! يكي ديگر از عادات او اين بود كه پس از شكنجه برادر آزاده اي كه به دست او اسير بود وقتي خسته مي شد مي نشست دو تا سيگار روشن مي كرد يكي را به كسي كه شكنجه شده بود مي داد و يكي را هم خودش مي كشيد! همين خصوصيات ضد و نقيض و عجيب و غريب وي موجب شده بود تا او را «فرشته عذاب» بناميم! (آزاده محسن غيور)

تهيه شيريني نوروز در اسارت

 

نوروز كه مي آمد بچه ها به ياد روزهايي كه در كنار خانواده، سال نو را جشن مي گرفتند به تكاپو مي افتادند تا لشكر يأس و نااميدي آن هار ا محزون و افسرده نكند. بچه ها مقدار زيادي آب را با مقداري شكر قاطي مي كردند و به جاي شربت به هم تعارف مي كردند تا آن روز را با خوشي آغاز كنند. برادري داشتيم به نام «عمو جليل اخباري» كه ظاهرا سررشته اي از شيريني پزي داشت. او ضمن تهيه شير خشك و چند عدد كاكائو از فروشگاه و جوشاندن و قاطي كردن آن ها با آب و شكر، مشغول درست كردن نوعي شيريني مي شد. بچه هاي ديگر كه در كار حلب بري تبحر داشتند. از حلب هاي خالي روغن، سيني هاي مستطيل شكلي درست كرده تا عمو جليل مايع كاكائويي خود را توي آن ها ريخته و آماده بردن كند.
عموجليل با ظرافت خاصي كاكائوي سرد و سفت شده را به شكل لوزي مي بريد و اتاق به اتاق بين بچه ها مي گرداند و به آن ها تبريك مي گفت. بعدها كه فروشگاه، اجناس متنوع تر از جمله شيرعسل آورد، شيريني هاي ما نيز متنوع تر شد