کمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

ریشِتو رو پتو میذاری یا زیرش؟

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!

بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........

حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

- هیچی حاجی همینجوری !!!

-همین جوری؟ که چی بشه؟

- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام.

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.

جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟

و همچنان می خندید.

حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.

یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

یادی از فرمانده واحد تخریب لشگر27محمدرسول الله "صلی الله علیه و اله وسلم"

سردار شهید جاج محسن دین شعاری

 

نیازمندیهای جبهه هنر و ادب پایداری

زیارت مناطق عملیاتی جهان
بغداد ،برلیان ،هیروشیما،بیروت ،
اورشلیم
آژانس مسافرتی طوبی سفر
..........................................................................................
جیانگ پونگ معراج
تولید کننده انواع چفیه ، سربند یازهرا
پلاک درجه یک چینی با خرید بسته ویژه
یکه کیسه خاک شلمچه اورجینال
اشانتیون بگیرید.
..........................................................................................
کی میدونه ؟
شاید امسال واسه ارباب بمیری !
اگر آروزی شهادت خواب از چشمانتان ربوده است
اگر از لجن زار دنیا بریده اید
اگر بوی سیب مجنونتان کرده است
اگر فرت فرت دلتان قنج می رود
در کلاسهای آموزش گام به گام شهادت
ثبت نام کنید
(جلسه اول رایگان)
گروه آموزشی معرفت وابسته به موسسه مالی و اعتباری مرام العارفین
..........................................................................................
کنسرت بزرگ گوره کوبنده برای پایداری
همراه اجرایقطعه جدید
پیرهن گل گلیمن چه نازه
با همکاری سازمان حمایت از آمریکای لاتین و حومه
منبع:خمپاره

 

شوخی ، خنده ، جبهه

تو حوری هستی؟

فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم. اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم. پرستار یک دفعه وارد شد. من هم که فکر می کردم در بهشت هستم. گفتم: تو حوری هستی؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت: بله من حوری هستم. من هم گفتم: اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد

 

سفره خاکی

در منطقه سومار، خط مقدم بودیم که با ماشین ناهار را آوردند. به اتفاق یکی از برادران رفتیم غذا را گرفتیم و آوردیم. در فاصله ماشین تا سنگر خمپاره زدند. سطل غذا را گذاشتیم روی زمین و درازکش شدیم، برخاستیم دیدیم ای دل غافل سطل برگشته و تمام برنج ها نقش خاک شده است. از همانجا با هم بچه ها را صدا زدیم و گفتیم: با عرض معذرت، امروز اینجا سفره انداخته ایم، تشریف بیاورید سر سفره تا ناهار از دهان نیفتاده و سرد نشده. همه از

سنگر آمدند بیرون. اول فکر می کردند شوخی می کنیم، نزدیکتر که آمدند باورشان شد که قضیه جدی است!

 

عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

حاج آقا و خواهران بسیجی

 

 

یکی از روحانیون به عنوان مبلغ عازم گردان حضرت زینب(س) بود. این روحانی اولین بارش بود که جبهه می آمد و با توجه به اسم گردان تصور می کرد گردان مذکور، گردان تدارکاتی خواهران است و لذا خود را برای موجهه با خواهران آماده کرده بود.

 

وقتی حاج آقا به اتفاق همراهان از دژبانی قرار گاه گذشتند، حاج آقا سرش را پایین انداخت تا چشمش به نامحرمان نیفتند. در همان لحظه عده از برادران غواص با مایو و لباس شنا از تمرین و آموزش بعد از ظهر خود باز می گشتند که در سر راه حاج آقا و همراهان او قرار گرفتند. حاج آقا با مشاهده پای غواصان سرش را پایین انداخت و مانند مارگزیده ها با چهره ایی برافروخته و حالتی جدی گفت: برادرا، چرا خواهرا این گونه هستند؟!

 

از آن حالت و سوال ایشان تمامی همراهان از خنده روده بر شدند و تازه اینجا بود که سوء تفاهم حاج آقا برای همراهان معلوم شد.

پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ

پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

حاج حسین یکتا

شایدماهم به درد بخوریم

یه ذره تپل بود.کمی هم بیشترازیه ذره! می گفتیم:"سیدمجتبی،تونیا،نمیتونی خوب بدویی!" می گفت:"خداروچه دیدی،شایدماهم به درد بخوریم." هرکسی چندتامین بیشترنمیتوانست با خودش بردارد،اماسیدمجتبی کلی مین برمی داشتوحمل می کرد. آن شب مین هارا کاشته بودیم وبایستی برمیگشتیم.نمیدانم مسیررااشتباه برمیگشتیم یا یک علت دیگرداشت که به یک ردیف سیم خارداربرخوردکردیم.چنددقیقه دیگرهواروشن میشد.مانده بودیم چکارکنیم. فرصتی برای چیدن سیم هانبود.یک باره سیدمجتبی خوابیدروی سیم خاردار.همین طورکه ازروی او میگذشتیم گفت:"دیدی ماهم بدردخوردیم!"

من كاظم پول لازم

تلگراف صلواتي بود ، توصيه مي كردند مختصر و مفيد نوشته شود ، البته به ندرت كسي پيام ضروري تلگرافي داشت . اغلب دوتا ، سه تا برگه مي گرفتند و همين طوري پر مي كردند ، مهم نبود چه بنويسند . مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه ! بعد مي آمدند براي هم تعريف مي كردند كه به عنوان چند كلمه فوري ، فوتي و ضروري چه نوشته اند . دوستي داشتم كه وقتي از او پرسيدم : « كاظم چي نوشتي ؟ » گفت : « نوشتم بابا سلام . من كاظم پول لازم » . گفتم :« همين ؟ » گفت : « آره ديگر . مفهوم نيست ؟ »

 

همه چیز درباره پژاک

 

پژاک یکی از گروهکهای منحرف و وابسته به غرب است که علی رغم دست و پازدن برای ابراز وجود، در سراشیبی سقوط قرار گرفته و به پایان راه خیانت به وطن قرار گرفته است.

 

شهرهای مرزی ایران به دلیل همجواری با کشورهای دیگر همواره مورد طمع جریانهای تجزیه طلب و معاند بوده اند. آذربایجان غربی نیز به دلیل اهمیت ژئوپلتیک خود نظر جریانهای ضد انقلاب و معاند را به خود جلب کرده است.

همجواری با چند کشور و حضور چند قومیت در آذربایجان شرقی موجب شده است تا این گروهها دندان خود را برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی از طریق این استان تیز کنند که البته هوشیاری و وفاداری مردم غیور این منطقه باعث شده است تا خائنین در رسیدن به اهداف خود ناکام بمانند.

پیش از انقلاب عده ای با سرگردگی برخی سران منحرف قومیتی از حومه شهرها به قصد تاراج به ارومیه یا دیگر شهرها یورش می بردند و اموال مردم را غارت می کردند و این کار در مقطعی از تاریخ پیشه آنها شده بود این گروهک ها به صورت برنامه ریزی شده سعی در ایجاد نا آرامی و استمرار آن داشتند تا به موجب آن همیشه دستشان برای غارت اموال مردم باز باشد و اصولاً امنیت برای آنها پدیده ای بود که با اصل وجودیشان نازسازگاری داشت و بدین جهت همیشه در نقطه مقابل امنیت مردم می ایستادند.

انتساب آنها به برخی قومیت های استان آذربایجان غربی یا استان های همجوار فقط بهانه ای بود تا به زعم سرکردگانشان یک پایگاه اجتماعی برای خود دست و پا کرده باشند، غافل از آنکه خسارات این گروهک ها به قومیت ها و قبایل منتسبشان بیش از آنی بود که سایر مردم از آن لطمه می دیدند و چه بسا قبایل منتسب یا قومیت های مختلف کمتر منافع مشترک با گروهک های منحرف داشتند و یا در بیشتر مواقع تضاد بنیادین در دیدگاه ها وجود داشت.

به هر روی پیش از انقلاب به سبب سستی پایه های نظام حاکم و وابستگی بیش از حد آن به بیگانگان عزمی در حکومت و قوای نظامی اش جزم نشده بود تا با این پدیده که دیگر برای خود ادعاهایی را مطرح می کرد برخورد قاطعانه ای صورت گیرد.

در تاریخ قبل از انقلاب فقط در دو مقطع به برخورد نسبتاً قاطعانه حکومت با گروهک های منحرف یا تجزیه طلب و غارتگر بر می خوریم.

یکی از آنها مربوط به زمان مظفرخان اعلم معروف به «سردار انتصار» در سال ۱۳۱۲ است که طی آن حاکم وقت منطقه بر قوای سمیتکو و یاغیان قومیتی آن زمان غلبه کرده و امنیت نسبی را در منطقه حاکم می کند.

دومین مقطعی که قبل از انقلاب با گروهک های تجزیه طلب یا غارتگر برخورد می شود مربوط به زمان سرلشکر علی اکبر درخشانی استاندار سالهای ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ آذربایجان غربی است که طی آن جریانات قومیتی مسلح که جان و مال و ناموس مردم از دست آنها در امان نبود سرکوب می شوند و امنیت نسبی بر قرار می شود.

هر چند در همین مقطع زمانی، اتهام همکاری استاندار وقت با فرقه دموکرات آذربایجان برای تاسیس حکومت خودمختار محلی موجب می شود نا آرامی های دیگری بر مردم استان تحمیل شود.

تاریخ ۵۰ ساله پیش از انقلاب به جز این دو مورد تجربه محکمی از برخورد حکومت با گروهک های منحرف یا تجزیه طلب و غارتگر ندارد.

مردم آذربایجان غربی بیش از نیم قرن با پدیده گروهک های تجزیه طلب و غارتگر زندگی می کنند تا سال ۵۷ انقلاب اسلامی به پیروزی می رسد که برقراری امنیت و عدم وابستگی از محورهای بنیادین این شیوه حکومتی است و به همین سبب موضوع برخورد با جریانات تجزیه طلب، منافق، برانداز و غارتگر به عنوان یکی از اصلی ترین دغدغه های نظام در منطقه تبدیل می شود.

همچنان که با پیروزی انقلاب اسلامی عناصر جدیدی به دشمنان مردم افزوده شده و اهداف بزرگ تری برای خود در سر می پرورانند نیروهای انقلابی نیز به فکر تامین امنیت تمام مردم منطقه در پهنای تمام جغرافیای استان و منطقه می اندیشند و به همین دلیل کار پاکسازی مناطق آلوده به گروهک های مورد اشاره به شدت و جدیت آغاز می شود.

در سال‌های آغازین انقلاب اسلامی در استان آذربایجان غربی دو جبهه وجود داشت که در یکی از آنها دشمن بعث در مرزهای جنوبی در جبهه روبرو قرار گرفته و امنیت سرزمینی و جغرافیایی استان را تهدید می کرد که تکلیف رزمندگان در این مرزها روشن بود که باید در جبهه مقابل با دشمن مشخص می جنگیدند.

اما به موازات جنگ با قوای صدام، جبهه پیچیده دیگری در آذربایجان غربی با دشمنان گشوده شده بود که دهها سال سابقه ناامنی را با خود داشت و هیچ مرزی مشخصی هم، مردم را از متجاوزان به امنیت منطقه، جدا نمی کرد، بطوریکه دشمن و خودی در همه جا به هم تنیده و گروهک های انحرافی در متن زندگی مردم سنگر گرفته بودند و در حقیقت مردم و قومیت‌های منتسب به آنها سپر بلای آنان بود.

اکنون بخش مهمی از ۱۲ هزار شهید آذربایجان غربی مربوط به جنگ‌هایی است که رزمندگان سپاهی، بسیجی، ارتشی یا کمیته ای و مردمی این استان با عناصر ضد انقلاب و غارتگر انحرافی داشته اند و جستاری در محل شهادت این عزیزان نشان می دهد تمام شهرها و روستاهای استان اغلب محل مقابله با دشمن خائن و غارتگر بود.

سال‌های نخست انقلاب به رغم آنکه سال‌های سخت و طاقت فرسایی برای امنیت مردم استان آذربایجان غربی بود؛ اما دستاوردهای بسیار با ارزشی را در پی داشت، به طوری که در دو سه سال نخست انقلاب بسیاری از عناصر منحرف و منافق قومیتی از منطقه پاکسازی شدند و اندک تعدادی هم که باقی مانده بودند با از دست دادن پایگاه اجتماعی صوریشان به پشت مرزها گریخته و با دشمن بعث زلف گره زدند.

این امنیت با نثار خون پاک شهدایی به دست آمد که فقط به آبادانی و رونق استان و زادگاه‌هایشان می اندیشدند و در این مسیر امثال امینی ها، کاوه ها، بروجردی ها و بسیاری دیگر غرق در خون خود شدند تا آذربایجان غربی رنگ امنیت را به خود ببیند.

منصفانه اگر بنگریم دوران پس از انقلاب با ثبات ترین دوره امنیتی سده اخیر در آذربایجان غربی است و شاخص های توسعه و پیشرفت در ۳ دهه اخیر حکایت از وجود امنیت نسبی در این استان دارد.

اما وجود این امنیت و مبارزات مردمی و حکومتی پس از انقلاب با اشرار، منافقین و منتسبان صوری به قومیت های مختلف استان به این معنی نیست که دشمنان درون لانه خزیده، کاملاً از بین رفته اند و خطری از سوی آنها امنیت منطقه را تهدید نمی کند.

در دهه اخیر برخی رویدادهای کشورهای همسایه که بعضاً با سوء تدبیرهایی نیز همراه بود باعث شد که جریانی بر آمده از همان بستر غارتگرانه و انحرافی سال‌های پیشین منطقه، ظهور و بروز پیدا کند و دست به اقداماتی بزند که بر خلاف گذشته بیش از آنکه امکان غارت و چپاول منابع منطقه و مردم یا دست و پا کردن پایگاه اجتماعی بیابد به مثابه تروریست هایی مجهز و آموزش دیده به حملات مقطعی بر ضد منافع مردم و نظام اسلامی دست زدند.

گروهگی در سال‌های اخیر نوسازی و بازسازی شد که خاستگاه فکریش همان باورهای جریانات پیش شمرده بود اما به لحاظ روزآمدی نظامی، تجهیزاتی و آموزشی در عقبه خود دشمنان قسم خورده ایران یعنی آمریکا و اسرائیل را در پشت سر داشت.

این گروهک هیچ وقت نتوانست پایگاه اجتماعی اسلاف منحرف خود را ایجاد کند و تعداد نفراتش را ازدیاد بخشد و پیوسته افراد وابسته اش آواره کوه و بیابان ها بوده اند تا مستقر در پایگاه های اجتماعی.

گروهک پژاک زاده شد تا راه ناموفقی را که پیشینیانش نتوانستند طی کنند را به سرانجام برساند غافل از آنکه گسست دو دهه ای در پیوستگی تئوریک و اندیشه ای آنها به همراه خدمات بی شمار انقلاب اسلامی به توده های مختلف مردم آذربایجان غربی در تمام قومیتها که امنیت پایداری را به ارمغان آورده بود مانع می شد که بسان گذشته گروهک ها بتوانند در متن مردم و به نام دفاع از حقوق قومیتها و امثالهم حضور بیابند.

فقدان این مولفه مهم گروهک پژاک را که وابستگی عمیقی با بیگانگان و آنسوی مرزها دارد به تروریست هایی تبدیل کرد که گستره فعالیتشان نه تنها در مسیر آرمان های مورد ادعایشان نیست بلکه بیشتر به ترورها و اقدامات ضد امنیتی ای می ماند که فقط ارزش یک گلوله در کردن و مثلاً خبر ساز شدن برای رسانه های غربی دارند و نه بیش از آن.

این گروهک اگرچه ادعای حمایت از حقوق یک قومیت مشخص را دارد اما کارهای تروریستی و اقدامات تجاوزکارانه ای که در نهایت انحراف انجام می دهد در تضاد کامل با آرمان های قومیت مورد ادعاست.

پژاک وابسته به «پ ک ک» است و اعتقادات منحرف اعضای آن منتسب به هیچ قومیت ایرانی و اسلامی نیست و اصولاً اساسنامه وجودی این گروهک در تضاد با آموزه های دینی و اسلامی بوده و تفکرات نافرجام نژادپرستانه دارد که با شیوه های فریبکارانه از میان دختران و پسران جوان عضو گیری می کند.

سرکردگان این گروه در غرب پناه گرفته اند، منابع مالی پژاک از طریق قاچاق کالا و به ویژه مواد مخدر تامین می شود و سیا و موساد هم هر وقت و هر کجا که بتوانند در بعد نظامی و آموزشی پشتیبانی اش می کنند اگرچه در ظاهر نامشان در لیست گروه های تروریستی باشد.

این گروهک چند صد نفره امروز با هراس فراوان، در انتهای راه است چراکه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حلقه محاصره پژاک را بیش از هر زمانی تنگ تر کرده است و این گروه هیچ مقبولیتی در میان مردم و قومیت های استان ندارند و دیگر برای اقدامات تروریستی کورشان مجالی نخواهند یافت.

خون شهدایی که این روزها در مبارزه با گروهک ملحد پژاک ریخته شد، سند محکمی بر افزایش ضریب امنیت منطقه است و نفس های آخر منافقان را پیش از موعد به شماره انداخته است، همچنانکه خون شهدای اول انقلاب، امنیت کنونی استان آذربایجان غربی را رقم زد.

در باغ شهادت در آذربایجان غربی همچنان باز است و عزم رزمندگان و دلاوران این استان و ديگر مناطق كشور در مبارزه با دشمنان بیش از گذشته راسخ‌‎تر شده است