اين طوري لو رفت

 

بسيجي ، غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.

گفتم : «اين كيه؟»

گفتند : «عراقي»

گفتم: «چطوري اسيرش كرديد ؟» مي خنديدند !!!

گفتند:«از شب عمليات پنهان شده بود ، تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود ، اين طوري لو رفت » و هنوز مي خنديدند.

اگر ذره ای از خاک وطنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد آن را با خونم در خاک وطن می شویم و مرگ در این راه را افتخار می دانم و اگر ارزشمندتر از جانم هدیه ای داشتم حتما به این مردم خوب تقدیم می کردم.

 

در عملیات مروارید حسین این دلاور مرد مازندرانی با مانورهای دیدنی خود ، کاری می کند که حتی تا مدت ها بعد از شهادتش افسران نیروی هوایی و دریایی عراق از شنیدن نام او لرزه به اندامشان می افتاد.

 

حاج آقا (( كيانی )) از بچه های قديمی گردان حمزه بود. پيرمردی بود رنجديده و باتقوا. حجت را بر خيلی ها تمام كرده بود. با داشتن چند سر عائله و سرپرستی يك خانواده بی سرپرست، آمده بود جبهه. در قسمت تداركات كار می كرد و هميشه وضو داشت. مشوق بچه ها برای نماز شب و نماز اول وقت بود. به بچه ها می گفت اگر كسی به دليلی نمی تواند نيمه شب بلند شود، بگويد تا بيدارش كنم. خيلی ها به خاطر راهپيمايی های طولانی و يا ‎آنهايی كه تازه می خواستند خواندن نماز شب را شروع كنند، نمی توانستند به موقع بيدار شوند. برای همين می سپردند به حاج آقا كيانی كه بيدارشان كند. مثلا می گفتند:(( حاج آقا من فلان گروهان و فلان دسته هستم، فلان جا هم می خوابم. بيا، مرا بيدار كن. ))

حاج آقا هم با توجه به همان آدرسها می آمد و بچه ها را بيدار می كرد. بعضی وقتها بچه ها به نگهبانهای دم چادر يا ساختمان می گفتند:(( اگر حاج آقا كيانی آمد، بگو ما را هم بيدار كند. ))

اين روال، هر شب، همين طور اتفاق می افتاد. حاج آقا كيانی مسئول تداركات گروهان يك از گردان حمزه بود. يك شب، برادر مهدی خراسانيكه بعد از كربلای پنج فرمانده گروهان يك شده بود، رزم شبانه گذاشت. آتش سنگين هم ريخت و بچه ها را بيدار كرد. بعد آنها را به خط كردو گفت:(( قمقمه ها را پر آب كنيد. ))

بچه ها همين كار را كردند و به حالت ستون كشی حركت كردند به طرف كوه های اطراف اردوگاه شهيد باهنر ( آناهيتا ) باختران. وقتی به كوه ها رسيدند، مهدی خراسانی گفت:(( بچه ها با يك صلوات، در اختيار آقا كيانی هستند. ))

حاج آقا كيانی هم از بچه ها خواست وضو بگيرند. بعد نماز را به جماعت خواندند. من جزو اين گروهان نبودم، اما قبل از آن مهدی خراسانی به ما گفته بود كه می خواهد شب، بچه های گروهانش را بيدار كند، ببرد كوه های اطراف اردوگاه و نماز را به جماعت بخوانند. برادر خراسانی با اين كار، می خواست بچه ها از دو جهت آماده نگه دارد؛ هم از جهت نظامي، هم از جهت عبادي.

راوي: برادر محمود غلامی ـ گردان حمزه، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص).

 

قرار نبود تو شهید بشی!...

کرمانشاه بودیم. طلبه‌هاي جوان آمده بودند براي بازدید از جبهه. 30-20 نفري بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟»

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»

دیدم بد هم نمي‌گويند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوري پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی»

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا كه فكر مي‌كردند قضيه جديه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!


در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.»


رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!»

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

 

عملیاتی با رمز یا زهرا(س)

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

 

این ایام مصادف با دهه فاطمیه است. ضمن عرض تسلیت شهادت بی بی دو عالم به همین مناسبت خاطره ای از عملیات کربلای 5 که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد را به رشته تحریر در می آورم. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه به طول انجامید. صحنه های عجیب و معجزه گونه ای در این عملیات اتفاق افتاده که به مرور نسبت به انتشار آن اقدام خواهم کرد.

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد. قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسده بودند.. هر چند عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند. در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

 

مبارزه برای نماز

وقتی در بيست و سوم خرداد ماه شصت و هفت در شلمچه اسير شدم، يك روز نگهمان داشتند توی بصره، بعد منتقلمان كردند پادگان (( الرشيد )) بغداد و توی سلولهای خيلی تنگی جامان دادند. بيست نفر را ميريختند توی سلولها دو در دو يا دو در دو و نيم. آن قدر جا تنگ بود كه بچه ها حتی نمی توانستند پايشان را دراز كنند. با اين حال، نماز جماعت بچه ها ترك نمی شد. وقتی مامور عراقی می امد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه كارمان شروع می شد. می رفتيم سراغ برنامه های نماز و دعا.

برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و يك ليوان، تا اگر كسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبحها هم در را برای بچه ها باز نمی كردند كه بروند دستشويي، وضو بگيرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی كه برای خوردن گذاشته بودند استفاده می كردند. صورتشان را كه می شستند، برای اينكه سلول بيشتر خيس نشود، دستها را از لای ميله ها می بردند بيرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بين بچه ها ترك نمی شد.

بعد از هشت روز منتقل شديم به اردوگاه دوازده تكريت. همان اول، حسابی كتكمان زدند. بعد توی هر آسايشگاه، صد و پنجاه نفر را جا دادند كه می شود گفت به هر نفر يك وجب و چهار انگشت جا رسيد. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند:(( جمع شدن سه چهار نفر با همديگر ممنوع است. ))

داشتن مهر هم ممنوع شد. يك عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اكثريت مهر نداشتند. برای همين مجبور شديم از سنگ استفاده كنيم. روز كه می رفتيم هواخوري، می گشتيم و سنگهايی كه برای مهر مناسب بود، برميداشتيم. وقتی عراقيها اين را ديدند، گفتند:(( هيچ كس حق ندارد از توی حياط همراه خودش سنگ ببرد توی آسايشگاه. ))

ترفند جديد بچه ها جعبه های تايد بود كه وقتی تمام می شد، كاغذش را پاره می كردند تا به عنوان مهر استفاده كنند. باز سر و صدای ماموران عراقی درآمد. هر كس كاغذ داشت تنبيه می شد. مجبور شديم كار ديگری بكنيم؛ كاغذ ها را نگه داريم توی دستهايمان تا وقتی می رويم سجده، آن را بگذاريم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر ميداريم، كاغذ را بگيريم توی دستمان. بعضی از بچه ها هنوز همراه خودشان سنگ می آوردند و از همين شيوه استفاده می كردند تا ماموران متوجه نشوند.

چند بار بين بچه ها و عراقيها درگيری پيش آمد. هر بار، مامور ها مهر بچه ها را می گرفتند، تنبيهشان می كردند و حسابی كتكشان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چيزی پيدا می كردند تا به جای مهر از آن استفاده كنند. اين وضعيت يكی دو هفته ای ادامه داشت تا اينكه ماموران عراقی خسته شدند. وقتی ديدند در زمينه نماز حريف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.

راوي: برادر محمود گشتاسبی ـ گردان مالك اشتر، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص).

 

آسان ترین راه عارف شدن

آسان ترین راه عارف شدن

دستنوشته شهید ...

به نام تو که آفریننده جهان هستی

به نام تو که مرا از نیستی به هستی آوردی

به نام تو که هرگز قلبم را نرنجاندی

به نام تو که نعمتهای بیشمارت را به من دادی.

به نام تو که تمام موجودات زنده و غیر زنده فریاد میزنند بودنت را


خدایا کمکم کن تا دوست داشته باشم آنچه را که تو دوست میداری

خدایاکمکم کن تا واقعیتهای زندگی را درک کنم.

خدایا کمکم کن تا بر نفس خویش غلبه کنم.

خدایا کمک کن تا بر توانایی عقلی و جسمی خود بیفزایم.

خدایا کمک کن تا مظلوم و ظالم را بشناسم.

خدایا کمکم کن تا با مظلوم مهربان باشم همچون گل

در برابر ظالم بایستم مانند خصمی خوفناک

 

 

دست نوشته شهید والا مقام ابراهیم نیکی قلی زاده

همنشین شهید شاداب می ماند

شهیدی رو پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا

ده سال از شهادتش می گذشت،اما قمقمه اش همچنان آبی شفاف داشت و خوش طعم

یکی از بچه ها رفته سراغ چند تا کارشناس آب و مسائل کشاورزی

ازشون پرسید: اگر آبی دوازده سال زیر خاک بمونه ، چی میشه؟

خیلی عادی گفتند: خب معلومه! خواه ناخواه تبدیل به لجن میشه

مقداری از آب قمقمه ی شهید رو ریخت و داد به کارشناسان

وقتی خوردند ، ازشون پرسید: این آبی که خوردید چه جوری بود

گفتند: هیچی ! آبی تازه و زلال ، بدون ماندگی ...

خنده اش گرفت

کارشناسان با تعجب پرسیدند: چیه؟

قمقمه رو نشانشان داد و گفت: این آبی که شما خوردید متعلق به این قمقمه است که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده

مات و مبهوت به هم نگاه می کردند. از صلواتی که فرستادند میشد فهمید حالتشون عوض شده

... سربازی که در تفحص کار می کرد اومد پیشم و گفت: مادرم مریضه

گفتم : خب برو مرخصی ... برو که ببریش دکتر

گفت: نه! به این حرفا نیست. می دونم چطور درمانش کنم

جرعه ای از آب قمقمه ی شهید رو با خودش برد تهران

بعد از چند روز با شادمانی برگشت

می گفت: مادرم آب قمقمه رو خورد

به امید خدا خیلی زود خوب شد...

کلا هر چیزی یا هر کسی همنشین شهدا باشه سالم و شاداب می مونه ، مث بعضی از آدم ها که همنشین شهدا شده اند و توی این دنیای پر اضطراب ، کوه آرامش اند ... بزرگند ... شهید زنده اند

پس! همنشین و همرنگ شهدا باشیم

سیم خاردار

چه زیبا گفت شهید چیت سازان که :

« کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود

که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد . »

خطر ! میدان مین نفس

من و تو کجای این میدان ایستاده ایم ؟؟!!

خادم ملت

حاج احمد آقا داشت حکم ریاست جمهوری اش رو در محضر امام می خواند

اون لحظه چهر? شهید رجایی خیلی برام قابل توجه بود

چهره ای گرفته و متفکر

... شب ازش پرسیدم:

وقتی داشتن حکم ریاست جمهوریت رو می خواندند ، خیلی توی خودت بودی

جریان چی بود؟

بهم گفت: خوب فهمیدی!

آن موقع داشتم به خودم می گفتم فکر نکنی حالا کسی شدی

تو همون رجایی سابقی

از خدا خواستم کمکم کنه تا خودم رو گم نکنم

ازش خواستم قدرتی بهم بده تا بتونم به این مردم خدمت کنم

خاطره ای از زندگی شهید محمد علی رجایی

راوی: آقای محمود صدیقی

شهیدبی سر

در لشکر 27 محمد رسول الله (ص) برادری بود که عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند به تلافی آن همه محبت پیشانی او را غرق بوسه کنند پارچه را که کنار زدند جنازه بی سر او دل همه شان را آتش زد .

شادی روح شهید حاج همت صلوات

نابغه ای که مسیر جنگ را متحول کرد

غلامحسین افشردی ،شهید بزرگواری که همه آن را با نام حسن باقری می شناسیم و از او به عنوان نخبه جنگ یاد می شود. دانشجوی 25 ساله ای که در باور هیچ کس نمی گنجید،با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحدی که بعدها نبض دفاع مقدس هشت ساله مردم ایران را به دست گرفت، مسیر جنگ را عوض کند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه عاشورا ، غلامحسین افشردی ،شهید بزرگواری که همه آن را با نام حسن باقری می شناسیم و از او به عنوان نخبه جنگ یاد می شود. دانشجوی 25 ساله ای که در باور هیچ کس نمی گنجید،با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحدی که بعدها نبض دفاع مقدس هشت ساله مردم ایران را به دست گرفت، مسیر جنگ را عوض کند.

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین(ع) در تهران بدنیا آمد. وی پس از گذراندن دوران دبستان در دبیرستان «مروی» ادامه تحصیل داد و با اخذ دیپلم در سال 54 در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری پذیرفته شد اما پس از چندی به دلیل فعالیت های مذهبی و مبارزاتی از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازی اعزام می شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازی را ترک می کند.

وی که با پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیت های مختلف فرهنگی و اجتماعی از جمله خبرنگاری می شود در سال 59 با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شده و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عملیات رزمی» را برای دستیابی دقیق از موقعیت دشمن راه اندازی می کند که این آغازی برای راه اندازی این واحد در ستاد عملیات جنوب می شود.

راهبرد شهید باقری مبنی بر ورود نیروهای مردمی به صحنه جنگ و ادغام ارتش و این نیروها در اولین عملیات بزرگ ایران معجزه کرد.ارتش عراق که تا آن روز چهار عملیات ایران را دفع کرده بود و غیر قابل شکست نشان می داد، در این عملیات کیلومترها از خاک ایران عقب نشینی کرد.

در عملیات بعدی که طریق القدس نام داشت، ایران با استفاده از این راهبرد،شکست سختی به ارتش عراق وارد کرد.در این عملیات فقط 15000 افسر و سرباز عراقی به اسارت ایران در آمدند.

وقتی در نهم اردیبهشت سال 1361 شمسی فرماندهان جنگ 40 هزار نیروی جنگی را برای بازستانی خرمشهر از عراق آماده رزم کردند، صاحب نظران نظامی دنیا هیچگاه فکر نمی کردند با مدیریت و فرماندهی ایرانی، این عملیات بزرگ با موفقیت به پایان برسد.

راهبرد شهید باقری در این عملیات به اوج خود رسید و ایران با قدرت نمایی خیره کننده در طول یک نبرد 23 روزه، خرمشهر را از عراق بازپس گرفت، 16000 از نیروهای دشمن را کشت و 19000 نفر را اسیر کرد.

حالا حسن باقری یا حسن افشردی با ارائه ایده های راه گشا و طراحی عملیات ماهرانه و... به عنوان معاون فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برگزیده شده بود. او در زمستان سال 1361 وقتی در جبهه فکه مشغول شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی عملیات بعدی بود، در سنگر دیده بان مورد اصابت گلوله خمپاره عراقی ها قرار گرفت و شهید شد. او درآن روز 27 سال داشت و جمله معروفی که از او به یادگار مانده است، این است (( باید به خود جرات داد، ما می توانیم))

ویژگی های شهید از زبان مادرش

مادر شهید می گوید:
دنیا آمدن ایشان که خداوند مثل اینکه برای خودش انتخاب کرده بود که مصادف بشود با سوم شعبان روز تولد امام حسین (ع) و بعد در همان خط پیش برود. در نهاد ایشان عشق به ائمه طاهرین (ع)، انبیا و اولیا (س) نهاده شه بود ایشان از همان نوجوانی، کودکی، عاشق جلسات مذهبی، قرآن، حدیث، اخبار، روایات و هیدت و مسجد و نماز جماعت بودند.

همانطور که سنش بالا می‌آمد نماز اول قوت، اهمیت به نماز اول وقت به‌طوری که وقتی ایشان را من بیدار می‌کردم بطوری ایشان از جای می‌جست که بعضاَ من ناراحت می‌شدم. فکر می‌کردم ایشان را بد صدا کرده‌ام که این‌طور برای نماز شتابزده بلند می شود بعد دیدم نه از آن علاقه و ایمانی که به نماز دارد اینطور می‌شتابد برای نماز. هرجا صداری اذان می‌شنید، دیگر طاقت از دست می‌داد. دائم‌الوضو بودن ایشان و بی‌اعتنا بودن ایشان به دنیا زا خصوصیات ایشان بود. البته این را باید عرض کنم تمام شهیدان وقتی پای صحبت هر مادری بنشینی،‌ همین صحبت‌ها هست، واقعاً شهدا همه‌شان برگزیده هستند.

خداوند اینها را برای خودش انتخاب کرده ولی خوب، حسب‌الامر، این حقیر باید چند نکته‌ای را یادآور می‌شدم اینکه دائم‌الوضو بودن ایشان و ایمانی که به اهل بیت (ع) داشتند بالاخص امام حسین (ع) و امام زمان (ع) و بعد خصوصیات دیگر ایشان. علاقه به پدر، ماد، اقوام و احترام خاصی که به پدر و ماد، علما و بزرگان داشتند. هر موقع ایشان می‌آمد دست پدر را می‌بوسید و می‌خواست برود دست پدر را می‌بوسید، بی‌اعتنایی به دنیای ایشان نه به این صورت که واقعاً دنیا را دوست نداشته باشد، خوبیهای دنیا را دوست نداشته باشد، نه، دوست داشت. خداوند دنیا را خلق کرده برای بندگانش ولی اسیر دنیا نبود. نمی‌خواست هم اسیر دنیا بشود، ولی خوب و تمیز زندگی می‌کرد. خوب زندگی می‌کرد. برای خانواده‌اش زندگی راحتی آماده می‌کرد.

علاقه به ولی فقیه، واقعاً ایشان مرید واقعی بود، به طوری که ایشان وقتی اولین فرزندش یعنی تنها فرزندش می‌خواهد به دنیا بیاید، ایشان چون جلسه خصوصی و گزارش منطقه را به حضور امام رحمه الله علیه داشتند، رها می کنند و به تهران می‌آیند. وقتی این حقیر سؤال کردم شما چطور رها کردید در حالی که همسرت آن حال را داشت. ایشان به من گفت فرزند را خدا داده خودش هم حفظ می‌کند من کاره‌ای نیستم.

بخشی از وصیت نامه شهید

... فعلاَ انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین درآمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان ...

... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سرجنگ داریم و در را بطه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است ...

... در این موقعیت زمانی ومکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هرلحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هرگونه فداکاری بکند ...

... در چنین میدان سویع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم ...

در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده‌ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند ..د ر صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.

درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)

حسن آبشناسان

 

حسن آبشناسان فرمانده قرارگاه حمزه و فرماندهي لشگر 26 نوهد و لشگر 33 نيروهاي مخصوص

شير صحرا لقبي بود كه اهالي دشت عباس به شير دلاور و زاهد شب تيمسار آبشناسان داده بودند

آن موقع که صدام خیلی شهرها را موشک باران می کرد، حسن نامه ای به او نوشت:
اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می داند و نظریه پرداز جنگی است، پس براحتی می تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه ای که می پسندد بجنگد، نه اینکه با بمب افکن های اهدایی شوروی محل

ه های مسکونی و بی دفاع را بمب باران کند و مردم را به خاک و خون بکشد.
در جواب نامه حسن، صدام ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه اش به دشت عباس فرستاد تا عبدالحمید به حسن یک جنگ تخصصی را نشان بدهد. سال ها قبل در اسکاتلند حسن، عبدالحمید و گروهش را درمسابقه کوهنوردی ارتش های منتخب جهان دیده بود، آنجا گروه او اول شد و عراقی ها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقی، حسن دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانی لشکرش را شکست داد و خودش را اسیر کرد.
مهرماه سال 64 چهار روز پس از عاشورا خبر شهادت حسن از رادیو عراق با شادی و مارش پیروزی پخش شد.

جائی که خدا دارد ماسک چه کار؟

دستنوشته های تکان دهنده شهید شیمیایی «نعمت الله ملیحی» در هنگام شهادت + خاطره

shahid malihi.jpg

چی شده نعمت، تو كه هميشه می ‌گفتی با خدا باش؟! با صدای گرفته ‌گفت: «من همشو خوردم»...گاز شيميايی را می ‌گفت. حالتی شده بود كه درعمل دم، نايژک های ريه تاول می ‌زد و در بازدم تاولها پاره می ‌شد. همه در حال رفتن بودند. بعضی ها ماندند و رانده شدند وعده‌ای رفتند و خوانده شدند.

ادامه نوشته

قهرمان گمنام جنگ !

تاپ گان ارتش ایران :
قهرمان گمنام جنگ ! امیر تیمسار سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققی

رکورد دار جهانی ۱۸۲ پرواز برون مرزی !! تکرار می کنم دارای رکورد جهانی ۱۸۲ پرواز برون مرزی (Special Mission ) و با بیش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با فانتوم F 4 رکودر دار پرواز در ایران و خاورمیانه ، به علت پرواز های فراوان عملیاتی در دوران جنگ عراق دچار انحراف ستون فقرات شده و از اواسط سال 1387 در بستر بیماری به سر می برند.

تاپ گان ارتش ایران امیر تیمسار سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققی فرمانده دسته ۴۰ فروندی پرواز در عملیات ۱۴۰ فروندی کمان ۹۹ در روز یکم مهرماه سال 1359 ( کمتر از 15 ساعت از آغاز حمله هوایی دشمن تازی ) از پایگاه بوشهر بودند که در این عملیات بی نظیر تاریخی با پشتیبانی عقاب های تیز پرواز شکاری اف 14 تامکت پایگاه های شکاری همدان ؛ تبریز و تهران اصفهان و شیراز ، نیروی هوایی عراق عملا در یک مرحله نابود شد !!

منوچهر محققی ..... امیر تیمسار منوچهر محققی اخلاق منحصر به فردی داشت، شلیک توپ ضد هوایی به فانتومش را کسر شأن خود میدانست و جواب آن را متقابلا با شیرجه و شلیک توپ دماغه فانتوم میداد،

روزی که به همراه جاویدان ؛ عباس دوران به عملیات برون مرزی رفته بود در راه باز گشت از دسته پروازی جدا شد و با تغییر مسیر تیربار ضد هوایی را که در مسیر رفت به طرفش شلیک کرده بود منهدم کرد، رفتارهای قدرناشناسانه با وی منوچهر را در سالهای پس از جنگ گوشه گیر کرد، ایشان هم اینک از آسیبهای جدی به ستون فقرات به علت کثرت پروازهای جنگی رنج میبرد !

ایشان در آخرین روزهای جنگ در وصف دوران خدمت خود به همرزمان تیز پرواز خود فرمودند : بچه ها اینقدر Low Level بروی خلیج فارس پرواز کردم که فکر کنم همه ماهیهای خلیج فارس کباب شدند !!

از تيمسار سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققي اين اسوه مقاومت و شجاعت به حق ميتوان بعنوان يكي از بزرگ مردان دلاور جنگ هشت ساله عراق و ايران نام برد.

شايد سالهاي سال طول بكشد تا نيروي هوائي ايران دو باره بتواند چنين دلاور قهرماني چون منوچهر محققی .... امیر تیمسار سرتیپ دوم خلبان منوچهر محققی !! را در صف جنگ آوران خود در دفاع از اين سرزمين پيدا نمايد.

گمان است پایبندی این بزرگوران چون دلاور دیگر سرافراز ببر آسمان " علی اقبالی دوگاهه " یا حتی ققنوس تیز پرواز ایران جاویدان عباس دوران ، بر کیان و هویت ملی و ایرانیشان تنها دلیل بی مهری توتالیتر ایدئلوژیک در ایران باشد !!

عمرش طولاني و عزتش زياد باد...

می ترسم، تشییع جنازه ام شلوغ شود

خاطره ای خواندنی از سرلشکر شهید طوسی به زبان سردار کمیل

 

 

 

توصیفی از احوال شهدای اطلاعات و عمليات می كرد و هر چند لحظه یکبار، آهی از سر فراغ و جدایی می كشيدو به قول ما مازندرانی هانوازش می دادیا اینکه برای شانمویه خوانیمی کرد.

ادامه نوشته

هفت تپه! چادرنشیان قدیمی ات را در آغوش بگیر...

دلتنگی های یک رزمنده قدیمی

از اندیمشک که به سوی اهواز می روی، پس از طی مسیری حدود 55 کیلومتر، آن هم پرسان پرسان، اگر موجود زنده ای در آن حوالی باشد، سراغ هفت تپه و آن پادگان متروک و مهجورش را باید بگیری!سرزمینی به وسعت آسمان! تنها و غریب!...

ادامه نوشته

شهیدان زنده اند، الله اکبر



شهادت،شهادت، به آسمان رفتن نیست، به خود آمدن است.

نزدیک عملیات بود. میدانستم دختردار شده . یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم : این چیه ؟ . گفت : عکس دخترمه. گفتم: بده ببینمش. گفت: خودم هنوز ندیدمش. گفتم چرا؟ . گفت : الان موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد!

خوشبختی و سعادت بزرگترین آرزوهای آدمی بوده.

توی زندگی نیاز به شاخص داریم تا گم نشیم. یادمون نره کی بودیم، الان کجاییم و کجا میخوایم بریم. قرآن و عترت بهترین شاخص ما هست. شهیدان ترجمه این دو اند و شهادت فعل عمل کردن به آنها . در راه شهادت گام برداشتن یعنی سعادت. و سعادت تنها در رسیدن به معبودمون حاصل میشه.

شهادت:

یک آرزو / حس پاکی / حس دوست داشتن / حس قشنگی/ عاشق / غیرت / بزرگ / تشنه حقیقت .

به آسمان رفتن :

هجرت / نور/ ملکوت / عظمت / عاشق / معاد / حس سبکی / پرواز / عرش / بی انتها و بی پایان.

به خودمان آمدن:

انسان / خواب غفلت / عاشق / کوردلی / نا بینایی / غرور / فرش / تجربه / جایزالخطا / رقابت .

و شهادت به آسمان رفتن نیست،که به خود آمدن است.

آنها زنده اند، چون راهشون زندس. الله اکبر.

شهید مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

مجتبی علمدار

 

مجتبی علمدار شهید سید مجتبی علمدار 10 دی 1345 به دنیا اومد. سالها تو جبهه ها برا من و تو جنگید. شیمیایی شد ولی با اینکه به سختی نفس میکشید همیشه روضه مادرمون حضرت زهرارو میخوند. بین دوستان بارها میگفت 30سال بیشتر زندگی نمیکنم همین اتفاقم افتاد دقیقا روز تولد سی سالگیش بود که به آرزوش رسید و در حالیکه مثل مادرش زهرا از ناحیه پهلو دچار خونریزی شده بود به شهادت رسید.

خاطره‌ای از دلاوری های بسیجیان آذربایجانی




می‌خواهم از شجاعت و غیرت بسیجی‌های آذربایجانی بگویم. عملیات والفجر ١ بود. حتما بچه‌هایی که در لشگر عاشورا بودند یادشان است. در ارتفاعات ١١٢ و ارتفاعات فوقی، لشگر ما در کنار لشگر عاشورا عملیات انجام می‌دادند. در گرگ و میش صبح به سمت خط حرکت کردیم. بچه‌ها، شب عملیات را آغاز کرده بودند. عملیات خیلی سختی بود. ٢ کانال بزرگ هم بود که باید از روی آنها عبور می‌کردیم. لشگر عاشورا معبر را باز کرده بود و ما باید عملیات را از آن مسیر ادامه می‌دادیم. وقتی که داشتیم از این معبر عبور می‌کردیم دیدم که یک رزمنده‌ای مجروح شده و در حالیکه دمر روی زمین افتاده بود زانوهایش را در بغل گرفته و پشتش هم در حال سوختن بود به طوریکه بوی سوختگی گوشت کاملا به مشام می‌رسید.

اول فکر کردم که این عزیز شهید شده. من همانطور که با بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریب می‌رفتم به آنها گفتم که لااقل او را از معبر بلند کنند اما وقتی که با بچه‌ها به سراغش رفتیم با زبان آذری شروع به صحبت کرد. وقتی فهمید که ما آذری بلد نیستیم به فارسی گفت که دست به من نزنید و از همین مسیر بروید. به او گفتم که ما می‌رویم و راه را بلد هستیم ولی می‌خواهیم به تو کمک کنیم. اجازه نداد چراکه نمی خواست وقفه ای در عملیات ایجاد بشود. این درحالی بود که تیر به شکمش اصابت کرده بود و چون در کوله‌پشتی‌اش آر پی جی بود، خرجی آن آتش گرفته بود و تمام پشت این برادر بسیجی را سوزانده بود ولی این عزیز اصلا ناله نمی‌کرد و از کسی تقاضای کمک نداشت. با این حال و با وجود مخالفت او از ٢ تا از بچه‌ها خواستم که او را بلند کنند و به عقب ببرند. این مسئله شهامت، شجاعت و غیرت بسیجی‌های ما را نشان می‌دهد.

کاغذتوی جیب شهید

صدای انفجار آمد و سنگر رفت هوا. هر چه صدایش زدیم جواب نداد. رفتیم جلو، سرش پر از ترکش شده بود و به زیبایی عروج کرده بود. جیب هایش را خالی کردیم. داخل جیبش کاغذ جالبی پیدا کردیم. نوشته بود:

گناهان هفته

شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل.

یک شنبه: زود تمام کردن نماز شب.

دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر.

سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن.

چهار شنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن.

پنج شنبه: پیش دستی کردن فرمانده در سلام.

جمعه: تمام نکردن صلوات های مخصوص جمعه.

* اسمش حسینی بود تازه رفته بود دبیرستان

امام کاظم علیه السلام فرموده است: «از ما نیست کسی که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکی کرده است از خدا زیادی آن را خواهد، و اگر گناه و کار بدی کرده در آن گناه از خدا آمرزش خواهد و توبه نماید.» (الکافی،ج2،ص453)

از اموری که امام خمینی(ره) در چهل حدیث بسیار به آن تاکید نموده است: «مشارطه، مراقبه و محاسبه» است.

مشارطه: اول هر روز با خود شرط کنیم که آن روز را گناه نکنیم.

مراقبه: در طول روز بر این شرطی که نموده ایم مراقبت کنیم تا از آن تخلف ننمائیم.

محاسبه: در پایان روز و انتهای شب محاسبه نمائیم که چقدر بر شرط خود پایبند بوده ایم.

بخش سوم که محاسبه است در این میان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است و شیطان همیشه تلاش می کند تا ما بر انجام این مهم موفق نباشیم. (امتحان کنید متوجه می شوید که فراموشی در این بخش بسیار است.)