قهرمانان من

هفت تپه! با ما آشتی کن..

 

هفت تپه! سلام برتو که دفتر عشق لشکر 25 کربلا بودیهفت تپه، نامی که با شنیدن آن عمق دل های مان حس غریبی و تنهایی می‌کند.

سلام هفت تپه!

سلام بر تو که دفتر عشق رزمندگان لشکر قهرمان 25 کربلا بودی...

سلام بر طلوع صبح شیرینت که تداعی کوکب وصل را می‌کرد...

سلام بر تو که شهره شهیدان شهر عشق بودی...

 

سلام بر تو که امروز، غریبی و دل را یارای شناختنت نیست، حتی آنهایی که تو را روزگاری لمس کرده بودند، دیگر سراغی از تو نمی‌ جویند...

سلام بر تو ای غریبستان دل!

سلام بر تو ای هفت شهر عشق!

یادش بخیر، آوای زمزمه‌های نیمه شب‌های لاله‌ها و شقایق‌ها در آن وادی بی همتای سکوت...

یاد غریبانه گریستن اقاقی ‌های سرخ، یاس‌های سپید و اطلس‌های نجیب در نیمه شب ها بخیر...

 

ای کاش زمان ما را با خود به عقب می برد و ما می‌‌‌توانستیم باز هم در حضور آن ملکوتیانِ سینه سرخ از عشق بگوئیم و شهادت را به تفسیر بنشینیم.

ما دَم از شهادت و عشق بازی می‌‌‌زنیم و هوای یار در سر می‌‌‌پرورانیم ولی هنوز اندر خم کوچه‌های دل اسیریم و ترس این داریم که عاقبت، این آرزوها را با خود به گور ببریم.

آری! هفت تپه را نه تنها آشنایان زمین بلکه ملکوتیان هم می‌‌‌شناسند...

آنان که عاشق بودند و سیر در آسمان ها داشتند، هنوز هم قادرند لحظه‌های نشستن بر بال سپید ملائک تا حریم کبریا را هجر نمایند.

ای کاش برای یک بار هم که شده می‌‌‌توانستیم در میان آن ملکوتیان با هم قرار بگیریم و سخن بگوئیم.

هفت تپه! برخیز و دست ما واماندگانِ زمین‌گیر را بگیر و بر ما از هفت شهر عشق بخوان که عشق هم زاد دیرینه‌ توست.

ای کاش قدرت وصفت را داشتیم اما هنری نیست که بتواند عظمت و جلال سکنی گزیدگانت را ترسیم کند، حتی قلم هم عاجز از نوشتن عشق و مستی ات است. خط، از تو گفتن را نمی‌داند و نقاشی، تو را رسا نیست. هیچ خطاطی نمی‌تواند کمر شکسته دوستدارانت را به تصویر بکشد.

هفت‌تپه! هنوز هم، یاران دیرینه ات، به یاد تو، تنگ غروب، بغض، راه گلوی‌شان را می‌‌‌گیرد و شبنم، دیدگانِ لاله‌‌گون شان را نمین می‌‌‌سازد و آنها دوران غربت و تنهایی را بدون تو اما با یاد تو سپری می‌‌‌کنند.

تو خود، خوب می‌‌‌دانی و ما هم می‌‌‌دانیم که کمر تو هم بعد از آن شکسته شد. به یاد تو و به دور از حریم امن و زیبای تو، باید تنها نشست و در فراقت آرام گریست.

راستی هفت‌تپه! تو هم عصرها و صبح‌های جمعه دلت برای لشکر بیست و پنجی ها، تنگ می‌‌‌شود و اشک می ریزی؟

هفت تپه! با ما آشتی کن...

 

ارتفاعی به نام پس کله جبار

داشتیم برای حمله آماده می شدیم. هر کس به کاری مشغول بود. یکی وصیت نامه می نوشت. دیگری وسایلش را آماده می کرد و آن یکی وضو گرفته و به لباس و صورتش عطر می زد. فرمانده نگاهی به جبار کرد و گفت: آقا جبار شب حملس ها!

جبار خمیازه ای کشید و گفت: می دانم.

-نمی خواهی یک دست به سر و صورتت بکشی؟

- مگر سر و کله ام چشه؟

علی خنده کنان گفت: منظور فرمانده مو های نازنین کله مبارک شماس!

جبار با اخم به علی نگاه کرد و گفت: سرت به کار خودت باشه. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

دیگر نه فرمانده و نه کس دیگر حرفی نزد. این جبار از آن موجودات عجیب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغرو سر و وضع ژولیده اگر می دیدیش چه فکرها که دربارره اش نمی کردی. اما انصافا در جنگیدن رودست نداشت. شجاع و دلیر و بی کله! اما مشکل اصلی واقعا کله اش بود! همیشه خدا موهاش ژولیده و پس کله اش مو ها شاخ شده بود! بی انصاف نمی کرد یک شانه به آن موهاش بکشد که یک دسته اش بطرف شرق و دیگری بسمت غرب بود. برای حرف هیچ کس هم تره خرد نمی کرد.

عملیات شروع شد و ما به قلب دشمن زدیم و از ارتفاعات حاج عمران بالا کشیدیم. آفتاب در حال طلوع بود که یکی از ارتفاعات صعب العبور را فتح کردیم. همان بالا از خستگی نفس نفس می زدیم که بی سیم چی دوید طرف فرمانده و گفت: فرماندهی تماس گرفته، می پرسند روی کدام ارتفاع هستید؟

فرمانده کمی سرش را خاراند و گفت: والله روی نقشه هیچ اسمی از این ارتفاع ندیدم.

علی خنده کنان گفت: می گویم اسمش را بگذارید "پس کله جبار"! /اخه می بینید که دامنه اش همش شاخ شاخه. مثل پس کله آقا جبار.

جبار آن طرف تر بود و چیزی نمی شنید.

چند ساعت بعد یکی از بچه ها رادیو اش را روشن کرد. صدای مارش عملیات بلند شد بعد گوینده با هیجان گفت: شنوندگان عزیز توجه فرماییــد! توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در ارتفاعات حاج عمران در غرب کشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق الجیشی پس کله جبار و... را آزاد کنند.

جبار یکهو از جا جست. بچه ها از شدت خنده روی زمین ریسه رفتند. جبار با عصبانیت فریاد زد: کدام بی معرفت اسم اینجا را گذاشت پس کله جبار؟

اما هیچ کس جوابش را نداد. روی ارتفاع پس کله جبار می خندیدیم و جبار حرص می خورد.

آن ارتفاع به همان اسم معروف شد. اگر الان به نقشه دقیق آن منطقه نگاه کنید، یک ارتفاع را می بینید که اسمش است؛ پس کله جبار!.

برآورد خسارات مادی ایران در جنگ هشت ساله چه میزان است ؟

در طول جنگ ایران و عراق ، در نتیجه حملات هوایی ، زمینی و دریایی ارتش عراق به شهرها و مراکز نظامی ، اقتصادی و خدماتی ایران ، کشورمان متحمل خسارات فراوان مادی – علاوه بر خسارات غیر مادی – شد . طوری که بسیاری از شهرهای اشغالی ایران از جمله خرمشهر ، نفت شهر ؛ مهران ، موسیان ، بستان ، قصر شیرین ، سوسنگرد ، دهلران ، نوسود و هویزه به کلی تخریب و یا غیر قابل سکونت شدند . همچنین بسیاری از شهرهای ایران که به منطقه جنگی نزدیک بودند از جمله آبان ، دزفول ، اندیمشک ، شوش ، پاوه ، ایلام ، سردشت ، پیرانشهر ، مریوان ، مهاباد و بانه بالای 20 در صد تخریب شدند .

 

هفت تپه! چادرنشیان قدیمی ات را در آغوش بگیر...

دلتنگی های یک رزمنده قدیمی

از اندیمشک که به سوی اهواز می روی، پس از طی مسیری حدود 55 کیلومتر، آن هم پرسان پرسان، اگر موجود زنده ای در آن حوالی باشد، سراغ هفت تپه و آن پادگان متروک و مهجورش را باید بگیری!سرزمینی به وسعت آسمان! تنها و غریب!...

ادامه نوشته